او خواهد آمد، اگر من و امثال من بگذارند (زودتر)!

او خواهد آمد، اگر من و امثال من بگذارند (زودتر)!

خدایا ما را از منتظران حقیقی اش قرار ده به حق هشت و چارَت...
او خواهد آمد، اگر من و امثال من بگذارند (زودتر)!

او خواهد آمد، اگر من و امثال من بگذارند (زودتر)!

خدایا ما را از منتظران حقیقی اش قرار ده به حق هشت و چارَت...

نام امیرالمؤمنین علی علیه السلام در قرآن کریم...

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم

 

نام امیرالمؤمنین علی علیه السلام در قرآن کریم...

 

قبل از ورود به بحث ذکر چند مقدمه لازم است.
اول اینکه ما در عربی افعالی داریم تحت عنوان افعال تحویل و تصییر
این دسته از افعال دو مفعولی هستند و در عربی وظیفه دارند تا تحوّل از یک حالت به حالت دیگر را نشان بدهند.
به عبارت دقیق‌تر:
مفعول ثانی باید خبرٌ عن المفعول الأوّل یا حالٌ منه باشد، یعنی مفعول دوم باید بگوید که مفعول اول در چه حال یا وضع و یا مقامی قرار گرفت یا به چه چیزی تبدیل شد.
از جمله این افعال می‌توانیم به «جَعَلَ، صَیَّرَ، إتَّخَذَ، حوَّلَ، أتّخذ» اشاره کنیم.
در ادامه می‌توانید مثال‌هایی از این فعل‌ها و تأثیر آنها بر معنای جمله را مشاهده کنید.
جعل النحات الحجر تمثالاً.
مجسمه‌ساز سنگ را به تندیس تبدیل کرد.
اگر چه «جعل» می‌تواند معنای قراردادن یا گذاشتن بدهد، اما در جایی که معنایی تبدیل کردن و تغییر دادن داشته باشد می‌توان آن را یک فعل دو مفعولی در نظر گرفت که بر سر جمله اسمیه وارد شده باشد.
جَعَلَ الصَحراءَ جَنَّةً.
او از بیابان یک بهشت ساخت.

جَعلَتِ المَدرسةُ الشَّبابَ مؤَدبینَ.
مدرسه، جوانان را با ادب کرد.
همچنین در زبان عربی، اسامی‌ای که ذاتاً اسم عَلَم و معرفه و خاص هستند، می‌توانند تنوین بگیرند و بدیهی است که در این حالت، آن اسم عَلَم، معرفه است و نکره نیست.
نظیر این آیه از قرآن کریم:
«مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللهِ وَ الَّذینَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْکُفَّارِ رُحَماءُ بَیْنَهُمْ[1]
محمّد فرستاده‌ی خداست و کسانى که با او هستند در برابر کفّار سرسخت و شدید، و در میان خود مهربانند.»

با ذکر این دو مقدمه برویم سراغ آیه‌ی ۵۰ از سوره‌ی مریم:
«وَ جَعَلْنا لَهُمْ لِسانَ صِدْقٍ عَلِیًّا»
و برای آن‌ها لسان صدق علیا قرار دادیم.
ابتدا ببینیم اکثر تفاسیر مهم شیعه و سنی (جز تفاسیر روایی البته) چگونه بیان کردند مقصود و معنای (لسان صدق علیا) را در این آیه:

 

علامه‌ی طباطبایی گفته‌اند:
کلمه لسان در جمله‌ی «وَ جَعَلْنا لَهُمْ لِسانَ صِدْقٍ عَلِیًّا» (به طورى که گفته‌اند) به معناى ذکر خیر در مردم و یا ذکر شر است، که اگر به صدق اضافه شود، معنایش ثناء جمیل مردم و ثنائى که در آن دروغ نباشد مى‌باشد، و کلمه «على» به معناى رفیع است و معنا این است که: براى آنان ثناى جمیلى راست و رفیع القدر قرار دادیم[2].
یعنی علامه طباطبایی، «علیا» را نعت و صفت برای لسان صدق در نظر گرفته‌اند اینجا.

 

در تفسیر نمونه هم آمده است:
این آیه در حقیقت پاسخى است به تقاضاى ابراهیم که در سوره شعراء آیه 84 آمده است «وَ اِجْعَلْ لِی لِسانَ صِدْقٍ فِی اَلْآخِرِینَ‌ - خدایا براى من لسان صدق در امت‌هاى آینده قرار ده.»
...«لسان» در این‌گونه موارد به معنى یادى است که از انسان در میان مردم مى‌شود و هنگامى که آن را به «صدق» اضافه کنیم و لسان الصدق بگوئیم، معنى یاد خیر و نام نیک و خاطره‌ی خوب در میان مردم است، و هنگامى که با کلمه «علیا» که به معنى عالى و برجسته است ضمیمه شود، مفهومش این خواهد بود که خاطره‌ی بسیار خوب از کسى در میان مردم بماند... [3]
یعنی تفسیر نمونه نیز، «علیا» را نعت و صفت برای لسان صدق در نظر گرفته‌ است اینجا.

 

شیخ طوسی هم در تفسیر تبیان گفته است:
ابن‌عباس و حَسَن گفته‌اند: مقصود از آن، ستایش نیک و زیبا از سوی همه پیروان ادیان است؛ زیرا همه پیروان ادیان، با وجود اختلافشان، آنان را به نیکی می‌ستایند.
عرب می‌گوید: «لسانی از فلانی به من رسید» یعنی مدح یا ذمّ او به من رسید. و عامر بن حارث گفته است: «زبانی (سخنی) از سوی کسی به من رسید که از آن خوشحال نشدم...؛
و گفته شده است: معنای آیه این است که ما آنان را فرستادگان خدا قرار دادیم که راستگویانه، صفات بلندمرتبه الهی را بیان می‌کنند[4].
یعنی در تفسیر شیخ طوسی هم «علیا» به عنوان صفت و نعت در نظر گرفته شده است.

 

طبرسی هم در مجمع البیان گفته است:
وَ جَعَلْنا لَهُمْ لِسانَ صِدْقٍ عَلِیًّا: و آنها را در میان مردم مورد احترام قرار دادیم و نام نیکوى آنان. را زبان‌زد خاص و عام کردیم. پیروان همۀ ادیان، ابراهیم و ذریۀ او را دوست مى‌دارند و ثناخوان آنها هستند و آنها را تابع دین خود مى‌دانند. برخى گویند: یعنى نام آنها را بلند کردیم، زیرا محمد (صلی الله علیه و آله) و امتش تا روز قیامت، نام آنها را به نیکى یاد کنند. برخى گویند: مقصود این است که در تشهد گفته مى‌شود: «کما صلیت على ابراهیم و آل ابراهیم»[5].
یعنی جناب طبرسی نیز در تفسیر خود اینجا، «علی» را به عنوان نعت و صفت در نظر گرفته است.

 

از مفسران اهل سنت نیز:
طبری هم در تفسیر خودش جامع البیان گفته است:
یعنی ما برای آنان ستایش نیک و یادکرد زیبای مردم را روزی کردیم. همچنان‌که ابن‌عباس درباره قول خداوند «و برای آنان زبانی راستینِ بلندمرتبه قرار دادیم» روایت کرده است که گفت: «این همان ستایش نیکوست.»
و همانا خداوند
که بزرگ و ستوده استاین «زبان» را که برای آنان قرار داد، به سبب بلندی جایگاه وصف کرد؛ زیرا همه پیروان ادیان، آنان را به نیکی می‌ستایند. و عرب می‌گوید: «لسانی از فلان به من رسید»؛ یعنی ستایش یا نکوهش او به من رسید[6].
یعنی طبری هم به مانند بسیاری مفسران شیعه و اهل سنت، «علیا» را در این جا نعت و صفت برای لسان صدق در نظر گرفته‌ است.

 

سیوطی در الدّر المنثور نیز چنی گفته: 
ابن جریر، ابن مُنذِر و ابن ابی‌حاتم از ابن‌عباس درباره سخن خداوند: «و برای آنان زبانی راستینِ بلندمرتبه قرار دادیم» نقل کرده‌اند که گفت: «مقصود، ستایش نیکوست.»
[7]
سیوطی هم به مانند بسیاری مفسران شیعه و اهل سنت، «علیا» را در این جا نعت و صفت برای لسان صدق در نظر گرفته‌ است.

 

فخر رازی هم در تفسیر کبیرش چنین بیان داشته:
سپس خدای متعال بیان می‌کند که با این همه، از رحمت خود به آنان بخشید؛ یعنی از نبوت آنچه را که خواست به آنان عطا کرد، و در این بخشش مال، جایگاه اجتماعی، پیروان، نسل پاک و فرزندان نیکو نیز داخل است. سپس فرمود: «و برای آنان زبانی راستینِ بلندمرتبه قرار دادیم»؛ و «زبانِ راستین» یعنی ستایش نیک.
و «زبان» را به جای آنچه با زبان پدید می‌آید به‌کار برده است، چنان‌که «دست» را به‌جای آنچه با دست داده می‌شود
یعنی عطیهبه کار می‌برند.
و خداوند دعای ابراهیم را در سخنش: «و برای من در میان آیندگان نامی راستین قرار ده» (شعراء:
۸۴) اجابت کرد؛ و او را پیشوا و الگو قرار داد... [8]
یعنی فخر رازی هم به مانند بسیاری مفسران شیعه و اهل سنت، «علیا» را در این جا نعت و صفت برای لسان صدق در نظر گرفته‌ است.

زمخشری هم در کشّاف چنین بیان داشته:
«زبانِ راستین» یعنی ستایش نیک. و «زبان» را به‌کار برده برای آنچه با زبان پدید می‌آید؛ همان‌گونه که «دست» را برای آنچه با دست داده می‌شود
یعنی بخششبه کار می‌برد. چنان‌که در بیت شعری آمده: «به من زبانی رسید که از آن شاد نشدم»و مراد پیام و نامه است.
خداوند دعای ابراهیم را پاسخ داد: «و برای من در میان آیندگان نامی راستین قرار ده»؛ پس او را پیشوا و الگو قرار داد، تا آنجا که همه اهل ادیان او را برای خود ادعا می‌کنند... و خداوند همین معنا را به فرزندان او نیز عطا کرد، پس نام ایشان را بلند کرد و آنان را ستود؛ همان‌گونه که نام خود ابراهیم را بلند کرد و او را ستود[9].
زمخشری هم به مانند بسیاری مفسران شیعه و اهل سنت، «علیا» را در این جا نعت و صفت برای لسان صدق در نظر گرفته‌ است.

 

قرطبی هم در تفسیرش چنین بیان داشته:
«و برای آنان زبانِ راستینی بلندمرتبه قرار دادیم» یعنی: ما آنان را به نیکی ستودیم و ستایشی نیکو برایشان قرار دادیم؛ زیرا همه پیروان ادیان، آنان را به نیکی می‌ستایند[10].
قرطبی هم به مانند بسیاری مفسران شیعه و اهل سنت، «علیا» را در این جا نعت و صفت برای لسان صدق در نظر گرفته‌ است.

به این ترتیب مشاهده شد که اکثر تفاسیر مشهور و مهم شیعه و سنی (جز تفاسیر روایی شیعه) «علیا» را نعت و صفت برای  «لسان صدق» که مفعول است در نظر گرفته‌اند، به عنوان ذکر و یاد نیکِ بلندآوازه.
و همه‌ی مترجمان هم، آیه را با چنین مضمونی ترجمه کرده‌اند:
و براى آنها نام بلندآوازه و نیک قرار دادیم.
و «علیا» را به شکل صفت ترجمه‌کردند با معانی‌ای نظیر بلند آوازه و بلند مرتبه و...

اما! چنانچه بیان شد، وقتی جَعَلَ از افعال دو مفعولی است، می‌تواند لسان صدق یک مفعول و علیّا هم مفعول دیگر باشد؛
و وقتی علیّا را اسم عَلَم بدانیم، هیچ مشکلی نیست که با وجود داشتن تنوین یا نکره بودن مفعول دیگر، یعنی لسان صدق، این علیّا معرفه و اسم علم باشد. طبق همان نکته دوم که ابتدا ذکر شد.
با این مبنا علیّا اسم است، نه صفت، آن هم اسم عَلَم و معرفه و بر این اساس در این جمله که با فعل جعلنا که دو مفعولی است معنی می‌شود این:
برای آن‌ها علی را زبان صدق قرار دادیم.

در اینجا برخی که می‌خواهند اشکال کنند می‌گویند:

برای آن قاعده‌ی نحوی که اول بحث مطرح کردید (یعنی دو مفعولی در نظر گرفتن فعل جعل)، علی باید مقدم بر لسان صدق باشد، چون افعالی که دو مفعول می‌گیرند، مبتدا و خبر را مفعول اول و دوم قرار می‌دهند. و بر این اساس اگر بنا بود جعل دو مفعولی در نظر گرفته شود، آیه باید به این شکل می‌بود: و جعلنا لهم علیا لسان صدق.

در پاسخ با استناد به یکی از معتبرترین کتب نحو در قرن حاضر یعنی کتاب «معانی النحو» اثر دکتر فاضل صالح السامرائی[11] تقدیم می‌کنیم.
ایشان بعد از توضیح نکات نحوی مربوط به بحث مقدّم شدن مفعول در جمله، در باب افعال دو مفعولی می‌گوید:

اصل در افعال دو مفعولی این است که ابتدا «فعل» بیاید، سپس «فاعل»، بعد از آن مفعول اول که به گفته نحویان «فاعل در معنا»ست، و سپس «مفعول دوم». به مانند جمله‌ی:
ألزمَ سعیدٌ محمّدًا الأمرَ (سعید، محمد را به اطاعت امر، الزام کرد.)
که در آن «محمد» مفعول اول است، و او همان فاعل در معناست، زیرا اوست که ملتزمِ امر شده است؛ و «الأمر» مفعول دوم است. و یا به عنوان نمونه‌ای دیگر: ألبسَ خالدٌ سعدًا ثوبًا. (خالد لباس را به سعد پوشاند)
در اینجا «سعد» مفعول اول است و فاعل در معنا، زیرا او پوشنده لباس است، و «ثوبًا» مفعول دوم است.
و از این ساختار طبیعی جمله، عدول نمی‌شود، مگر به علّت نکات نحوی (نظیر تأکید یا نظایر آن)، مانند:
لزمْ سعدًا الأمرَ محمدًا. سعد محمد را به اطاعت از امر، الزام کرد.
یا
ألبسَ خالدٌ ثوبًا سعدًا. خالد، لباس را به سعد پوشاند[12].

بر اساس این قاعده‌ی نحوی که بیان شد، مشخص می‌شود که می‌توان ترتیب طبیعی مفعول اول و دوم را در جملات  دو مفعولی تغییر داد، برای تأکید یا سبک، مانند: (ألبس خالد ثوبا سعدا)، مفعول دوم بعد از مفعول اول آمده استء بنابر این مشخص می‌شود، مقدم شدن مفعول دوم بر مفعول اول در قواعد نحوی ادبیات عرب، امری مجاز است! که به جهاتی نظیر تأکید یا مواردی دیگر رخ می‌دهد. چنانچه استاد فاضل صالح سامرائی هم تصریح کرده است و این‌گونه برایش مثال هم آورده است در کتابش:
یتقدم المفعول الثانی على الأول، نحو: (منح خالدا دارا سعیدا)
مفعود دوم بر مفعول اول می‌تواند مقدّم شود، مانند: خالد به سعید خانه‌ای بخشید.
بر این اساس یک‌بار دیگر آیه‌ی شریفه را تحلیل نحوی می‌نماییم:
جَعَل، فعل ماضی متعدی به مفعولین (دو مفعولی)
نا، ضمیر متصل به فعل به عنوان فاعل
لِسان صِدق، مفعول ثانی، یعنی عنوانی که قرار داده شده، مقامی که داده شده به مفعول اول که مقدّم شده است بر آن که مطابق قواعد دستور زبان عربی است و ایرادی ندارد.
عَلیا، مفعول اول (یعنی کسی که در آن مقام و منزلت قرار داده شده!) که با توجه به آن قاعده که بیان شده، به جهت تأکید، ترتیب طبیعی تغییر یافته و بعد از مفعول دوم آمده است و این استثناء از ترتیب طبیعی، طبق قواعد نحو ادبیات عرب که از منابع معتبر تقدیم شد، مجاز و خالی از اشکال است.

در این مرحله نیز برخی ممکن است بگویند:
برای آن که یک کلمه در قرآن به عنوان «اسم علم» برای شخصیتی خاص فهمیده شود، باید قرینه یا روایت معتبری وجود داشته باشد.

در پاسخشان عرض می‌کنیم:

در مورد این آیه، چنین روایت یا قرینه صریحی که ثابت کند مراد حضرت علی علیه السلام است، در منابع معتبر و متقدّم شیعه ذکر شده که برخی از آن‌ها تقدیم می‌شود:

 

امام صادق علیه السلام فرمودند:
ابو بصیر از امام صادق (علیه‌السلام) نقل کرده است: ابراهیم (علیه‌السلام) دعا کرده بود که خداوند به او لسان صدق در آیندگان عطا فرماید. (در آیه 80 از سوره‌ی شعراء، این درخواست و دعای ابراهیم از خدا ذکر شده است) پس خداوند متعال در پاسخ به این درخواست ابراهیم فرمود: «به او اسحاق و یعقوب عطا کردیم، و هر یک را پیامبر قرار دادیم، و از رحمت خود به ایشان عطا کردیم، و برای آن‌ها لسان صدق علیا قرار دادیم.» و منظور، علی بن ابی‌طالب (علیه‌السلام) است[13].

 

حضرت امام حسن عسکری علیه السلام:
ما به او اسحاق و یعقوب را بخشیدیم و هر یک را پیامبری قرار دادیم، و از رحمت خود به آنان عطا کردیم؛ یعنی به ابراهیم و اسحاق و یعقوب از رحمت خود پیامبر خدا صلی‌الله علیه و آله را بخشیدیم. و برای آنان زبانِ راستینِ بلندمرتبه قرار دادیم؛ یعنی امیرالمؤمنین علیه‌السلام[14].

 

رسول خدا حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله:
پیامبر فرمود: آن شب که مرا به معراج بردند، ...به من گفته شد که «چه کسی را جانشین خود برای اهل زمین قرار دادی»؟ گفتم: «بهترینِ اهلِ آن، علیّ‌بن‌ابی‌طالب، برادرم و دوستم و دامادم و پسر عمویم را قرار دادم».
گفته شد: «ای محمّد آیا او را دوست داری»؟
گفتم: «آری! ای پروردگار جهانیان».
به من گفته شد: « او را دوست بدار و امّت خود را به دوست داشتن او امر کن، همانا من علیّ اعلی هستم و نام او را از نام‌های خود مشتق کردم و او را علی نامیدم»، پس جبرئیل فرود آمد و گفت:
«خداوند بر تو سلام می‌رساند و به تو می‌گوید: بخوان». گفتم: «چه بخوانم»؟
گفت: «وَ وَهَبْنا لَهُمْ مِنْ رَحْمَتِنا وَ جَعَلْنا لَهُمْ لِسانَ صِدْقٍ عَلِیًّا». و به ایشان از رحمت خود عطا کردیم و برای آن‌ها علی را زبانی راستگو قرار دادیم[15]


حضرت امام رضا علیه السلام:
یونس‌بن‌عبدالرّحمن گوید: به امام رضا علیه السلام عرض کردم: «جمعی از من خواسته‌اند اسم امیرالمؤمنین علیه السلام را در قرآن به آن‌ها نشان دهم؛ پس به ایشان گفتم: نام آن حضرت در آیه‌ی: «وَ جَعَلْنَا لَهُم لِسَانَ صِدْقٍ عَلِیًّا» آمده است». فرمود: «راست گفتی؛ چنین است»[16].

 

امام صادق علیه السلام فرمودند : در آیه‌ی «وَ اجْعَلْ لِی لِسانَ صِدْقٍ فِی الْآخِرِینَ»، مراد علیّ‌بن‌ابی‌طالب است، از آن‌رو که وقتی خداوند ولایت خود را بر ابراهیم خلیل عرضه داشت، ابراهیم گفت: پروردگارا! این منصب را در ذرّیّه‌ی من قرار ده (در آیه 124 از سوره‌ی بقره این مطلب ذکر شده است)، خداوند نیز دعای او را مستجاب نمود و به علی این منصب و مقام را بخشید»[17].

 

به همین‌ ترتیب در بسیاری دیگر از منابع معتبر روایی نظیر الثاقب فی المناقب (اثر ابن حمزه طوسی) ج۱، ص۱۲۷ - الفضائل (اثر ابن شاذان) ج۱، ص۱۷۴ - غرر الأخبار (اثر دیملی) ج۱ ص۱۴۰ - تفسیر الصافی (اثر فیض کاشانی) ج۳، ص۲۸۴ تفسیر البرهان (سید هاشم بحرانی) ج۳، ص۷۱۷ روایات دیگری در تأیید این معنا از حضرات معصومین علیهم السلام نقل شده است.

بسیاری وقتی این روایات معتبر را می‌نگرند که پر تعداد و در منابع متنوع معتبر هم آمده، در صدد توجیه بر می‌آیند و می‌گویند: این‌ها از باب تفسیر و تأویل است، یعنی مصداق (لسان صدق علیّا) (آن زبان صادق بلندآوازه) حضرت علی است، نه اینکه (علیّا) که در این آیه آمده، مقصود اسم عَلَم (علی) یعنی امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب علیهما السلام باشد.

چرا این حرف صحیح نیست؟!
به دو دلیل؛
اولاً، از نظر نحوی، کاملاً ممکن است که علیّا اسم عَلَم باشد و مفعول اول باشد که بعد از مفعول دوم‌ آمده، که مفصل توضیحاتش تقدیم شد. و معنی آیه نیز بر این اساس دقیق، صحیح و غیر مبهم می‌شود: «و برای‌آن‌ها علی را به عنوان زبان راستین قرار دادیم.»
اما چرا این علی، باید اسم عََلََم و معرفه و اسم خاص باشد، دلیلش این حدیث شریف رضوی است که ذکر شد ولی مجددا همراه با متن عربی تقدیم می‌شود:
عَنْ یُونُسَ‌بْنِ‌عَبْدِ الرَّحْمَنِ قَال: قُلْتُ لِأَبِی‌الْحَسَنِ‌الرِّضَا (علیه السلام) إِنَّ قَوْماً طَالَبُونِی بِاسْمِ أَمِیرِ‌الْمُؤْمِنِینَ (علیه السلام) فِی کِتَابِ اللَّهِ عزّوجلّ. فَقُلْتُ لَهُمْ مِنْ قَوْلِهِ تَعَالَی وَ جَعَلْنا لَهُمْ لِسانَ صِدْقٍ عَلِیًّا فَقَالَ صَدَقْتَ هُوَ هَکَذَا[18].
یونس‌بن‌عبدالرّحمن گوید: به امام رضا علیه السلام عرض کردم:
«جمعی از من خواسته‌اند اسم امیرالمؤمنین علیه السلام را در قرآن به آن‌ها نشان دهم؛ پس به ایشان گفتم: نام آن حضرت در آیه‌ی: «وَ جَعَلْنَا لَهُم لِسَانَ صِدْقٍ عَلِیًّا» آمده است». حضرت فرمود: «راست گفتی؛ چنین است».

اگر بنابود که (علیا) در اینجا، با تأویل و تفسیر باشد و کل مصداق (لسان صدق علیا به معنای زبان راستگوی بلندمرتبه) را بگوییم از باب تأویل می‌شود وجود مقدّس امیرالمؤمنین علیه السلام، دیگر این حدیث معنا نداشت، چرا که راوی گفته است، از من خواستند اسم امیرالمؤمنین علی علیه السلام در قرآن را نشانشان بدهم، من به این آیه استناد کردم و امام رضا علیه السلام هم فرمودند: درست است.
یعنی (علیّا) در این آیه، اسم مبارک امیرالمؤمنین علی علیه السلام است که به عنوان اسم معرفه و عَلَم در قرآن ذکر شده است. نه تفسیر و تأویل؛ وگرنه در منابع اهل سنت فراوان آیات متعدد است که خود اهل سنت روایاتش را آورده‌اند که تأویل و تفسیر و شأن نزولش، مربوط به مدح و فضایل مولی علی علیه السلام است؛ لذا (علیا) اینجا اسم عَلَم است، نه تفسیر یا تأویل، بلکه با همان مبنای نحوی که عرض شد، معنایش نیز دقیق و صحیح خواهد بود و هیچ ایرادی هم از حیث دستور زبان ادبیات عرب ندارد.

نتیجه نهایی:

آیه‌ی «وَ جَعَلْنَا لَهُمْ لِسَانَ صِدْقٍ عَلِیًّا» (مریم: ۵۰) به عنوان یکی از مواردی است که، حاوی نام صریح "علی" به عنوان یک اسم عَلَم برای حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) در متن قرآن کریم است.

این مطلب هم از نظر دستور زبان عربی کاملاً ممکن است و هم از نظر روایی با احادیثی معتبر از جمله حدیث امام رضا (علیه السلام) به طور قطعی تأیید می‌شود.



[1] (فتح:۲۹)

[2] و قوله: «وَ جَعَلْنا لَهُمْ لِسانَ صِدْقٍ عَلِیًّا » اللسان - على ما ذکروا - هو الذکر بین الناس بالمدح أو الذم و إذا أضیف إلى الصدق فهو الثناء الجمیل الذی لا کذب فیه، و العلی هو الرفیع و المعنى و جعلنا لهم ثناء جمیلا صادقا رفیع القدر. (ترجمه تفسیر المیزان (علامه طباطبایی): ج14، ص81 - المیزان فی تفسیر القرآن (علامه طباطبایی): ج14، ص62)

[3] سرانجام  براى این پدر و فرزندانش (یعنی ابراهیم و اسحاق و یعقوب)، نام نیک و زبان خیر و مقام برجسته در میان همه امت‌ها قرار دادیم (وَ جَعَلْنا لَهُمْ لِسانَ صِدْقٍ عَلِیًّا). این در حقیقت پاسخى است به تقاضاى ابراهیم که در سوره شعراء آیه 84 آمده است «وَ اِجْعَلْ لِی لِسانَ صِدْقٍ فِی اَلْآخِرِینَ‌ - خدایا براى من لسان صدق در امت‌هاى آینده قرار ده.» در واقع آنها مى‌خواستند آن چنان ابراهیم و دودمانش از جامعه انسانى طرد شوند که کمترین اثر و خبرى از آنان باقى نماند و براى همیشه فراموش شوند، اما بر عکس، خداوند به خاطر ایثارها و فداکاری‌ها و استقامتشان در اداى رسالتى که بر عهده داشتند آن‌چنان آنها را بلند آوازه ساخت که همواره بر زبان‌هاى مردم جهان قرار داشته و دارند، و به عنوان اسوه و الگویى از خداشناسى و جهاد و پاکى و تقوا و مبارزه و جهاد شناخته مى‌شوند. «لسان» در این‌گونه موارد به معنى یادى است که از انسان در میان مردم مى‌شود و هنگامى که آن را به «صدق» اضافه کنیم و لسان الصدق بگوئیم، معنى یاد خیر و نام نیک و خاطره‌ی خوب در میان مردم است، و هنگامى که با کلمه «علیا» که به معنى عالى و برجسته است ضمیمه شود، مفهومش این خواهد بود که خاطره‌ی بسیار خوب از کسى در میان مردم بماند.
ناگفته پیدا است ابراهیم نمى‌خواهد با این تقاضا، خواهش دل خویش را برآورد، بلکه هدفش این است که دشمنان نتوانند تاریخ زندگى او را که فوق العاده انسان‌ساز بود به بوته فراموشى بیافکنند، و او را که مى‌تواند الگویى براى مردم جهان باشد براى همیشه از خاطره‌ها محو کنند.
در روایتى از امیر مؤمنان على علیه السلام مى‌خوانیم: لسان الصدق للمرء یجعله اللّه فى الناس خیر من المال یاکله و یورثه: (خاطره‌ی خوب و نام نیکى که خداوند براى کسى در میان مردم قرار دهد از ثروت فراوانى که هم خودش بهره مى‌گیرد و هم به ارث مى‌گذارد بهتر و برتر است.) اصولاً قطع نظر از جنبه‌هاى معنوى، گاهى حسن شهرت در میان مردم، مى‌تواند براى انسان و فرزندانش سرمایه عظیمى گردد که نمونه‌هاى آن را فراوان دیده‌ایم. (تفسیر نمونه (مکارم شیرازی): ج13، ص86)

[4] (وَ وَهَبْنا لَهُمْ‌ مِنْ رَحْمَتِنا) أی من نعمتنا (وَ جَعَلْنا لَهُمْ لِسانَ صِدْقٍ عَلِیًّا) قال ابن عباس و الحسن: معناه الثناء الجمیل الحسن من جمیع أهل الملل، لان أهل الملل على اختلافهم یحسنون الثناء علیهم، و تقول العرب: جاءنی لسان من فلان تعنى مدحه أو ذمه قال عامر ابن الحارث: انی اتتنی لسان لا أسر بها من علو لا عجب منها و لا سخر جاءت مرجّمة قد کنت احذرها لو کان ینفعنی الإشفاق و الحذر و قیل: معناه انا جعلناهم رسل الله یصدقون علیه أعالی الصفات. (التبیان فی تفسیر القرآن (شیخ طوسی): ج7، ص131)

[5] «وَ جَعَلْنا لَهُمْ لِسانَ صِدْقٍ عَلِیًّا» أی ثناء حسنا فی الناس علیا مرتفعا سائرا فی الناس و کل أهل الأدیان یتولون إبراهیم و ذریته و یثنون علیهم و یدعون أنهم على دینهم و قیل معناه و أعلینا ذکرهم بأن محمدا (صلّى اللّه علیه و آله) و أمته یذکرونهم بالجمیل إلى قیام القیامة و قیل هو ما یتلى فی التشهد کما صلیت على إبراهیم و آل إبراهیم. (مجمع البیان (طبرسی): ج6، ص799)

[6] و قوله وَ جَعَلْنا لَهُمْ لِسانَ صِدْقٍ عَلِیًّا یَقُولُ تَعَالَى ذِکْرُهُ: و رزقناهم الثَّنَاءَ الْحَسَنَ‌، و الذکر الْجَمِیلَ مِنَ النَّاسِ‌.
کَمَا حَدَّثَنِی عَلِیٌّ‌، قَالَ: حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ‌، قَالَ: حَدَّثَنِی مُعَاوِیَةُ‌، عَنْ عَلِیٍّ‌، عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ‌، قَوْلُهُ: وَ جَعَلْنا لَهُمْ لِسانَ صِدْقٍ‌ عَلِیًّا یَقُولُ: الثَّنَاءُ الْحَسَنُ‌. و إنما وَصَفَ جَلَّ ثَنَاؤُهُ اللِّسَانَ الَّذِی جَعَلَ لَهُمْ بِالْعُلُوِّ، لِأَنَّ جَمِیعَ أَهْلِ الْمِلَلِ تُحْسِنُ الثَّنَاءُ‌ عَلَیْهِمْ‌، و العرب تَقُولُ: قَدْ جَاءَنِی لِسَانُ فُلاَنٍ‌، تَعْنِی ثَنَاءَهُ أَوْ ذَمَّهُ‌، و منه قَوْلُ عَامِرِ بْنِ‌ الْحَارِثِ‌: إِنِّی أَتَتْنِی لِسَانٌ لاَ أُسَرُّ بِهَا مِنْ عَلْوَ لاَ عَجَبٌ مِنْهَا و لا سَخَرُ. (جامع البیان عن تاویل آی القرآن (تفسیر الطبری): ج15، ص557)

[7] و أخرج ابن جریر و ابن المنذر و ابن ابى حاتم عن ابن عباس فی قوله وَ جَعَلْنا لَهُمْ لِسانَ صِدْقٍ عَلِیًّا قال الثناء الحسن. (الدر المنثور فی التفسیر بالمأثور (سیوطی): ج4، ص272)

[8] ثم بین تعالى أنه مع ذلک وهب لهم من رحمته أی وهب لهم من النبوة ما وهب و  یدخل فیه المال و الجاه و الأتباع و النسل الطاهر و الذریة الطیبة ثم قال: وَ جَعَلْنا لَهُمْ لِسانَ صِدْقٍ عَلِیًّا و لسان الصدق الثناء الحسن و عبر باللسان عما یوجد باللسان، کما عبر بالید عما یعطی بالید و هو العطیة، و  استجاب اللّه دعوته فی قوله: وَ اِجْعَلْ لِی لِسانَ صِدْقٍ فِی اَلْآخِرِینَ‌ [الشعراء: 84] فصیره قدوة... (التفسیر الکبیر (مفاتیح الغیب) (فخر رازی): ج21، ص547)

[9] مِنْ‌ رَحْمَتِنا هی النبوّة عن الحسن. و عن الکلبی: المال و الولد، و تکون عامّة فی کل خیر دینى و دنیوى أوتوه. لسان الصدق: الثناء الحسن. و عبر باللسان عما یوجد باللسان کما عبر بالید عما یطلق بالید و هی العطیة. قال: إنى أتتنى لسان لا أسر بها یرید الرسالة. و لسان العرب: لغتهم و کلامهم. استجاب اللّه دعوته وَ اِجْعَلْ لِی لِسانَ‌ صِدْقٍ فِی اَلْآخِرِینَ‌ فصیره قدوة حتى ادّعاه أهل الأدیان کلهم. و قال عز و جل مِلَّةَ أَبِیکُمْ‌ إِبْراهِیمَ‌ و مِلَّةَ إِبْراهِیمَ حَنِیفاً، ثُمَّ أَوْحَیْنا إِلَیْکَ أَنِ اِتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْراهِیمَ حَنِیفاً و أعطى ذلک ذرّیته فأعلى ذکرهم و أثنى علیهم، کما أعلى ذکره و أثنى علیه. (الکشاف (زمخشری): ج3، ص22)

[10] (وَ - جَعَلْنا لَهُمْ لِسانَ صِدْقٍ عَلِیًّا)، أی أثنینا علیهم ثناء حسنا، لان جمیع الملل تحسن الثناء علیهم. (الجامع لأحکام القرآن (قرطبی): ج11، ص113)

[11]  لازم به ذکر است: دکتر فاضل صالح السامرائی (متولد ۱۳۱۲ خورشیدی/۱۹۳۳ میلادی در شهر سامراء عراق) از برجسته‌ترین و معتبرترین استادان نحو زبان عربی در دوران معاصر به شمار می‌رود و در میان متخصصان زبان عربی و علوم قرآنی از جایگاه والایی برخوردار است.
مهم‌ترین اثر او همین  کتاب چهارجلدی «معانی النحو» است که اکنون در بسیاری از دانشگاه‌های کشورهای عربی به عنوان منبع درسی مورد استفاده قرار می‌گیرد و از برترین آثار قرن اخیر در تبیین علت و فلسفه
ٔ قواعد نحوی محسوب می‌شود.

[12] کذلک الأمر بالنسبة إلى ما یتعدى المفعولین، فإن الأصل أن یتقدم الفعل ففاعله ثم المفعول الأول الذی هو الفاعل فی المعنى - کما یقول النحاة - ثم المفعول الثانی نحو (ألزم سعیدٌ محمدا الأمر) فمحمد هو المفعول الأول، وهو الفاعل فی المعنى، لأنه هو الذی التزم بالأمر، و (الأمر) المفعول الثانی، ونحو (ألبس خالدٌ سعدا ثوبا) فسعد هو المفعول الأول، وهو الفاعل فی المعنى، لأنه هو اللابس وثوبا مفعول ثان.  ولا یعدل عن هذا التعبیر إلا لسبب نحو: الزم سعدا الأمر محمدا، وألبس خالد ثوبا سعدا.  (معانی النحو ( فاضل‌ صالح سامرائی): ج2، ص85و86)

https://ketabonline.com/ar/books/29541/read?part=2&page=473&index=938123/938124&q=%20%D9%88%D9%84%D8%A7%20%D9%8A%D8%B9%D8%AF%D9%84%20%D8%B9%D9%86%20%D9%87%D8%B0%D8%A7%20%D8%A7%D9%84%D8%AA%D8%B9%D8%A8%D9%8A%D8%B1

 

[13] أَبُو بَصِیرٍ عَنِ الصَّادِقِ فِی خَبَرٍ أَنَّ إِبْرَاهِیمَ کَانَ قَدْ دَعَا اللَّهَ أَنْ یَجْعَلَ لَهُ‌ لِسانَ صِدْقٍ فِی الْآخِرِینَ‌ فَقَالَ اللَّهُ تَعَالَى‌ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ وَ کُلًّا جَعَلْنا نَبِیًّا وَ وَهَبْنا لَهُمْ مِنْ رَحْمَتِنا وَ جَعَلْنا لَهُمْ لِسانَ صِدْقٍ عَلِیًّا یَعْنِی عَلِیَّ بْنَ أَبِی طَالِبٍ. (کمال الدین (شیخ صدوق): ج۱، ص۱۳۸) - (المناقب ابن شهر آشوب؛ ج۳، ص۱۰۷)

[14] العسکری (علیه السلام)- فَلَمَّا اعْتَزَلَهُمْ یَعْنِی إِبْرَاهِیمَ (علیه السلام) وَ وَهَبْنا لَهُمْ مِنْ رَحْمَتِنا یَعْنِی لِإِبْرَاهِیمَ (علیه السلام) وَ إِسْحَاقَ وَ یَعْقُوبَ مِنْ رَحْمَتِنا یَعْنِی رَسُولَ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) وَ جَعَلْنا لَهُمْ لِسانَ صِدْقٍ عَلِیًّا یَعْنِی أَمِیرَالْمُؤْمِنِینَ (علیه السلام). (تفسیر قمی؛ ج۲، ص۵۰)

[15] الرّسول (صلی الله علیه و آله)- قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله ) لَیْلَهًَْ عُرِجَ بِی إِلَی السَّمَاءِ حَمَلَنِی جَبْرَئِیلُ عَلَی جَنَاحِهِ الْأَیْمَنِ فَقِیلَ لِی: مَنِ اسْتَخْلَفْتَهُ عَلَی أَهْلِ الْأَرْضِ فَقُلْتُ خَیْرَ أَهْلِهَا لَهَا أَهْلًا: عَلِیَّ‌بْنَ‌أَبِی‌طَالِبٍ (علیهما السلام) أَخِی وَ حَبِیبِی وَ صِهْرِی یَعْنِی ابْنَ عَمِّی فَقِیلَ لِی: یَا مُحَمَّدُ (صلی الله علیه و آله) أَ تُحِبُّهُ فَقُلْتُ: نَعَمْ یَا رَبَّ الْعَالَمِینَ.فَقَالَ لِی: أَحِبَّهُ وَ مُرْ أُمَّتَکَ بِحُبِّهِ، فَإِنِّی أَنَا الْعَلِیُّ الْأَعْلَی اشْتَقَقْتُ لَهُ مِنْ أَسْمَائِی اسْماً فَسَمَّیْتُهُ عَلِیّاً (علیه السلام)، فَهَبَطَ جَبْرَئِیلُ فَقَالَ: إِنَّ اللَّهَ یَقْرَأُ عَلَیْکَ السَّلَامَ وَ یَقُولُ لَکَ: اقْرَأْ. قُلْتُ: وَ مَا أَقْرَأُ قَالَ: وَ وَهَبْنا لَهُمْ مِنْ رَحْمَتِنا، وَ جَعَلْنا لَهُمْ لِسانَ صِدْقٍ عَلِیًّا. (شواهدالتنزیل (حاکم حسکانی)؛ ج۱، ص۴۶۲) - (مجموعة نفیسة (بخش تاریخ الائمه‌ی ابن ابی ثلج): ج۱، ص۱۶۴)

[16] عَنْ یُونُسَ‌بْنِ‌عَبْدِ الرَّحْمَنِ قَال: قُلْتُ لِأَبِی‌الْحَسَنِ‌الرِّضَا (علیه السلام) إِنَّ قَوْماً طَالَبُونِی بِاسْمِ أَمِیرِ‌الْمُؤْمِنِینَ (علیه السلام) فِی کِتَابِ اللَّهِ عزّوجلّ . فَقُلْتُ لَهُمْ مِنْ قَوْلِهِ تَعَالَی وَ جَعَلْنا لَهُمْ لِسانَ صِدْقٍ عَلِیًّا فَقَالَ صَدَقْتَ هُوَ هَکَذَا. (تأویل الآیات الظاهرهًْ (استرآبادی): ص۲۹۷)

[17] الصّادق علیه السلام قَوْلُهُ تَعَالَی وَ اجْعَلْ لِی لِسانَ صِدْقٍ فِی الْآخِرِینَ. عَنْ أَبِی‌عَبْدِ‌اللَّهِ جَعْفَرِ‌بْنِ‌مُحَمَّدٍ (علیهما السلام) قَالَ هُوَ عَلِیُّ‌بْنُ‌أَبِی‌طَالِبٍ (علیهما السلام) عَرَضَتْ وَلَایَتُهُ عَلَی إِبْرَاهِیمَ (علیه السلام) فَقَالَ اللَّهُمَّ اجْعَلْهُ مِنْ ذُرِّیَّتِی فَفَعَلَ اللَّهُ ذَلِک. (کشف الغمه (اربلی): ج۱، ص ۳۲۰)

[18] تأویل الآیات الظاهرهًْ (استرآبادی): ص۲۹۷

نکته ای طلایی درباره تفسیر آیه (وَ مَنْ یَکْفُرْ بِالْإِیمٰانِ )

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم


وَ مَنْ یَکْفُرْ بِالْإِیمٰانِ فَقَدْ حَبِطَ عَمَلُه (1)

و هر کس به ایمان کفر بورزد، به تحقیق که عملش نابود گردد.


در قرآن کریم در چندین مورد از عبارت "من یکفر" استفاده شده است و در تمامی این موارد اشاره شده است به:

1- کفر ورزیدن به خداوند.(2)

2- کفر ورزیدن به خداوند، ملائکه، کتب آسمانی  و روز قیامت. (3)

3- کفر ورزیدن  به کتب آسمانی . (4)

4- کفر ورزیدن به آیات خداوند. (5)

اما جز آیه ای که در ابتدا نقل شده است، در جای دیگری نیامده که هر کس به ایمان کفر بورزد؛ در ظاهر، عبارت کفر به ایمان، عبارتی مبهم است، اساساً ایمان لوازمی دارد که کسی که مؤمن به آن لوازم باشد، ایمان در او محقق می شود و کسی که به آن لوازم کافر باشد، کفر ورزیدنش محقق می شود، همانگونه که  در آیات دیگر قرآن کریم هم، کفر به خدا و روز قیامت و کتب آسمانی و آیات خداوند که همگی لوازم ایمان هستند را نشانه های تحقق کفر معرفی کرده است.

حال باید دید مقصود از کفر به ایمان چه چیز است!

در روایات تفسیری، مصادیقی برای این لازمه ایمان، که اگر به آن کفر ورزیده شود همه اعمال حبط می شود بر شمرده شده

که از مهمترین و پر تکرار ترین این مصادیق،

پذیرش ولایت امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیهما السلام است

که به حقیقت ایمان تعبیر شده است  و کافران به ولایت مولا علی علیه السلام، مصداق کسانی هستند که اعمالشان همگی حبط و نابود است.

به عنوان نمونه ای از این روایات تفسیری، حضرت امام محمد باقر علیه السلام  در خصوص مقصود ایمان در این آیه  می فرماید:

اَلْإِیمَانُ فِی بَطْنِ اَلْقُرْآنِ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ عَلَیْهِ السَّلاَمُ فَمَنْ کَفَرَ بِوَلاَیَتِهِ فَقَدْ حَبِطَ عَمَلُهُ. (6)

مقصود از ایمان در بطن قرآن، علی بن ابی طالب علیه السلام است و هر کس به ولایت ایشان کفر بورزد به تحقیق که عملش نابود است.


 در تبیین اینکه بر چه اساسی، مقصود ایمان در این آیه وجود مبارک مولی الموحدین امیرالمؤمنین حضرت علی بن ابی طالب علیهما السلام است، به حدیثی از رسول خدا حضرت محمد مصطفی صلوات الله علیه و آله استناد می شود که علاوه بر بسیاری از منابع شیعی، در منابع اهل سنت نیز نقل شده است؛ و آن حدیثی است که رسول مکرّم در روز جنگ احزاب (خندق) هنگامی که امیرالمؤمنین علیه السلام به نبرد با عمر بن عبدود رفت بیان فرمود:

برزَ الإیمانُ کلُّه إلی الشِّرکِ کلِّه (7)

امروز همه ایمان در برابر همه شرک آشکار شد.


اگر دقت شود در این حدیث نبوی و به حدیث امام محمد باقر علیه السلام که در بالا ذکر شد تطابق بسیار ظریف و دقیقی مشاهده می شود.

امام باقر علیه السلام فرمودند، بطن ایمان در قرآن ولایت امیرالمؤمنین است.

بطن یعنی چیزی که ظاهر نیست، در روز خندق رسول خدا در بیان خود از فعل بَرَز(8)  استفاده فرمودند که یعنی آشکار شد؛ چیزی باید مخفی باشد که آشکار شود، آن چه که مخفی بوده چه بوده است؟، بلی اینکه حقیقت ایمان  وجود مبارک مولی الموحّدین امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیهما السلام است که همان بطن ایمان است که در روایت امام باقر علیه السلام نیز بیان شده اند.


بنابر این ایمان یکی از نام های امیرالمؤمنین علیه السلام است که در موارد دیگری هم در قرآن حضرت به این نام خوانده شده اند؛ از جمله:

در آیه شریفه:

حَبَّبَ إِلَیکُمُ الْإِیمانَ (9)

خداوند ایمان را در نزد خدا شما محبوب گرداند.

در کتاب شریف کافی، از امام صادق علیه السلام روایت شده است که مقصود از ایمان در این آیه که در نزد مؤمنین محبوب شده است، وجود مبارک مولا امیرالمؤمنین علی علیه السلام است.(10)


بنابر این، مهمترین مصداق ایمان که کفر ورزیدن به آن،  باعث حبط و نابودی همه اعمال می شود پذیرش ولایت مولی الموحدین، امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیهم السلام است. (که علامه طباطبایی رحمت الله علیه و آله نیز بر همین اساس در تفسیر خود به این حقیقت اشاره کرده اند.(11))


لازم به ذکر است که این سیاق تفسیری، سیاق تفسیری خود معصومین علیهم السلام است، به عنوان نمونه، زمانی که مأمون (لعنت الله علیه) از حضرت امام رضا علیه السلام درباره امتیازات اهل بیت پیامبر نسبت به امت پیامبر در قرآن پرسید، به عنوان یکی از پاسخ ها امام رضا علیه السلام فرمود:

خدا در قرآن می فرماید:
«فَسْأَلُوا اَهْلَ الذِّکْرِ اِنْ کُنْتُم لاتَعْلَمُونَ»؛(12)

«اگر نمی‏دانید از اهل ذکر (آگاهان) بپرسید.»

و فرمود: ما اهل ذکر هستیم، اگر نمی‏دانید از ما خانواده (اهل بیت علیهم‏السلام ) بپرسید.

مأمون لعنت الله علیه در پاسخ به این سخن امام رضا علیه السلام گفت:

برخی از اندیشمندان گفتند: به نظر ما مقصود خداوند از اهل ذکر علمای یهود و نصاری هستند که به برخی از مسائل آگاهی دارند.

امام علیه السلام در پاسخ فرمود:

سبحان اللّه‏! اگر ما پرسیدیم و آنها هم به دین خود دعوت کردند و گفتند: دین ما بهتر از دین اسلام است، آیا چنین کاری بر ما جایز است؟!

مأمون گفت: ای اباالحسن! آیا ممکن است این سخن را بیشتر شرح دهید تا خلاف ادّعای اینها ثابت شود.
حضرت فرمود: بلی،

«ذکر» رسول اللّه‏ است و ما نیز اهل [و خانواده] آن حضرت هستیم. این معنا در کتاب خداوند بیان شده است، آنجا که می‏فرماید:

«فَاتَّقُوا اللّه‏ یااوُلیِ الالْبابِ الَّذینَ آمَنُوا قَدْ اَنْزَلَ اللّه‏ اِلَیْکُمْ ذِکْرا رَسُولاً یَتْلُوا عَلَیْکُمْ آیاتِ اللّه‏ مُبَیِّناتٍ»؛(13)
«تقوای الهی پیشه کنید ای خردمندانی که ایمان آورده‏ اید!
زیرا خداوند ذکر را بر شما فرستاد؛ رسولی که آیات روشن خدا را بر شما تلاوت می‏کند».
پس ذکر، رسول اللّه‏ است و ما هم اهل ذکر هستیم.(14)






منابع:

(1) سوره مائده - آیه 5

(2) (سوره بقره - آیه 256) - (سوره زخرف - آیه 33)

(3) (سوره نساء - آیه 136)

(4)  (سوره بقره - آیه 121) - (سوره هود - آیه 17)

(5) (سوره آل عمران - آیه 19) - (سوره مائده - آیه 115)

(6) تفسیر فرات کوفی: ص 121 - بحار الانوار: ج35، ص 348 - با همین مضمون: بصائر الدرجات: ص 97 - مناقب: ص94 - روضة الواعظین: ص106 - تفسیر عیّاشی: ج1، ص297 - تفسیر البرهان: ج2، ص 254

(7) در منابع شیعی:  ارشاد القلوب (دیلمی): ج2 ، ص64   - إثبات الهداة (شیخ حر عاملی): ج 3، ص 456  -   الطرائف: (سید بن طاووس):  ج1،  ص 60 -   بحار الأنوار (علامه مجلسی): ج 39 ، ص 3  -    إحقاق الحق  (قاضی نور الله تستری):  ج16، ص 405  -  کنزالفوائد (ابوالفتح کراجکی): ج1،  ص 137  - البرهان (علامه بحرانی): ج 4 ، ص433 -
 تأویل الآیات الظاهرة فی فضائل العترة الطاهرة: (علامه سید عبدالحسین شرف الدین): ج1،  ص444

در منابع اهل سنت:  ینابیع المودة (القندوزی): ج1، ص 281 - شواهد التنزیل (حاکم حسکانی): ج 2، ص16  -  شرح نهج البلاغة (ابن ابی الحدید): ج 19، ص61 -  وسیلة النجاة (مولوی محمد مبین هندی): ص 84  - حیاة الحیوان الکبری (کمال الدین محمد دمیری):  ج 1، ص 249 - تاریخ مستبصر (شیبانی دمشقی): ج1، ص 68

(8) بّرّز در کتب لغت (به عنوان نمونه کتاب قاموس) چنین معنی شده است: ظهر بعد خفاء (ظاهر شدن چیزی بعد از آنکه مخفی بود)

(9) سوره حجرات - آیه 7

(10) أبی عبد الله علیه السلام فی قوله تعالى: "و هدوا إلى الطیب من القول و هدوا إلى صراط الحمید" قال: ذاک حمزة و جعفر و عبیدة وسلیمان و أبو ذر و المقداد بن الأسود و عمار هدوا إلى أمیر المؤمنین علیه السلام  و قوله: "حبب إلیکم الایمان و زینه فی قلوبکم (یعنی أمیر المؤمنین) و کره إلیکم الکفر و الفسوق و و العصیان" الأول و الثانی و الثالث. (الکافی: ج1، ص 426)

(11) المیزان فی التفسیر القرآن: ج5، ص 218

(12) سوره انبیا - آیه 7

(13) سوره طلاق - آیه 10 و 11

(14) عیون اخبار الرضا: ج1، ص 493

قصه ما و خدایانمان

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم

ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا رَجُلًا فِیهِ شُرَکَاءُ مُتَشَاکِسُونَ وَ رَجُلًا سَلَمًا لِرَجُلٍ هَلْ یَسْتَوِیَانِ مَثَلًا الْحَمْدُ لِلَّهِ بَلْ أَکْثَرُهُمْ لَا یَعْلَمُونَ[1]
خدا مثَلى مى‌زند: مردى را که چند تن در او شریکند و بر سر او اختلاف دارند. و مردى که تنها از آنِ یکى باشد. آیا این دو با هم برابرند؟ حمد سپاس تنها از آن خدا اما، بیشترشان نمى‌دانند.


حضرت سیدالشهدا امام حسین علیه السلام:

ایّهَا النّاسُ! إِنّ اللّهَ جَلّ ذِکْرُهُ مَا خَلَقَ الْعِبَادَ إِلاّ لِیَعْرِفُوهُ، فَإِذَا عَرَفُوهُ عَبَدُوهُ فَإِذَا عَبَدُوهُ اسْتَغْنَوْا بِعِبَادَتِهِ عَنْ عِبَادَةِ مَا سِوَاهُ[2].

اى مردم! خداوند بندگان را آفرید تا او را بشناسند،
آن‌‏گاه که او را شناختند، پرستش کنند
و آن ‏گاه که او را پرستیدند،
از پرستش غیر او بى‏ نیاز شوند.


⭕️ میدانید سوپر گلدن پوینت و نکته طلایی این حدیث شریف چیست؟
* نکته طلایی در قسمت آخر سخن امام علیه السلام است که حضرت می‌فرماید:
آنگاه که مردم خدا پرست شدند آنگاه از پرستش غیر خدا بی‌نیاز می‌شوند‼️
سخن بالا یعنی:
⭕️انسان ناگزیر از پرستش است⭕️ و در نپرستیدن مختار نیست،
و چه بخواهد و چه نخواهد
و چه بداند و چه نداند
در حال پرستش است؛ تنها مصداق معبود (یا معبودانش) را با اختیار خود انتحاب می‌کنند‼️

اگر به عبادت خدا که #حقیقت_عبادت هم البته بر طبق آیات و روایات در #اطاعت کردن است نپردازد. ناگزیر به پرستش و اطاعت غیر خدا روی می‌آورد. (یعنی همان آیه آیت‌الکرسی که می‌فرماید اگر بندگی خدا را نکند در حقیقت دارد بندگی غیرخدا را می‌کند که این غیر خدا در ادبیات قرآن می‌شود طاغوت[3].)
حال می‌خواهد آن معبود
بُتی[4] باشد،
یا هوای نفسش[5]،
یا پول و ثروت
یا شخصی
یا شیطان و یا موجودی دیگر[6] که متوهّم است با پرستش و اطاعت و تبعیت‌کردن و بزرگداشت و خدمت‌کردنش به سعادت و مطلوب خود نائل می‌شود.

آیه ذیل هم که جزو ۵ آیه‌ قرآن است که بیشترین تأثیر را روی من داشته کاملا با این سخن حضرت سیدالشهدا مرتبط است:

ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا رَجُلًا فِیهِ شُرَکَاءُ مُتَشَاکِسُونَ وَ رَجُلًا سَلَمًا لِرَجُلٍ هَلْ یَسْتَوِیَانِ مَثَلًا الْحَمْدُ لِلَّهِ بَلْ أَکْثَرُهُمْ لَا یَعْلَمُونَ[7]
خدا مثَلى مى‌زند:
مردى را که چند تن در او شریکند و بر سر او اختلاف دارند.
و مردى که تنها از آنِ یکى باشد.
آیا این دو با هم برابرند؟
حمد سپاس تنها از آن خدا اما، بیشترشان نمى‌دانند.


چقدر این آیه فوق‌العاده هست، خیلی به زبان ساده می‌گه
ای نادان
به جای اینکه فقط بنده خدا باشی، اونم خدایی که همه چیز دستشه، چرا میری بنده دیگران می‌شی؟!
اگه بنده خدای واحد و احد نشی
بدبخت مجبور هِی بری بنده چندین خدای دیگه بشی
که هر کدومم یه چیزی ازت می‌خواد که با خواسته اون یکی خدیانت در تضاد هست، تازه چیزیم در حقیقت دستشون نیست‌!
در پایانم میگه اکثر ما آدما از فهم و درک و توجه به این قاعده واضح و حقیقت مهم عاجز و غافل و نادانیم این میشه که حتی اکثر مؤمنین به قول خود خدا میشن مشرک:
و َمَا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلَّا وَ هُمْ مُشْرِکُونَ[8]
و بیشترشان به خدا ایمان نمی‌آورند الا اینکه همچنان مشرکند (مشرک به شرک خفی‌ و شرک در اطاعت به واسطه اینکه گمان می‌کنند دیگرانی جز خدا در کسب سود و یا دفع زیانشان موثرند.)

روایات معصومین علیهم السلام در ذیل این آیه بسیار بسیار قابل تامل است:

1) امام صادق علیه السلام در توضیح آیه «و َمَا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللّهِ اِلاَّ وَهُم مُّشْرِکُونَ» فرمود:
منظور آن است که به گونه‌ای از شیطان اطاعت می‌کنند که خود نیز متوجه نمی‌شوند و (در نتیجه این اطاعت از غیر خدا) شرک می‌ورزند[9].

2) امام صادق علیه السلام در توضیح آیه «وَمَا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللّهِ اِلاَّ وَهُم مُّشْرِکُونَ» فرمود:
#مقصود، #شرک_در_اطاعت است،
نه شرک در عبادت[10].

۳) امام صادق علیه السلام راجع به آیه «وَمَا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللّهِ اِلاَّ وَهُم مُّشْرِکُونَ» فرمود:
مقصود آن است که فردی بگوید:
اگر فلانی نبود، به چنین و چنان دچار می‌شدم و یا اگر فلانی نبود، اهل و عیالم از دست من می رفتند. مگر نمی‌بینی که وی برای خداوند، شریک و انباز قرار داده که به او روزی می‌دهد و بلا و مصیبت را از او دور می‌کند.
راوی گوید: به امام عرض کردم: برخی چنین می‌گویند: اگر لطف و مرحمت الهی بر من نبود و فلانی را به کمکم نمی‌فرستاد، هلاک می شدم؛ این چنین تعبیری چه حکمی دارد؟ امام فرمود: مشکلی در آن نیست[11].

4) در روایات دیگری در این خصوص هم رجوع به کاهن و پیشگو یا خرافاتی نظیر اعتقاد به اینکه فلان‌چیز برایم‌ شانس می‌آورد از مصادیق شرک ذکر شده در آیه بیان شده‌است[12].



[1] سوره زمر – آیه 29
[2] بحار الانوار: ج ۵ ص ۳۱۲
[3] اللَّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ وَالَّذِینَ کَفَرُوا أَوْلِیَاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ أُولَئِکَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ (سوره بقره – آیه 257) خداوند، ولی و سرپرست کسانی است که ایمان آورده‏ اند، آنها را از ظلمتها، به سوی نور بیرون می‏برد. (اما) کسانی که کافر شدند، اولیای آنها طاغوت‌ها هستند، که آنها را از نور، به سوی ظلمتها بیرون می‏برند، آنها اهل آتش اند و همیشه در آن خواهند ماند.
[4] أَتَدْعُونَ بَعْلًا وَتَذَرُونَ أَحْسَنَ الْخَالِقِینَ (سوره صافات – آیه 125) آیا بعل را مى‌‏پرستید و بهترین آفرینندگان را وامى‏ گذارید.
[5] أَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ (سوره فرقان – آیه 43) آیا آن کس که هواى [نفس] خود را معبود خویش گرفته است دیدى.
[6] قَالُوا سُبْحَانَکَ أَنْتَ وَلِیُّنَا مِنْ دُونِهِمْ بَلْ کَانُوا یَعْبُدُونَ الْجِنَّ أَکْثَرُهُمْ بِهِمْ مُؤْمِنُونَ (سوره سبأ – آیه 41) مى‏‌گویند منزهى تو سرپرست ما تویى نه آنها بلکه جنیان را مى‌‌پرستیدند بیشترشان به (تأثیر داشتن) آنها ایمان داشتند – أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ یَا بَنِی آدَمَ أَنْ لَا تَعْبُدُوا الشَّیْطَانَ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ (سوره یاسین – 60) اى فرزندان آدم مگر با شما عهد نکرده بودم که شیطان را نپرستید زیرا وى دشمن آشکار شماست.
[7] سوره زمر – آیه 29
[8] سوره یوسف – آیه 106
[9] کافی: ج 2، ص 292
[10] همان
[11] تفسیر عیاشی: ج 2، ص 211
[12] همان