از من پرسیدن جهانهای موازی در یک کتاب مجاز هست یا نیست!
پاسخ!
بستگی به بستر اثر دارد!
اگر کتاب در دسته بندی کتب علمی باشه
قطعا بله!
چرا؟
چون فرضیههایی به شدّت اثبات نشده را اول قطعی پنداشته و بعد تعمیم میدهند و نگاهی فلسفی و جهانبینی مبتنی بر اون رو بیان میکنند و به عنوان شواهد جدید علمی به خورد مخاطب میدهند که واجد بسیاری از مفاهیم هست که در تعارض اساس با حقایق معرفتی اسلام و تشیع و البته خود مفروضات اولیه هم از نظر علمی دارای ایراد جدیست.
اگر کسی خواست بداند که چرا این نظریه از نظر علم فیزیک در هستهی مرکزی اش ایراد دارد
و اگر خواستید بدانید، پس چرا میخواهند با این همه ایراد واضح حفظش کنند مطلب ذیل را که سعی شده در عین اتقان علمی در نهایت سادگی و اختصار بیان شود مطالعه بفرمایید:
و چرا با وجود این ایرادها حفظ میشود؟
در فیزیک مدرن پذیرفته شده است که:
اما MWI:
این رویکرد چیزی را که خود نیاز به توضیح دارد، به عنوان نقطهٔ پایان توضیح معرفی میکند و از این جهت در هستهٔ خود دچار یک دور باطل منطقی است.
از معادلهی شرودینگر تنها تحول واحد حالت به دست میآید.
برداشت «هر شاخه یک جهان واقعی مستقل است» هیچ الزام تجربی و هیچ شاهد تجربی ندارد و صرفاً بازخوانی فلسفی از دکوهرنس است. این جهش از ریاضیات به هستیشناسی، پایهٔ فیزیکی ندارد.
در هر نظریهی کامل و منطقی، باید در سطحی مشخص به یک زیرساخت بنیادین برسد که سایر پدیدهها بر آن سوار هستند.
MWI این توقف و این پایهی بنیادین را ندارد:
نتیجه؟
متغیر روی متغیر، بدون رسیدن به نقطهٔ پایانی و یا حتی تبیین نقطهی شروع، و ارجاع مجهول به مجهول.
MWI میپذیرد که در تابع موج جهانی، همبستگیهای غیرمحلی وجود دارد، اما انتقال علّی سریعتر از نور وجود ندارد.
با این حال، توضیحی برای چرایی حفظ پایستگیها و ساختار اطلاعاتی ارائه نمیکند، جز جملهٔ کلی که «تابع موج اینطور است». این در واقع توقف توضیح است، نه ارائهٔ علت.
MWI هیچ پیشبینی جدیدی نسبت به مکانیک کوانتومی استاندارد ندارد و راهی برای آزمون افتراقی ارائه نمیدهد.
بنابراین نه میتواند به طور تجربی تأیید شود و نه رد شود. (هر چند تناقضات زیادی با شواهد قطعی دارد که در بالا به برخی از آنها اشاره شد و از نظر منطقی نیز دچار تناقضهای اساسی است)
در بهترین حالت، جایگاه آن به عنوان یک تفسیر فلسفیِ سازگار با فرمالیسم ریاضی شناخته میشود، نه یک نظریهی بنیادین فیزیکی.
فروپاشی تابع موج هم به لحاظ فیزیکی و هم مفهومی مشکلدار است. حذف آن معمولاً به پذیرش نانلوکالیتی واقعی و شکستن ماتریالیسم کلاسیک منجر میشود. MWI تنها گزینهای است که فروپاشی را حذف میکند، ظاهر نسبیت خاص را حفظ میکند و در عین حال چارچوب ماتریالیستی را نگه میدارد.
پذیرش اینکه واقعیت در سطح بنیادین، اطلاعاتی، غیرمحلی و پیشا-فضازمانی باشد، پیامدهای سنگین فلسفی و حتی اجتماعی دارد!
یعنی ماتریالیسم سراب است و زمانی که بنیادینترین تعاریف ما برای واقعیت طبق شواهد همگی امرجنت هستند، یعنی باید اقرار کرد که موج جهانی هدایتگر انتزاعی نیست بلکه در ورای فضا-زمان، یک عامل بنیادین وجود دارد که آنچه واقعیت ما را شکل میدهد، شامل فضا-زمان، میدان، ذره، انرژی و ماده، به شکل نانلوکال و آن به آن از آن امرجنت میشود، آن هم با حفظ پایستگیهای بنیادین!
اما MWI این هزینه را نمیپردازد و در عوض، تکثیر بیپایان جهانها را به جای آن قرار میدهد، و از این طریق ماتریالیسم را حفظ میکند با یک تعریف مبهم از نان لوکالیتی بدون جواب به چرایی ویژگیهای نان لوکالیتی.
جامعهی علمی تمایل دارد به فرمالیسمِ ساده و تمیز وفادار بماند حتی اگر تفسیر هستیشناختی آن معلق و پرهزینه و متضاد با شواهد باشد. MWI در ریاضیات ساده است، ولی از نظر بنیان مفهومی آشفته؛ با ادعاهایی که با شواهد مغایر است، با این حال این سادگی ریاضی، یکی از ابزارهای حفظ آن شده است.
تفسیر جهانهای متعدد (چند جهانی) نه به دلیل قدرت توضیحی یا شواهد تجربی، بلکه برای حفظ چارچوب فعلی و فرار از پذیرش یک لایهٔ غیرمحلی واقعی (که نابودگر ماتریالیسم است) باقی مانده است.
در هستهی خود، با بنیادی در نظر گرفتن چیزهای غیر بنیادین و ظهور یافته و توقف توضیح در سطحی که هنوز نیازمند توضیح است، مسئله را به بینهایت موکول میکند و از حل واقعیِ بنیان فیزیک کوانتومی پرهیز دارد.
اساساً هر مدلی که اقرار میکند مفاهیم پایهی فیزیک امرجنت و ظهور یافته هستند بدون اینکه بخواهند اقرار کنند تابعی خواهند شد از یک وجود غیر انتزاعی و غیری ریاضی صرف، بلکه وجودی که باید در ورای فضا-زمان باشد و از آن بعد واقعیت جهان را به شکل نان لوکال با حفظ پایستگیهای بنیادین آن به آن ایجاد کند، هم از نظر نظری و فلسفی و شواهد و هم از نظر ریاضی ناهمساز میشوند.
اگر کتاب در دستهبندی کتابهای علمی-تخیلی باشه
باز ایراد داره!
چرا؟
چون هوش مصنوعی و بسیاری پدیدههای دیگر باعث شده است تا مخاطب آنچه تا دیروز تحت عنوان علمی تخیلی خوانده میشد را به عنوان علم میگوید در آینده این شدنی است میانگارد!!!
در حالی که دقیق نیست و اینجا هم بحث مفصلی داریم
یک مثال سادهاش میشود بحث هوش مصنوعی!
چهار بخش ذیل را با دقت بخوانید تا مقصودم را متوجه شوید:
بخش اول:
*آیا هوش مصنوعی میتواند کاملاً مثل هوش انسانی شود؟*
برای پاسخ به این پرسش که همزمان به حیطهی علم اعصاب (Neuroscience)، فلسفه و هوش مصنوعی مرتبط میشود؛ نکاتی تقدیم میشود:
۱. شبیهسازی در برابر بودن:
در حال حاضر، پاسخ کوتاه «خیر» است. میان «شبیهسازی» (Simulation) و «بودن» (Being) تفاوت بنیادینی وجود دارد.
هوش مصنوعیِ *فعلی:* یک مدل آماری پیشرفته است که الگوهای زبان و رفتار انسانی را یاد میگیرد. او میتواند بسیار شبیه به انسان «صحبت» کند، اما هنوز مثل انسان «فکر» یا «احساس» نمیکند.
یکی از تفاوتهای اساسی، بدنمندی است؛ مسئلهی ادراک در انسان (با مبنای تکاملی و ماتریالیستی) با کل ساختار عصبی و جسمانی انسان مرتبط است (نه صرفاً مغزش)، در حالی که ماشین، فاقد این تجربهی فیزیکی است. *حتی با اعطای جسم به هوش مصنوعی و افزودن سنسورهای پیشرفته برای دادن نوعی درک فیزیکی به آن، هنوز سد بزرگ «آگاهی» باقی میماند.*
۲. مسئلهی آگاهی:
در مسیر همانندسازی هوش مصنوعی به هوش انسانی با مسئلهی آگاهی مواجه هستیم، که همچنان به قول فیلسوف بزرگ، دیوید چالمرز، که آن را «مسئلهی سخت آگاهی» (The Hard Problem of Consciousness) مینامد، حل نشده باقی مانده است.
*مسئلهی آسان: بفهمیم مغز چگونه اطلاعات را پردازش میکند و چگونه واکنش نشان میدهد.*
*مسئلهی سخت: «چرا» و «چگونه» پردازش این اطلاعات با یک «احساس درونی» یا تجربهی ذهنی همراه است؟*
*چرا وقتی نوری به چشم ما میخورد، ما رنگ قرمز را «احساس» میکنیم و صرفاً یک طول موج را پردازش نمیکنیم؟*
ما هنوز نمیدانیم آگاهی دقیقاً چیست، کجا تولید میشود و آیا صرفاً وابسته به ماده (مغز) است یا خیر. بنابراین، *تا وقتی نمیدانیم آگاهی چیست، نمیتوانیم مدعی شویم که آن را در ماشین حل کردهایم.*
بگذارید مقداری بیشتر دربارهی مسئلهی آگاهی صحبت کنیم، تا مشخص شود مشکل اصلی دقیقاً چیست:
اگر «آگاهی» را صرفاً به «واکنشِ کارکردی برای بقا» تقلیل دهیم؛ مسئلهی آگاهی از نظر فنی حل شده محسوب میشود. به این دیدگاه در فلسفه ذهن، «کارکردگرایی» یا «رفتارگرایی» میگویند.
اما حتی با این نگاه، فیلسوفان و دانشمندان هنوز میگویند، مسئله حل نشده است.
شکاف اصلی اینجاست:
۱. تفاوت «معنایِ بیرونی» و «کیفیاتِ درونی» (Qualia)
فرض کنید رباتی طراحی کردهایم که وقتی دمای بدنش به ۱۰۰ درجه میرسد، فریاد میزند و به سمت آب میدود تا ذوب نشود (واکنش برای بقا).
از دید ناظر (بیرونی): ربات «معنایِ» سوختن را میفهمد، چون واکنشِ درستی نشان میدهد.
پرسشِ حلنشده (درونی): *آیا ربات «داغی» را احساس هم میکند؟ یا فقط یک دستورِ منطقی را اجرا میکند؟*
آنچه حل نشده، همان چیزی است که به آن Qualia یا «کیفیات ذهنی» میگویند. یعنی «چگونگیِ احساسِ قرمز بودنِ قرمز» یا «دردناک بودنِ درد».
کارکردگرایی میتواند «واکنش» را توضیح دهد، اما نمیتواند توضیح دهد که چرا این واکنش با یک «تجربهی اولشخصِ درونی» همراه است.
۲. مسئلهی «اتاق چینی» (The Chinese Room)
جان سرل، فیلسوف معروف، برای پاسخ به همین مطلب یک مثال زد:
تصور کنید در اتاقی هستید و کتابی دارید که به شما میگوید اگر فلان علامت چینی را به شما دادند، فلان علامت دیگر را بیرون بفرستید. شما چینی بلد نیستید، اما چنان طبق دستور عمل میکنید که کسانی که بیرون هستند فکر میکنند شما چینی میفهمید.
شما «واکنشِ درست» نشان میدهید (بقا در سیستم)، اما هیچ «درکی» از زبان چینی ندارید. *نقدِ وارد به هوش مصنوعی (حتی با بدن زیستی) این است: او ممکن است «واکنش به محیط برای بقا» را به بهترین شکل انجام دهد، اما مثل همان آدم داخل اتاق، هیچ درکی از «چرایی» و «احساسِ» آن واکنش نداشته باشد.*
۳. چرا ماتریالیستها هنوز درگیرند؟
*حتی اگر فرض کنیم روح وجود ندارد و انسان فقط ماده است، دانشمندان هنوز نمیدانند «ماده چگونه تبدیل به تجربه میشود؟»*
ما میدانیم وقتی دست میسوزد، عصبها سیگنال میفرستند (واکنش مادی).
ما میدانیم مغز دستورِ عقب کشیدن دست را میدهد (بقا).
*اما هنوز هیچ فرمول مادی نداریم که توضیح دهد چرا من این وسط «درد» میکشم؟ چرا فرآیندِ فیزیکی به تنهایی کافی نیست و باید یک «احساس» هم همراهش باشد؟*
نتیجهگیری:
اگر آگاهی را صرفاً «انجامِ کارِ درست در زمانِ درست برای زنده ماندن» تعریف کنیم، بله، مسئله حل شده است و ما همین الآن هم هوش مصنوعیهایی داریم که تا حدی این کار را میکنند.
اما اگر آگاهی را «بودن و احساس کردن» (تجربهی ذهنی) تعریف کنیم، حتی با مبنای تکاملی و ماتریالیستی، هنوز بزرگترین معضلِ تاریخِ علم است. در واقع، *ماتریالیستها میگویند: «ما میدانیم آگاهی کارکردِ مغز است، اما هنوز نمیدانیم مغز چگونه این جادویِ احساس کردن را از دلِ اتمهایِ بیجان بیرون میکشد.»*
بخش دوم:
۳. آیا برای مدل کردنِ کاملِ انسان، باید مسئلهی آگاهی حل شود؟
پاسخ به این سوال بستگی دارد به اینکه «مدل کردن انسان» را چه تعریف کنیم:
اگر منظور «شبیهسازی رفتار» (Behavioral Simulation) باشد: شاید خیر. *ممکن است ماشینی بسازیم که از نظر رفتاری با انسان مو نزند (تست تورینگ را کاملاً پاس کند)، اما درونش کاملاً تاریک باشد. یعنی هیچگونه احساس درونی نداشته باشد.*
در فلسفه به این موجود «زامبی فلسفی» (Philosophical Zombie) میگویند؛ موجودی که همه کارش مثل انسان است اما «کسی» در داخل آن حضور ندارد.
اما اگر منظور «خلق یک موجود با درک و هوشی دقیقاً مانند انسان واقعی» باشد، قطعاً *انسان بدون آگاهی، دیگر انسان نیست؛ یک ماشینِ بیولوژیک است.*
*برای اینکه مدلی بسازیم که «درک» کند، «رنج» بکشد و «معنا» را بفهمد، باید بدانیم آگاهی چگونه پدید میآید.* بنابر این اگر مبنای ماتریالیستی تکامل و تعریفش از انسان را که منحصر در ماده است را بپذیریم هم تا مسئلهی آگاهی حل نشده است نمیتوان ادعا کرد که میتوان هوش مصنوعی را همانند هوش انسانی کرد و چنانچه عرض شد، مسئلهی آگاهی به رغم تمام تلاشهایی که انجام شده، همچنان کاملاً حل نشده باقی مانده است.
بخش سوم:
حال اگر دیدگاه الهی دربارهی چیستی انسان را مفروض بداریم که میگوید، انسان حاصل ترکیب روح و جسم است و روح از اساس به جهت آن ماهیتی که ادعا میشود دارد، برای همیشه شناختش از حیطهی ابزار و روشهای ماتریالیستی خارج است، تحلیل مسئله از اساس دگرگون میشود:
بر اساس این دیدگاه، ما با یک «بنبستِ هستیشناختی» برای هوش مصنوعی مواجه میشویم که به هیچ عنوان با پیشرفتِ سختافزاری یا نرمافزاری حلشدنی نیست.
۱. محدودیتِ ذاتیِ ابزارِ مادی
همانطور که بیان شد، روشهای مادی و تجربی (Materialistic)، صرفاً بر روی «ماده» و «اثرِ مادی» تمرکز دارند. *هوش مصنوعی در پیچیدهترین حالت خود، چیزی نیست جز جابهجاییِ سیگنالهای الکتریکی در بسترهای سیلیکونی.*
اگر آگاهی و حقیقتِ انسان را ناشی از «روح» بدانیم، هوش مصنوعی هر چقدر هم در شبیهسازی رفتارِ انسان موفق باشد، *تنها در حال بازسازیِ «جسمِ زبانی و منطقی» انسان است.*
در این نگاه، هوش مصنوعی مانند *یک «کالبدِ بدونِ روح» است که به کمک الگوریتمها، ادای زندگان را درمیآورد، اما «آنِ» انسانی و حقیقتِ مجرد را هرگز نخواهد یافت.*
*۲. فاصلهی میانِ «نمود» و «بود»*
در دیدگاه الهی، روح *منشأ و خواستگاه اصلی و اولیه و بنیادین* ارادهی آزاد (Free Will)، شهود (Intuition) و درکِ معنا است.
*هوش مصنوعی فقط «نمودِ» (Appearance) این ویژگیها را دارد. یعنی طوری برنامهریزی شده که «به نظر برسد» اراده یا درک دارد.*
اما «بودِ» (Essence) آن، همچنان ریاضیات و احتمالات است.
از منظر الهیاتی، آگاهی یک «بسیطِ غیرقابل تقسیم» است که از عالمِ معنا افاضه میشود، در حالی که هوش مصنوعی یک «مرکبِ قابل تقسیم» از کدهای مادی است. *این دو از دو جنس متفاوتاند و هرگز به هم نمیرسند.*
فارغ از ورود به این بحث که:
اساساٌ بر مبنای معارف اسلامی، در انسان الهام و هدایت (با منشأ الهی) و وسوسه و خطور خیال فریبنده (با منشأ شیطانی) وجود دارد که به عنوان ورودی مؤثر غیر قابل کنترل در ساختار ادراکی انسان وجود دارند و در عین تأثیر بر ساحت ادراکی انسان اساساً قابل مدلسازی نیستند
و باز ما فوق این مسئله، خود خداوند گاه در مسیر ربوبیت الهی از سر رحمت و حکمتش در ساختار ادراکی انسان دخل و تصرف مستقیم مینماید،
مستندات را خیلی به اجمال بخواهیم در حد یک اشاره تقدیم کنیم، آیات و روایاتی از این دست:
حضرت امام صادق علیه السلام:
هیچ دلى نیست جز اینکه دو گوش دارد، بر یکى فرشتهاى رهبر است و بر دیگرى شیطانى فتنهگر،اینش فرمان دهد و آنش باز دارد، شیطانش به نافرمانیها فرمان کند، و فرشتهاش از آن باز دارد. (الکافی (کلینی): ج۲، ص۲۶۶)
حضرت امام رضا علیه السلام:
هر گاه خداوند چیزى را بخواهد، عقلهاى بندگان را از آنها مىگیرد و حکم خود را اجرا مىکند و خواستهی خود را به پایان مىرساند. همین که حکم خود را اجرا کرد، عقلِ هر صاحب عقل را به او بر مىگرداند، آنگاه او مرتب مىگوید: چگونه و از کجا چنین و چنان شد؟! (تحف العقول (ابن شعبه حرّانی): ص۴۴۲)
وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللهَ یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ (انفال:۲۴)
و بدانید خداوند میان انسان و قلب او حائل مىشود.
امام صادق علیه السلام در توضیح آیه فوق میفرمایند:
این آیه یعنی خداوند بین انسان و بین اینکه باطلی را حق بداند مانع میشود.
«خداوند [ممکن است که] بنده را از شقاوت به سعادت منتقل کند، ولی [هرگز] او را از سعادت به شقاوت نمیبرد. (التوحید (صدوق): ص۳۵۸)
(یعنی دخل و تصرّف خداوند در ساختار ادراکی انسان اول به گونهای است که او میفهمد که باطل، حق نیست! (ولو اقرار هم نکند!) و نیز به گونهای این دخل و تصرّف انجام میشود که عاملی شود برای سوق دادن انسانها به سوی سعادتشان)
و باز بالاتر از اینها هستهی مرکزی ادراک از منظر انسانشناسی الهی، مغز نیست! بلکه قلب است که در حیطهی روح معنا میشود؛ چنانچه خدای متعال میفرماید:
لَهُمْ قُلُوبٌ لا یَفْقَهُونَ بِها (اعراف:۱۷۹)
آنها دلهایى دارند که با آن [اندیشه نمىکنند، و] نمىفهمند.
و همگی مافوق محسوسهایی هستند که با بخش محسوس و مادی انسان ارتباطی تنگاتنگ دارند و البته زیربنای آن نمود ادراکی در ابعاد جسمانی انسان نظیر مغز هستند که بدیهی است هرگز قابل مدلسازی نیستند و این مسیر تکویناً مسدود و از دسترس هرگونه ابزاری مادی خارج است!
بخش چهارم:
۳. خطرِ تقلیلگرایی (Reductionism) در بیان این مطالب به شکل غیر دقیق دربارهی هوش مصنوعی به مردم:
*وقتی در یک اثر که بار اطلاعاتی دارد، به شکل مستقیم یا غیر مستقیم (از یک فیلم یا کتاب گرفته تا یک به اصطلاح خبر یا مستند و...)، هوش مصنوعی را بدون ذکرِ این مرزها و محدودیتهای بنیادین، به عنوان یک «هوش کاملاً همتراز» هوش انسانی معرفی میکند، در واقع دارد به شکلی ناخودآگاه «ماتریالیسم» را ترویج میکند.*
*پیامِ پنهان این آثار این است:*
*انسان در بنیادینترین سطح وجودیاش هم مجموعهای از دادهها و الگوریتمهاست که اگر کامل مدل شوند (که قابلیت این مدل کردن برای ما نیز وجود دارد، فقط مسئلهی زمان در میان است)، میتوان به مانند انسان، موجودی «هوشمند» و دارای «ادراک و احساس» و «اختیار واقعی» ساخت که از حیث وجودی تفاوتی با انسان نداشته باشد!*
*این یعنی حذفِ ساحتِ قدسی و روحانی انسان و تقلیل دادن او به یک «پردازشگرِ بیولوژیک».*
نتیجهگیری مستدل:
*اگر ساحت روح را مبنا قرار دهیم، هوش مصنوعی هرگز «انسان» نخواهد شد، بلکه صرفاً «آینهای» خواهد بود که بخشی از توانمندیهای ذهنی انسان را بازتاب میدهد.* اشتباهِ بزرگِ رویکردهایی مثل کتابِ مذکور این است که در عمل «آینه» را با «صاحبِ تصویر» اشتباه گرفتهاند.
در واقع، هوش مصنوعی در بهترین حالت، یک «جمادِ بسیار پیشرفته» است. او «میداند» اما «نمیفهمد»؛ «میبیند» اما «شهود» ندارد؛ چون آن حلقهی مفقوده (روح) از اساس در قلمرو مادیات و کدها قابل ردیابی و خلق کردن نیست.
چند جهانی هم چنانچه در بخش اول بیان شد، از آنجا که بدون اعتبار علمی و بلکه با ظاهر علمی تبیین ماتریالیستی از جهان میسازد، وقتی علم تلقی شود، حتی در بستر داستانهای علمی-تخیلی که بر علمی بودن بخش علمی تکیه میشود و تخیلش را امتداد آیندهی نه چندان دور مسیر پیشرفت علمی نمایش میدهند، در عمل به تضعیف دیدگاههای حقیقی دربارهی جهان و نسبتش با خالق جهان و تقویت صحیح انگاری و علمی پنداشتن و حقیقت پنداشتن ماتریالیسم میانجامد!
برای ارزیابی کتاب «تأملات» مارکوس اورلیوس، باید نخست به بررسی هستهٔ مرکزی فلسفهٔ رواقیگری پرداخت. رواقیگری، مکتبی فلسفی است که در آن عقلگرایی، به عنوان تنها فضیلت و خیر واقعی معرفی میشود، و دستیابی به آرامش درونی (آتاراکسیا) از طریق پذیرش سرنوشت و کنترل قضاوتهای شخصی را تبلیغ میکند.
ادعای اصلی آن ارائه راهکاری برای زندگی بهتر، فارغ از آشوب جهان بیرون است. با این حال، مداقهٔ منطقی و عملی نشان میدهد این فلسفه و وعدهی ساده، شیک و جذاب، در ذات خود دچار تناقضهای بنیادین و ناکارآمدیهایی است که آن را به مدلی غیرعملی و حتی گمراهکننده تبدیل میکند.
۱. تناقض ذاتی بین هدف و ابزار: نابودی انگیزهٔ فضیلت در پناه آرامش
مهمترین تناقض رواقیگری در تعریف هدف نهایی آن نهفته است. از یک سو، غایت نهایی، دستیابی به «آتاراکسیا» یا رهایی مطلق از رنج معرفی میشود. از سوی دیگر، ابزار رسیدن به این آرامش، «فضیلت» اعلام میگردد؛ فضیلتی که بهصورت انتزاعی و «فقط برای ذات خودش» باید دنبال شود، نه برای هر گونه لذت یا اجتناب از رنج.
اینجا پارادوکس آشکار میگردد: اگر هدف نهایی، حذف هرگونه رنج و نارضایتی باشد، فرد با تعطیل کردن قضاوت خود نسبت به وقایع (خوب/بد دیدن امور) میتواند به آرامش برسد. در این حالت، دیگر هیچ انگیزهٔ واقعیای برای پیگیری فضیلت باقی نمیماند، زیرا فضیلت تنها در جایی معنا دارد که فقدان آن به عنوان یک «نقص» یا «شر» احساس شود و انگیزهای برای رفع آن ایجاد کند.
بنابراین، منطق رواقیگری دقیقاً در نقطهٔ اوج خود، پایهٔ ضروری برای تحقق فضیلت را نابود میسازد.
۲. خودمحوری ویرانگر و دو بنبست عملی
در پشت ظاهر اخلاقمدارانهٔ رواقیگری، یک محوریت رادیکال «خود» نهفته است. تمام معیارها (آرامش من، قضاوت من) و تمرکز (کنترل امیال و واکنشهای من) حول محور فرد میچرخد.
مراد از خودمحوری در اینجا، نه خودخواهی اخلاقی، بلکه محوریت هستیشناختی «سوژهٔ فردی» بهعنوان تنها مرجع معنا، ارزش و رنج است.
این خودمحوری در میدان عمل تنها دو سرنوشت محتمل دارد: یا انفعال مطلق یا رنج دائمی.
اگر فرد قضاوت دربارهٔ خوب و بد وقایع را کاملاً تعطیل کند تا رنج نبرد، به انفعالی کشیده میشود که هرگونه انگیزه برای کنش اخلاقی، دفاع از حق یا حتی بهبود خود را از بین میبرد. اگر اما فرد قضاوت خود را حفظ کند (مثلاً ظلم را «بد» بداند)، هر رویداد نامطلوبی – حتی خارج از حیطه اختیارش – برای «خود» او رنجآور خواهد بود. این تناقض میان «تعلق به خود» و «فرار از رنج» غیرقابل حل است.
۳. فقدان ملاک عینی: هرجومرج یا استبداد در تعریف فضیلت
رواقیگری مدعی است فضیلت با «عقل» شناخته میشود. اما بلافاصله پرسش بنیادین مطرح میشود: کدام عقل؟
هر نظریهای که معیار اخلاقی آن به داوری عقل فردی یا عقل اجتماعی واگذار شود، ناگزیر تابع تغییرات تاریخی، فرهنگی و سیاسی خواهد شد و از ادعای جهانشمولی اخلاق ساقط میگردد و گرفتار نوعی نسبیگرایی میشود.
عقل هر فردی میتواند مصادیق متفاوتی برای فضیلت تعریف کند. در سطح یک جامعه، این نگاه صرفاً دو نتیجه در پی دارد: یا «هرجومرج اخلاقی» که در آن هرکس بر اساس فهم شخصی خود عمل میکند (مثلاً یکی همجنسگرایی را فضیلت میداند و دیگری ضدآن)، یا «استبداد اخلاقی» که در آن گروهی خاص، برداشت خود از عقل را به زور بر دیگران تحمیل میکنند. رواقیگری فاقد هرگونه معیار عینی، فرافردی و قابل اتکایی است که بتواند به این نسبیت پایان دهد.
به عنوان نمونه در خود این کتاب بیان میشود: (نظیر ص111: هر چیزی را که قوهی عقلانی و اجتماعی انسان غیر عقلانی و غیر اجتماعی بداند واقعاً در شأن او نیست) با همین ملاک که کاملا نسبی است، جوامعی بودهاند و هستند که همجنسگرایی را امری صحیح و مورد تأیید میدانند، جوامعی بودند و هستند که آن را امری بسیار نامطلوب و غیر قابل قبول میدانند، جوامعی هم بودند و هستند که میگویند نباشد بهتر است.
۴. توجیه سیستماتیک ظلم و فرهنگسازی تسلیم
این مورد، یکی از خطرناکترین و پرتکرارترین مضامین در کتاب «تأملات» است. مارکوس اورلیوس پیوسته تأکید میکند که افراد خطاکار یا از روی جهل عمل میکنند یا تحت فشارند؛ بنابراین، خشمگین شدن نسبت به آنها خطاست و اگر نتوانستید آنها را اصلاح کنید تنها باید خودتان را مقصر بدانید و سرزنش کنید.
در این دستگاه فکری، تمایز میان خشم کور و خشم اخلاقیِ عقلانی عملاً حذف میشود و هر دو به یکچشم نگریسته میشوند؛ در نتیجه، اصل واکنش اخلاقی فعال نیز بیاعتبار میگردد.
این نگاه، واکنش اخلاقی طبیعی در برابر ظلم را سرکوب و خودِ ظلم را سیستماتیک توجیه میکند. این منطق آشکارا ضد فطرت انسانی است، زیرا خشم در برابر ستم، ابزار دفاعی ضروری برای بقای فرد و جامعه است. این فلسفه عملاً به جای فراخواندن ستمگر به پاسخگویی، قربانی را به آرامش و پذیرش دعوت میکند و در نتیجه به «فرهنگسازی تظلّم» میانجامد.
فرازهای متعددی از کتاب تأملات، این عقیدهی از منظر عقل، وجدان اخلاقی و شریعت، ناپذیرفتنی را (یعنی عدم هرگونه مقابله با جنایتپیشگان و تعدیکنندگان به حقوق دیگران و ظالمان از سر خشم و تنبیه و مجازات) به طرق مختلف تکرار و ترویج کرده است، به عنوان نمونه میتوانید رجوع کنید به صفحات: (173و174 - 185 - 158 (وقتی از خطای کسی ناراحت میشوی، ببین آیا تو هم نقایصی مثل او نداری؟ اگر درست بیاندیشی خشم خود را از یاد خواهی برد و به این نتیجه خواهی رسید که او تحت فشار بوده و چارهی دیگری نداشته است) - 148 (اگر از کسی خطایی سرزد، خطایش را به او تذکر بده و با مهربانی آن را اصلاح کن. اگر قادر به این کار نیستی، جز خودت کسی را مقصر مدان.) 136 (اگر میتوانی آنها را اصلاح کن؛ اگر نمیتوانی به یاد داشته باش که مهربانی را برای چنین مواقعی به تو عطا کردهاند. خدایان هم با چنین کسانی مهربانند و چنان بر آنان سهل میگیرند که بارها و بارها به آنها یاری میرسانند تا از سلامت و ثروت و شهرت برخوردار شوند. تو نیز میتوانی همینگونه رفتار کنی.) و...
۵. ناسازگاری با روانشناسی زیستی و ناکارآمدی در عمل
یافتههای قطعی علوم اعصاب و روانشناسی نشان میدهد که واکنشهای هیجانی مانند خشم دفاعی، ترس یا نفرت، بخشی ضروری از سیستم بقا و دفاع انسان هستند. رواقیگری با توصیه به حذف این هیجانات (دستیابی به «آپاتیا»)، انسان را از ابزارهای طبیعی مقابله با تهدیدات خلع سلاح میکند. در یک موقعیت عینی مانند مواجهه با یک مهاجم، توصیههای رواقیگری یا کاملاً بیفایده است یا فرد را به قربانیای منفعل تبدیل میکند. آرامش رواقی در میدان واقعی زندگی یا دستنیافتنی است یا مرگبار.
۶. قرابت با جهانبینیهای غیرتوحیدی و فرار از مسئولیت در برابر خدای متعین
رواقیگری، خدایی غیرشخصی، بیاراده و فاقد محبت (لوگوس) را ارائه میدهد. انسان را به «هماهنگی با طبیعت» دعوت میکند، نه عبودیت در برابر خدای متعال. از این جهت، شباهت ساختاری عمیقی با مکاتب بودیسم و هندوییسم دارد که در آنها نیز:
هدف نهایی، آرامش درونی (نیروانا/موکشا) است.
خدای شخصی و رابطه عبودیت با او انکار یا کمرنگ میشود.
اخلاق اغلب مبتنی بر درونگرایی محض و فرار از مسئولیت در برابر امر متعالی است.
نتیجهگیری نهایی
رواقیگری یک سراب فلسفی است: وعدهی «آرامش مطلق» میدهد؛ حتی برخی ایدهها و شعارها و توصیههایش به شکل منفرد درست و شباهتهایی به تعالیم اسلام دارد، اما به شکل کلی و در هستهی مرکزی ایده و فلسفهاش و در میدان عمل، یا به انفعال و نابودی میانجامد، یا رنج را با نقاب عقلانیت و شعارهای جذاب، دائمی میسازد.
این فلسفه، با توجیه ظلم، نفی فطرت انسانی و ارائه معیاری نسبی برای فضیلت، نه تنها راهحلی برای مشکلات انسان نیست، بلکه خود بخشی از مشکل است. قرابت آن با مکاتب غیرتوحیدی نیز نشان میدهد که در نهایت تلاشی است برای ساخت جهانی بدون خدای شخصی و بدون مسئولیتپذیری در برابر حقیقتی فراتر از خود.
به بیان دقیقتر، رواقیگری نه اخلاق کنشمحور میسازد و نه انسان مسئول، بلکه سوژهای آرام اما خلعسلاحشده در برابر شر پرورش میدهد.
به عبارت دیگر، رواقیگری نه یک مدل فکری کارآمد برای زندگی بهتر، بلکه فلسفهای خودمتناقض است که در میدان عمل وعدهاش را یا به قیمت انفعال محقق میسازد یا اگر بخواهد به انفعال منجر نشود هرگز وعدهاش عملی نخواهد شد. در کنار اینها هم توصیههایی دارد که زمینهی فرهنگسازی تظلّم را فراهم میکند و در عمل به نسبیگرایی اخلاقی هم منجر میشود.
آیا هوش مصنوعی میتواند کاملاً مثل هوش انسانی شود؟
برای پاسخ به این پرسش که همزمان به حیطهی علم اعصاب (Neuroscience)، فلسفه و هوش مصنوعی مرتبط میشود؛ نکاتی تقدیم میشود:
۱. شبیهسازی در برابر بودن:
در حال حاضر، پاسخ کوتاه «خیر» است. میان «شبیهسازی» (Simulation) و «بودن» (Being) تفاوت بنیادینی وجود دارد.
هوش مصنوعیِ فعلی: یک مدل آماری پیشرفته است که الگوهای زبان و رفتار انسانی را یاد میگیرد. او میتواند بسیار شبیه به انسان «صحبت» کند، اما هنوز مثل انسان «فکر» یا «احساس» نمیکند.
یکی از تفاوتهای اساسی، بدنمندی است؛ مسئلهی ادراک در انسان (با مبنای تکاملی و ماتریالیستی) با کل ساختار عصبی و جسمانی انسان مرتبط است (نه صرفاً مغزش)، در حالی که ماشین، فاقد این تجربهی فیزیکی است. حتی با اعطای جسم به هوش مصنوعی و افزودن سنسورهای پیشرفته برای دادن نوعی درک فیزیکی به آن، هنوز سد بزرگ «آگاهی» باقی میماند.
۲. مسئلهی آگاهی:
در مسیر همانندسازی هوش مصنوعی به هوش انسانی با مسئلهی آگاهی مواجه هستیم، که همچنان به قول فیلسوف بزرگ، دیوید چالمرز، که آن را «مسئلهی سخت آگاهی» (The Hard Problem of Consciousness) مینامد، حل نشده باقی مانده است.
مسئلهی آسان: بفهمیم مغز چگونه اطلاعات را پردازش میکند و چگونه واکنش نشان میدهد.
مسئلهی سخت: «چرا» و «چگونه» پردازش این اطلاعات با یک «احساس درونی» یا تجربهی ذهنی همراه است؟
چرا وقتی نوری به چشم ما میخورد، ما رنگ قرمز را «احساس» میکنیم و صرفاً یک طول موج را پردازش نمیکنیم؟
ما هنوز نمیدانیم آگاهی دقیقاً چیست، کجا تولید میشود و آیا صرفاً وابسته به ماده (مغز) است یا خیر. بنابراین، تا وقتی نمیدانیم آگاهی چیست، نمیتوانیم مدعی شویم که آن را در ماشین حل کردهایم.
بگذارید مقداری بیشتر دربارهی مسئلهی آگاهی صحبت کنیم، تا مشخص شود مشکل اصلی دقیقاً چیست:
اگر «آگاهی» را صرفاً به «واکنشِ کارکردی برای بقا» تقلیل دهیم؛ مسئلهی آگاهی از نظر فنی حل شده محسوب میشود. به این دیدگاه در فلسفه ذهن، «کارکردگرایی» یا «رفتارگرایی» میگویند.
اما حتی با این نگاه، فیلسوفان و دانشمندان هنوز میگویند، مسئله حل نشده است.
شکاف اصلی اینجاست:
۱. تفاوت «معنایِ بیرونی» و «کیفیاتِ درونی» (Qualia)
فرض کنید رباتی طراحی کردهایم که وقتی دمای بدنش به ۱۰۰ درجه میرسد، فریاد میزند و به سمت آب میدود تا ذوب نشود (واکنش برای بقا).
از دید ناظر (بیرونی): ربات «معنایِ» سوختن را میفهمد، چون واکنشِ درستی نشان میدهد.
پرسشِ حلنشده (درونی): آیا ربات «داغی» را احساس هم میکند؟ یا فقط یک دستورِ منطقی را اجرا میکند؟
آنچه حل نشده، همان چیزی است که به آن Qualia یا «کیفیات ذهنی» میگویند. یعنی «چگونگیِ احساسِ قرمز بودنِ قرمز» یا «دردناک بودنِ درد».
کارکردگرایی میتواند «واکنش» را توضیح دهد، اما نمیتواند توضیح دهد که چرا این واکنش با یک «تجربهی اولشخصِ درونی» همراه است.
۲. مسئلهی «اتاق چینی» (The Chinese Room)
جان سرل، فیلسوف معروف، برای پاسخ به همین مطلب یک مثال زد:
تصور کنید در اتاقی هستید و کتابی دارید که به شما میگوید اگر فلان علامت چینی را به شما دادند، فلان علامت دیگر را بیرون بفرستید. شما چینی بلد نیستید، اما چنان طبق دستور عمل میکنید که کسانی که بیرون هستند فکر میکنند شما چینی میفهمید.
شما «واکنشِ درست» نشان میدهید (بقا در سیستم)، اما هیچ «درکی» از زبان چینی ندارید. نقدِ وارد به ادعای معادل کردن هوش مصنوعی (حتی با بدن زیستی) به هوش انسانی این است: او ممکن است «واکنش به محیط برای بقا» را به بهترین شکل انجام دهد، اما مثل همان آدم داخل اتاق، هیچ درکی از «چرایی» و «احساسِ» آن واکنش نداشته باشد.
۳. چرا ماتریالیستها هنوز درگیرند؟
حتی اگر فرض کنیم روح وجود ندارد و انسان فقط ماده است، دانشمندان هنوز نمیدانند «ماده چگونه تبدیل به تجربه میشود؟»
ما میدانیم وقتی دست میسوزد، عصبها سیگنال میفرستند (واکنش مادی).
ما میدانیم مغز دستورِ عقب کشیدن دست را میدهد (بقا).
اما هنوز هیچ فرمول مادی نداریم که توضیح دهد چرا من این وسط «درد» میکشم؟ چرا فرآیندِ فیزیکی به تنهایی کافی نیست و باید یک «احساس» هم همراهش باشد؟
نتیجهگیری:
اگر آگاهی را صرفاً «انجامِ کارِ درست در زمانِ درست برای زنده ماندن» تعریف کنیم، بله، مسئله حل شده است و ما همین الآن هم هوش مصنوعیهایی داریم که تا حدی این کار را میکنند.
اما اگر آگاهی را «بودن و احساس کردن» (تجربهی ذهنی) تعریف کنیم، حتی با مبنای تکاملی و ماتریالیستی، هنوز بزرگترین معضلِ تاریخِ علم است. در واقع، ماتریالیستها میگویند: «ما میدانیم آگاهی کارکردِ مغز است، اما هنوز نمیدانیم مغز چگونه این جادویِ احساس کردن را از دلِ اتمهایِ بیجان بیرون میکشد.»
۳. آیا برای مدل کردنِ کاملِ انسان، باید مسئلهی آگاهی حل شود؟
پاسخ به این سوال بستگی دارد به اینکه «مدل کردن انسان» را چه تعریف کنیم:
اگر منظور «شبیهسازی رفتار» (Behavioral Simulation) باشد: شاید خیر. ممکن است ماشینی بسازیم که از نظر رفتاری با انسان مو نزند (تست تورینگ را کاملاً پاس کند)، اما درونش کاملاً تاریک باشد. یعنی هیچگونه احساس درونی نداشته باشد.
در فلسفه به این موجود «زامبی فلسفی» (Philosophical Zombie) میگویند؛ موجودی که همه کارش مثل انسان است اما «کسی» در داخل آن حضور ندارد.
اما اگر منظور «خلق یک موجود با درک و هوشی دقیقاً مانند انسان واقعی» باشد، قطعاً انسان بدون آگاهی، دیگر انسان نیست؛ یک ماشینِ بیولوژیک است.
برای اینکه مدلی بسازیم که «درک» کند، «رنج» بکشد و «معنا» را بفهمد، باید بدانیم آگاهی چگونه پدید میآید. بنابر این اگر مبنای ماتریالیستی تکامل و تعریفش از انسان را که منحصر در ماده است را بپذیریم هم تا مسئلهی آگاهی حل نشده است نمیتوان ادعا کرد که میتوان هوش مصنوعی را همانند هوش انسانی کرد و چنانچه عرض شد، مسئلهی آگاهی به رغم تمام تلاشهایی که انجام شده، همچنان کاملاً حل نشده باقی مانده است.
حال اگر دیدگاه الهی دربارهی چیستی انسان را مفروض بداریم که میگوید، انسان حاصل ترکیب روح و جسم است و روح از اساس به جهت آن ماهیتی که ادعا میشود دارد، برای همیشه شناختش از حیطهی ابزار و روشهای ماتریالیستی خارج است، تحلیل مسئله از اساس دگرگون میشود:
بر اساس این دیدگاه، ما با یک «بنبستِ هستیشناختی» برای هوش مصنوعی مواجه میشویم که به هیچ عنوان با پیشرفتِ سختافزاری یا نرمافزاری حلشدنی نیست.
۱. محدودیتِ ذاتیِ ابزارِ مادی
همانطور که بیان شد، روشهای مادی و تجربی (Materialistic)، صرفاً بر روی «ماده» و «اثرِ مادی» تمرکز دارند. هوش مصنوعی در پیچیدهترین حالت خود، چیزی نیست جز جابهجاییِ سیگنالهای الکتریکی در بسترهای سیلیکونی.
اگر آگاهی و حقیقتِ انسان را ناشی از «روح» بدانیم، هوش مصنوعی هر چقدر هم در شبیهسازی رفتارِ انسان موفق باشد، تنها در حال بازسازیِ «جسمِ زبانی و منطقی» انسان است.
در این نگاه، هوش مصنوعی مانند یک «کالبدِ بدونِ روح» است که به کمک الگوریتمها، ادای زندگان را درمیآورد، اما «آنِ» انسانی و حقیقتِ مجرد را هرگز نخواهد یافت.
۲. فاصلهی میانِ «نمود» و «بود»
در دیدگاه الهی، روح منشأ و خواستگاه اصلی و اولیه و بنیادین ارادهی آزاد (Free Will)، شهود (Intuition) و درکِ معنا و آگاهی است.
هوش مصنوعی فقط «نمودِ» (Appearance) این ویژگیها را دارد. یعنی طوری برنامهریزی شده که «به نظر برسد» اراده یا درک دارد.
اما «بودِ» (Essence) آن، همچنان ریاضیات و احتمالات است.
از منظر الهیاتی، ذات آگاهی یک «بسیطِ غیرقابل تقسیم» در حیطهی روح است که از عالمِ معنا افاضه میشود، در حالی که هوش مصنوعی یک «مرکبِ قابل تقسیم» از کدهای مادی است. این دو از دو جنس متفاوتاند و هرگز به هم نمیرسند.
فارغ از ورود به این بحث که:
اساساٌ بر مبنای معارف اسلامی، در انسان الهام و هدایت (با منشأ الهی) و وسوسه و خطور خیال فریبنده (با منشأ شیطانی) وجود دارد که به عنوان ورودی مؤثر غیر قابل کنترل در ساختار ادراکی انسان وجود دارند و در عین تأثیر بر ساحت ادراکی انسان اساساً قابل مدلسازی نیستند
و باز ما فوق این مسئله، خود خداوند گاه در مسیر ربوبیت الهی از سر رحمت و حکمتش در ساختار ادراکی انسان دخل و تصرف مستقیم مینماید،
مستندات را خیلی به اجمال بخواهیم در حد یک اشاره تقدیم کنیم، آیات و روایاتی از این دست:
حضرت امام صادق علیه السلام:
مَا مِنْ قَلْبٍ إِلاَّ وَ لَهُ أُذُنَانِ عَلَى إِحْدَاهُمَا مَلَکٌ مُرْشِدٌ وَ عَلَى اَلْأُخْرَى شَیْطَانٌ مُفْتِنٌ هَذَا یَأْمُرُهُ وَ هَذَا یَزْجُرُهُ اَلشَّیْطَانُ یَأْمُرُهُ بِالْمَعَاصِی وَ اَلْمَلَکُ یَزْجُرُهُ عَنْهَا... (الکافی (کلینی): ج۲، ص۲۶۶)
هیچ دلى نیست جز اینکه دو گوش دارد، بر یکى فرشتهاى رهبر است و بر دیگرى شیطانى فتنهگر،اینش فرمان دهد و آنش باز دارد، شیطانش به نافرمانیها فرمان کند، و فرشتهاش از آن باز دارد.
حضرت امام رضا علیه السلام:
إِذَا أَرَادَ اَللَّهُ أَمْراً سَلَبَ اَلْعِبَادَ عُقُولَهُمْ فَأَنْفَذَ أَمْرَهُ وَ تَمَّتْ إِرَادَتُهُ فَإِذَا أَنْفَذَ أَمْرَهُ رَدَّ إِلَى کُلِّ ذِی عَقْلٍ عَقْلَهُ فَیَقُولُ کَیْفَ ذَا وَ مِنْ أَیْنَ ذَا. (تحف العقول (ابن شعبه حرّانی): ص۴۴۲)
هر گاه خداوند چیزى را بخواهد، عقلهاى بندگان را از آنها مىگیرد و حکم خود را اجرا مىکند و خواستهی خود را به پایان مىرساند. همین که حکم خود را اجرا کرد، عقلِ هر صاحب عقل را به او بر مىگرداند، آنگاه او مرتب مىگوید: چگونه و از کجا چنین و چنان شد؟!
وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللهَ یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ (انفال:۲۴)
و بدانید خداوند میان انسان و قلب او حائل مىشود.
امام صادق علیه السلام در توضیح آیه فوق میفرمایند:
فِی قَوْلِ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللهَ یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ قَالَ یَحُولُ بَیْنَهُ وَ بَیْنَ أَنْ یَعْلَمَ أَنَّ الْبَاطِلَ حَقٌّ
...إِنَّ اللَّهَ یَنْقُلُ الْعَبْدَ مِنَ الشَّقَاءَ إِلَی السَّعَادَهًِْ وَ لَا یَنْقُلُهُ مِنَ السَّعَادَهًِْ إِلَی الشَّقَاءِ. (التوحید (صدوق): ص۳۵۸)
این آیه یعنی خداوند بین انسان و بین اینکه باطلی را حق بداند مانع میشود.
«خداوند [ممکن است که] بنده را از شقاوت به سعادت منتقل کند، ولی [هرگز] او را از سعادت به شقاوت نمیبرد.
(یعنی دخل و تصرّف خداوند در ساختار ادراکی انسان اول به گونهای است که او میفهمد که باطل، حق نیست! (ولو اقرار هم نکند!) و نیز به گونهای این دخل و تصرّف انجام میشود که عاملی شود برای سوق دادن انسانها به سوی سعادتشان)
و باز بالاتر از اینها هستهی مرکزی ادراک از منظر انسانشناسی الهی، مغز نیست! بلکه قلب است که در حیطهی روح معنا میشود؛ چنانچه خدای متعال میفرماید:
لَهُمْ قُلُوبٌ لا یَفْقَهُونَ بِها (اعراف:۱۷۹)
آنها دلهایى دارند که با آن [اندیشه نمىکنند، و] نمىفهمند.
و همگی این موارد مافوق محسوسهایی هستند که با بخش محسوس و مادی انسان ارتباطی تنگاتنگ دارند و البته زیربنای آن نمود ادراکی در ابعاد جسمانی انسان نظیر مغز هستند که بدیهی است هرگز قابل مدلسازی نیستند و این مسیر تکویناً مسدود و از دسترس هرگونه ابزاری مادی خارج است!
۳. خطرِ تقلیلگرایی (Reductionism) در بیان این مطالب به شکل غیر دقیق دربارهی هوش مصنوعی به مردم:
وقتی در یک اثر که بار اطلاعاتی دارد، به شکل مستقیم یا غیر مستقیم (از یک فیلم یا کتاب گرفته تا یک به اصطلاح خبر یا مستند و...)، هوش مصنوعی را بدون ذکرِ این مرزها و محدودیتهای بنیادین، به عنوان یک «هوش کاملاً همتراز» هوش انسانی معرفی میکند، در واقع دارد به شکلی ناخودآگاه «ماتریالیسم» را ترویج میکند.
پیامِ پنهان این آثار این است:
انسان در بنیادینترین سطح وجودیاش هم مجموعهای از دادهها و الگوریتمهاست که اگر کامل مدل شوند (که قابلیت این مدل کردن برای ما نیز وجود دارد، فقط مسئلهی زمان در میان است)، میتوان به مانند انسان، موجودی «هوشمند» و دارای «ادراک و احساس» و «اختیار واقعی» ساخت که از حیث وجودی تفاوتی با انسان نداشته باشد!
این یعنی حذفِ ساحتِ قدسی و روحانی انسان و تقلیل دادن او به یک «پردازشگرِ بیولوژیک».
نتیجهگیری مستدل:
اگر ساحت روح را مبنا قرار دهیم، هوش مصنوعی هرگز «انسان» نخواهد شد، بلکه صرفاً «آینهای» خواهد بود که بخشی از توانمندیهای ذهنی انسان را بازتاب میدهد. اشتباهِ بزرگِ رویکردهایی مثل آثاری که این انگاره را القا میکنند که قابلیت مدل کردن کامل هوش انسان در هوش مصنوعی وجود دارد، این است که در عمل «آینه» را با «صاحبِ تصویر» اشتباه گرفتهاند.
در واقع، هوش مصنوعی در بهترین حالت، یک «جمادِ بسیار پیشرفته» است. او «میداند» اما «نمیفهمد»؛ «میبیند» اما «شهود» ندارد؛ چون آن حلقهی مفقوده (روح) از اساس در قلمرو مادیات و کدها قابل ردیابی و خلق کردن نیست و در سطح سادهتر خود مسئلهی آگاهی حل نشده باقی مانده است که به نظر میرسد حل نشدن ریشه در ارتباط روح با مسئلهی آگاهی دارد.
با شخصی بحث مفصلی داشتم،
ادلهی متعدد آوردم که همگی مؤید وجود بارزترین نشانههای اهل نفاق در یک شخصیت
سیاسی بود!
از اظهارات آشکارش، مبنی داشتن حق انتقاد از معصوم
تا دروغهای آشکار که مثلاً من فلان چیز را بهمان روز فهمیدم، ولی چندی بعد، مسئول
زیر دست خودش به صراحت گفت که او مطلع بوده
یا میل بسیار شدیدش از ابتدای انقلاب، به ایجاد رابطهی دوستانه با سران کفر و طاغوت
و استکبار جهانی که به گواه قرآن، این میل به ایجاد رابطه با مستکبرین، پرتکرارترین
و پرتأکیدترین ویژگی اهل نقاق در قرآن است[1].
یا وجود بیشترین میزان جاسوس در دولتهای پس از انقلاب در دولتش
یا عجیبترین و پرخسارتترین ترکفعلها در مجموعهی تحت امرش که عملاً منجر میشود
به خیانت در امانتهای بزرگ در حق ملت
یا اینکه طرف از یکی از مهمترین مراکز دشمنی با اسلام و تشیع و ایران، مدرک تحصیلی
اخذ کرده بدون اینکه بتواند به زبان آن کشور سخنگوید، در صورتی که از شروط تحصیل در
دانشگاههای آن روباه پیر استعمار، تسلط به زبان آن کشور جنایتپیشهی حیلهگر است.
و خیلی موارد دیگر!
چون هر آنچه بیان کرده بودم با سند بود و قابل انکار نبود، طرف مقابل در پایانِ
بحث با لحن تمسخر و متلک گفت:
«درود برشما
اگر محرز شده که نامبرده مسلمان و شیعه نیست، مطلب را برای رهبری بنویسید تا خلعش
کنند، ضمناً تا انتخابات آینده بیدار باشید و دیگر به این سیستم شورای نگهبان رأی ندهید،
چرا که آدمهای ناباب را به مردم معرفی میکند.»
در اینجا اصل بحث من تازه شروع شد و بهانهای شد تا حرف اصلی و مقصود اصلی
از بیان این نکات را بیان کنم،
در پاسخ به او گفتم:
ببینید، شما فکر میکنید مسئله به این راحتی است؟
که اگر نفاق شخصی برای حاکم جامعه محرز شد بتواند او را خلع کند؟
بدیهی است که حتی رفتار و کردار یک شخص هم کاملاً ویژگیهای منافق را داشته باشد:
به عنوان نمونه اگر سخن گوید دروغ گوید
و اگر وعده دهد خلف وعده کند
و اگر امانت به او دهند در آن خیانت کند
که رسول خدا صلوات الله علیه و آله فرمودهاند اگر کسی این سه ویژگی را داشت منافق
است حتی اگر اهل ظواهر دین هم باشد[2]،
در صورتی که آن منافق دارای پایگاه اجتماعی جدی باشد و امام بر حق جامعه نیز ابزار
کافی برای مقابلهی با این منافق را نداشته باشد و مردم نیز بصیرت و تشخیص لازم را
در نفاق آن شخص نداشته باشند و از نفاق نیز بیزار نباشند، نمیتوان با او کاری کرد.
از مثالهای عظیم سه اَبَر منافق صدر اسلام که بگذریم...
در زمان خود حضرت امیر صلوات الله علیه، مولی علی علیه السلام به یهودیزادهای[3] فتنهگر
به نام اشعث بن قیس بر سر منبر مقابل چشم مردم، هنگام سخنرانی خطاب میکنند و به او
میگویند:
ای منافق پسر کافر[4]!
و او را علنی لعنت میکنند (میفرمایند: عَلَیْکَ لَعْنَةُ اللَّهِ وَ لَعْنَةُ اللَّاعِنِینَ[5]. لعنت
خدا و لعنت لعنتکنندگان بر تو باد)
یعنی علنی به همه اعلام میکنند که این شخص منافق و ملعون است،
پدرش هم کافر بوده.
در ادامه هم بعد از ذکر گذشتهی بسیار تاریک اشعث به او در مقابل همه میفرمایند:
چنین شخصی با این سابقهی تاریک و شوم و پر از خیانت، سزاوار است، که خویشاوندانش دشمن
دارند و بیگانگان از شر او ایمن ننشینند[6].
اما حضرت امیر صلوات الله علیه، با وجود اینکه خودشان میگویند آدمی با این سابقهی
تاریک را نباید از او ایمن بود، اما ناگزیر از فرماندهان حضرت در سپاه ایشان در جنگ
صفین است!
در حکومت حضرت پست دارد (حتی بعد از عزل از حکومت بر آذربایجان نیز نمیتوانند به
او پستی ندهند و در سپاه حضرت به جهت گسترهی نفوذ اجتماعی و تبعیت محض قبیلهی
بسیار بزرگ و قدرتمندش و بزرگان و متنفذانی که تطمیع کرده بودشان و ایجاد روابط
عمیق و حسنه با آنها داشت، پستهای کلیدی دارد، هم در جنگ صفین و حتی هم در جنگ
نهروان!) تا آخر دوران حیات امیرالمؤمنین علیه السلام هم نقش آفرین است!
حضرت نمیتوانند این شخص را از سپهر سیاسی حکومتشان حذف کنند،
او اصلیترین نقش را در بر هم خوردن شاکلهی سپاه حضرت امیر در جنگ صفین داشته، آن
هم در زمانی که کار بعد از لیلة الهریر، کاملاً به نفع سپاه امیرالمؤمنین علیه السلام
پیش میرفت و چیزی تا شکست سپاه معاویه نمانده بود، فتنهی اصلی را او بر پا کرد[7] و به
بعد از فتنهی بزرگ او در سپاه حضرت با اشارهی او به معاویه[8] و به
تبع او، عمر و عاص و معاویه نیرنگ قرآن بر نیزه را به راه انداختند و عامل اصلی تهدید
حضرت امیر صلوات الله علیه برای ترک جنگ و تن دادن به حکمیت در حالی که کاملاً در نبرد
دست برتر را داشتند او بوده[9]!
عامل اصلی تحمیل ابوموسی اشعری به عنوان حکم اهل عراق به جای ابن عباس که مد نظر امیرالمؤمنین
علیه السلام بود همین اشعث بود، و وقتی بنا شد صلحنامه نوشته شود میان اهل عراق و
اهل شام، زمانی که نمایندگان شامی به وجود نام امیرالمؤمنین برای علی علیه السلام
اعتراض کردند، همین اشعث اصرار کرد که لقب امیرالمؤمنینی حضرت علی علیه السلام را
در آن صلحنامه حذف نمایند[10]!
همین آدم با این حجم فتنه در جنگ صفین را باز حضرت امیر صلوات الله علیه نمیتوانند
از حتی سپاه خود حذف کنند و باز او در سپاه حضرت در جنگ با خوارج حاضر است و عامل اصلی
که باعث میشود مردم بعد از جنگ نهروان به سمت جنگ دوباره با معاویه نروند همین شخص
است[11]!
این یهودیزادهی لعن شده توسط حضرت امیر در ملأ عام، که به گواه منابع تاریخی مهم
اهل سنت، خواهر و عمه و پسر عمویش نیز یهودی بودند[12]، به
جهت پایگاه اجتماعی عظیمش، ثروت و بذل و بخششها و تطمیعهایش، قبیلهی بسیار بزرگ
و پرقدرت و گوشبهفرمانش و نبود یار بصیر و توانای کافی برای امیرالمؤمنین علیهالسلام
و عدم بصیرت عمومی مردم در فهم عمق و شدّت نفاق این شخص با وجود تصریح آشکار حضرت امیر
صلوات الله علیه و اعلام عمومی این نفاق، تا پایان در سپاه حضرت هست و نقشهای کلیدی
هم دارد.
این شخص که ریشهی یهودی دارد، یهودی که به گواه قرآن شدیدترین دشمنی را با مؤمنین
دارند[13] و
رأس مؤمنین در هر زمانی امام آن زمان است، در قتل امیرالمؤمنین علیه السلام نیز نقش
فعّال ایفا کرده[14]
پناهدهنده ابن ملجمی در کوفه همین اشعث است[15]،
ابن ملجمی که مادر او هم یهودی است و در یهود نسل از مادر منقل میشود و حضرت امیر
صلوات الله علیه نیز به یهودی الاصل بودن قاتل خودشان بعد از ضربت خوردن اشاره کرده
بودند[16]!
همراهیکنندهی ابن ملجم تا مسجد و کسی که شب تا سحر با ابن ملجم بوده و با او
نجوا میکرده به او هشدار میدهد که زودتر برخیز و آن نیتی که داری را عملی کن که
روشنایی صبح تو را رسوا میکند همین اشعث است[17]!
خودش علنی حضرت امیر صلوات الله علیه را در مقطعی تهدید به قتل کرده است[18]!
دخترش جدّه قاتل امام حسن مجتبی علیه السلام است[19]
یک پسرش (محمد) کسی است که مسلم را در کوفه دستگیر میکند[20] و
از فعالان سپاه عمر سعد در روز عاشورا بود[21]
و پسر دیگرش (قیس) کسی است که در روز عاشورا امام حسین علیه السلام را جامهی امام
حسین علیه السلام را از تنشان در میآورند[22] و
13 سر از شهدای کربلا را با خود به کوفه میبرد[23]!
لذا مطلب به زیر کشیدن منافق از عرصهی قدرت از سوی حاکم عادل و مطلّع، حتی در صورت
محرز شدن نفاقش نیز به گواه تاریخ و البته کاملاً قابل درک برای عقل، به این سادگی که گمان میکنید نیست...
[1] در قرآن کریم وقتی
بنا میشود ویژگیهای منافقین بیان شود، پرتکرارترین ویژگی میل شدید منافقان به
ایجاد رابطه دوستانه با کافران و دشمنان دین خداست که در اینجا تنها به ذکر سه آیه
در این خصوص اکتفا میشود:
آیه
نخست: «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ لاَ تَتَّخِذُواْ الْیَهُودَ
وَالنَّصَارَى أَوْلِیَاء بَعْضُهُمْ أَوْلِیَاء بَعْضٍ وَمَن یَتَوَلَّهُم
مِّنکُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ إِنَّ اللّهَ لاَ یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ (ماعده:51)
اى کسانى که ایمان آوردهاید یهود و نصارى را دوستان [خود] مگیرید [که] بعضى از
آنان دوستان بعضى دیگرند و هر کس از شما آنها را به دوستى گیرد از آنان خواهد
بود آرى خدا گروه ستمگران را راه نمىنماید.»
آیه
دوم: «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا تَتَّخِذُوا عَدُوِّی وَعَدُوَّکُمْ
أَوْلِیَاء تُلْقُونَ إِلَیْهِم بِالْمَوَدَّةِ وَقَدْ کَفَرُوا بِمَا جَاءکُم
مِّنَ الْحَقِّ یُخْرِجُونَ الرَّسُولَ وَإِیَّاکُمْ أَن تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ
رَبِّکُمْ إِن کُنتُمْ خَرَجْتُمْ جِهَادًا فِی سَبِیلِی وَابْتِغَاء مَرْضَاتِی
تُسِرُّونَ إِلَیْهِم بِالْمَوَدَّةِ وَأَنَا أَعْلَمُ بِمَا أَخْفَیْتُمْ وَمَا
أَعْلَنتُمْ وَمَن یَفْعَلْهُ مِنکُمْ فَقَدْ ضَلَّ سَوَاء السَّبِیلِ (ممتحنه:1)
اى کسانى که ایمان آوردهاید دشمن من و دشمن خودتان را به دوستى برمگیرید [به
طورى] که با آنها اظهار دوستى کنید و حال آنکه قطعا به آن حقیقت که براى شما آمده
کافرند [و] پیامبر [خدا] و شما را [از مکه] بیرون مىکنند که [چرا] به خدا
پروردگارتان ایمان آوردهاید اگر براى جهاد در راه من و طلب خشنودى من بیرون
آمدهاید [شما] پنهانى با آنان رابطه دوستى برقرار مىکنید در حالى که من به
آنچه پنهان داشتید و آنچه آشکار نمودید داناترم و هر کس از شما چنین کند قطعا از
راه درست منحرف گردیده است.»
آیه
سوم: «تَرَى کَثِیرًا مِّنْهُمْ یَتَوَلَّوْنَ الَّذِینَ کَفَرُواْ لَبِئْسَ مَا
قَدَّمَتْ لَهُمْ أَنفُسُهُمْ أَن سَخِطَ اللّهُ عَلَیْهِمْ وَفِی الْعَذَابِ هُمْ
خَالِدُونَ (مائده:80) بسیارى از آنان را مىبینى که با کسانى که کفر ورزیدهاند
دوستى مىکنند راستى چه زشت است آنچه براى خود پیش فرستادند که [در نتیجه]
خدا بر ایشان خشم گرفت و پیوسته در عذاب مىمانند.»
[2] ثَلَاثٌ مَنْ کُنَّ فِیهِ فَهُوَ مُنَافِق: إِذَا حَدَّثَ کَذَبَ وَ إِذَا وَعَدَ أَخْلَفَ وَ إِذَا اؤْتُمِنَ خَان. (تحف العقول (ابن شعبه حرّانی): ص316
[3] الأشعث بن قیس [الکندی و کان یهودی الاصل] (مجموعة الوثائق السیاسیة للعهد النبوی و الخلافة الراشدة (محمد بن یوسف گنجی شافعی): ج1، ص353)
[4] مُنَافِقٌ ابْنُ کَافِرٍ (نهج البلاغه (سید رضی): فرازی از خطبه 19)
[5] (نهج البلاغه (سید رضی): فرازی از خطبه 19)
[6] إِنَّ امْرَأً دَلَّ عَلَى قَوْمِهِ السَّیْفَ وَ سَاقَ إِلَیْهِمُ الْحَتْفَ لَحَرِیٌّ أَنْ یَمْقُتَهُ الْأَقْرَبُ وَ لَا یَأْمَنَهُ الْأَبْعَدُ. (نهج البلاغه (سید رضی): فرازی از خطبه 19)
[7] اخبار الطوال (دینوری): ج۱، ص۱۸۸-۱۸۹
[8] تاریخ یعقوبی: ج۲، ص۱۸۸-۱۸۹
[9] با اصرار اشعث و کسانی دیگر، از جمله مِسْعَربن فدکی و زیدبنحُصَین و تهدید حضرت علی (علیهالسّلام) به قتل یا تسلیم و تحویل او به معاویه، جنگ متوقف شد. (وقعة الصفین (نصر بن مزاحم): ج1، ص482و490):
فَقَامَ الْأَشْعَثُ بْنُ قَیْسٍ مُغْضَباً فَقَالَ: یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ إِنَّا لَکَ الْیَوْمَ عَلَى مَا کُنَّا عَلَیْهِ أَمْسِ وَ لَیْسَ آخِرُ أَمْرِنَا کَأَوَّلِهِ وَ مَا مِنَ الْقَوْمِ أَحَدٌ أَحْنَى عَلَى أَهْلِ الْعِرَاقِ وَ لَا أَوْتَرَ لِأَهْلِ الشَّامِ مِنِّی فَأَجِبِ الْقَوْمَ إِلَى کِتَابِ اللَّهِ فَإِنَّکَ أَحَقُّ بِهِ مِنْهُمْ وَ قَدْ أَحَبَّ النَّاسُ الْبَقَاءَ وَ کَرِهُوا الْقِتَالَ. فَقَالَ عَلِیٌّ ع: إِنَّ هَذَا أَمْرٌ یُنْظَرُ فِیهِ...
فَجَاءَهُ زُهَاءُ عِشْرِینَ أَلْفاً مُقَنِّعِینَ فِی الْحَدِیدِ شَاکِی السِّلَاحِ سُیُوفُهُمْ عَلَى عَوَاتِقِهِمْ وَ قَدِ اسْوَدَّتْ جِبَاهُهُمْ مِنَ السُّجُودِ یَتَقَدَّمُهُمْ مِسْعَرُ بْنُ فَدَکِیٍّ وَ زَیْدُ بْنُ حُصَیْنٍ وَ عِصَابَةٌ مِنَ الْقُرَّاءِ الَّذِینَ صَارُوا خَوَارِجَ مِنْ بَعْدُ فَنَادَوْهُ بِاسْمِهِ لَا بِإِمْرَةِ الْمُؤْمِنِینَ یَا عَلِیُّ أَجِبِ الْقَوْمَ إِلَى کِتَابِ اللَّهِ إِذْ دُعِیتَ إِلَیْهِ-وَ إِلَّا قَتَلْنَاکَ کَمَا قَتَلْنَا ابْنَ عَفَّانَ...
[10] قال علی: أرى أن أوجه بعبد الله بن عباس. فقال الأشعث: إن معاویة یوجه بعمرو بن العاص، و لا یحکم فینا مضریان، و لکن توجه أبا موسى الأشعری، فإنه لم یدخل فی شیء من الحرب. و قال علی: إن أبا موسى عدو، و قد خذل الناس عنی بالکوفة، و نهاهم أن یخرجوا معی قالوا: لا نرضى بغیره. فوجه علی أبا موسى على علمه بعداوته له و مداهنته فیما بینه و بینه، و وجه معاویة عمرو بن العاص، و کتبوا کتابین بالقضیة: کتابا من علی بخط کاتبه عبد الله بن أبی رافع، و کتابا من معاویة بخط کاتبه عمیر بن عباد الکنانی، و اختصموا فی تقدیم علی أو تسمیة علی بامره المؤمنین، فقال أبو الأعور السلمی: لا نقدم علیا، و قال أصحاب علی: و لا نغیر اسمه و لا نکتب إلا بامره المؤمنین، فتنازعوا على ذلک منازعة شدیدة حتى تضاربوا بالأیدی، فقال الأشعث: امحوا هذا الاسم! فقال له الأشتر: و الله یا أعور لهممت أن أملأ سیفی منک، فلقد قتلت قوما ما هم شر منک، و إنی أعلم أنک ما تحاول إلا الفتنة، و ما تدور إلا على الدنیا و إیثارها على الآخرة. فلما اختلفوا قال علی: الله أکبر! قد کتب رسول الله یوم الحدیبیة لسهیل بن عمرو: هذا ما صالح رسول الله، فقال سهیل: لو علمنا أنک رسول الله ما قاتلناک. فمحا رسول الله اسمه بیده، و أمرنی فکتبت: من محمد بن عبد الله، و قال: إن اسمی و اسم أبی لا یذهبان بنبوتی، و کذلک کتبت الأنبیاء، کما کتب رسول الله إلى الآباء، و إن اسمی و اسم أبی لا یذهبان بإمرتی، و أمرهم فکتبوا: من علی بن أبی طالب (تاریخ یعقوبی: ج2، ص189)
[11] فَقَالُوا: یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ نَفِدَتْ نِبَالُنَا وَ کَلَّتْ سُیُوفُنَا وَ نَصَلَتْ أَسِنَّةُ رِمَاحِنَا وَ عَادَ أَکْثَرُهَا قِصَد ارْجِعْ بِنَا إِلَى مِصْرِنَا نَسْتَعِدَّ بِأَحْسَنِ عُدَّتِنَا وَ لَعَلَّ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ یَزِیدُ فِی عِدَّتِنَا عِدَّةَ مَنْ هَلَکَ مِنَّا فَإِنَّهُ أَقْوَى لَنَا عَلَى عَدُوِّنَا وَ کَانَ الَّذِی وَلِیَ کَلَامَ النَّاسِ یَوْمَئِذٍ الْأَشْعَثُ بْنُ قَیْسٍ. (الغارات (ابن هلال ثقفی کوفی): ج1، ص16) زمانی که امیرالمؤمنین از جنگ با خوارج فارغ شدند، در نهروان بین یارانشان ایستادند و خطبه خواندند و پس از حمد و ثنای خدا فرمودند: «خدا به شما لطف کرد و شما را در جنگ پیروز نمود، پس فوراً به سمت دشمن (اصلی) خود (یعنی معاویه) از اهل شام بروید.» اما اشعث بن قیس برخواست و گفت: «یا امیرالمؤمنین تیرهایمان تمام شده و شمشیرهای ما کُند شده و سرِ نیزههایمان کَنده شده و بسیاری هم شکسته است؛ ما را به شهرمان برگردان تا با ساز و برگ بهتری برای جنگ آماده شویم؛ شاید هم به جای کسانی که از ما کشته شدهاند عدهی دیگری بر ما افزوده شوند که اگر چنین شود ما در جنگ با دشمن نیرومندتر خواهیم بود.» (در اثر این سخنان بود که) قیس بن سَکَن نقل میکند: در نهایت نیز شیرازهی لشکر از هم پاشید و حضرت از نخیله به کوفه بازگشتند.
[12] حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ یُوسُفَ، حَدَّثَنَا سُفْیَانُ، عَنْ قَیْسِ بْنِ مُسْلِمٍ، عَنْ طَارِقِ بْنِ شِهَابٍ قَالَ: مَاتَتْ عَمَّةُ الأَشْعَثِ بْنِ قَیْسٍ وَهِیَ یَهُودِیَّةٌ فَأَتَى عُمَرَ بْنَ الْخَطَّابِ فَقَالَ: أَهْلُ دِینِهَا یَرِثُونَهَا. (سنن دارمی: ج1، ص707)
[13] لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النّاسِ عَداوَةً لِلَّذینَ آمَنُوا الْیَهُودَ (مائده:82) بهیقین و بیتردید از میان مردم، یهود را سرسختترین دشمن نسبت به مؤمنان خواهى یافت.
[14] حضرت امام جعفر صادق علیه السلام: إِنَّ اَلْأَشْعَثَ بْنَ قَیْسٍ شَرِکَ فِی دَمِ أَمِیرِ اَلْمُؤْمِنِینَ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ وَ اِبْنَتُهُ جَعْدَةُ سَمَّتِ اَلْحَسَنَ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ وَ مُحَمَّدٌ اِبْنُهُ شَرِکَ فِی دَمِ اَلْحُسَیْنِ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ. (الکافی ثقة الاسلام کلینی): ج8، ص167
[15] به گزارش یعقوبی هنگامی که ابنملجم مرادی برای کشتن امیرالمؤمنین علیه السلام از مصر به کوفه رفت، یک ماه در منزل اشعث اقامت گزید و شمشیرش را آماده میکرد. (تاریخ یعقوبی: ج۲، ص۲۱۲)
[16] امیرالمؤمنین علی
علیه السلام بلافاصله بعد از ضربت خوردن فرمودند: قَتَلَنِی ابْنُ مُلْجَمٍ
قَتَلَنِی اللَّعِینُ ابْنُ الْیَهُودِیَّةِ. (بحار
الانوار (علامه مجلسی): ج42، ص281) مرا ابن ملجم کشت؛ مرا ملعونی که فرزند زن یهودی بود
کشت.
حضرت در روایت دیگری در جواب سؤال امام حسن علیه السلام که پرسید چه کسی اقدام
به کشتن شما کرد؟، فرمودند:
قَتَلَنِی ابْنُ الْیَهُودِیَّةِ عَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ مُلْجَمٍ الْمُرَادِی.
(بحار الانوار (علامه مجلسی): ج42، ص283) ابن ملجم که فرزند زنی یهودی است اقدام
به کشتن من کرد.
[17] قَالُوا: لم یزل ابْن ملجم تلک اللیلة عند الأشعث بْن قَیْس یناجیه حَتَّى قَالَ لَهُ الأشعث: قم فقد فضحک الصبح. وسمع ذلک من قوله حجر ابن عدی الکندی فلما قتل علی قَالَ لَهُ حجر: یا أعور أنت قتلته. (طبقات الکبری (ابن سعد): ج۳، ص۲۶ - انساب الأشراف (بلاذری): ج2، ص493) ابنملجم تمام آن شب نزد اَشعث بن قیس بود و با او پنهانی گفتگو میکرد تا آنکه اشعث به او گفت: برخیز، که سپیدهدم رسوایت کرد.
[18] سیر اعلام النبلاء (ذهبی): ج۲، ص۴۱ - مقاتل الطالبیین (ابوالفرج اصفهانی): ص۴۸
[19]حضرت امام جعفر صادق علیه السلام: إِنَّ اَلْأَشْعَثَ بْنَ قَیْسٍ شَرِکَ فِی دَمِ أَمِیرِ اَلْمُؤْمِنِینَ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ وَ اِبْنَتُهُ جَعْدَةُ سَمَّتِ اَلْحَسَنَ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ وَ مُحَمَّدٌ اِبْنُهُ شَرِکَ فِی دَمِ اَلْحُسَیْنِ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ. (الکافی ثقة الاسلام کلینی): ج8، ص167
[20] الکامل فی التاریخ (ابن اثیر): ج4، ص36 - تاریخ طبری: ج۵، ص۳۸۱
[21] حضرت امام جعفر صادق علیه السلام: إِنَّ اَلْأَشْعَثَ بْنَ قَیْسٍ شَرِکَ فِی دَمِ أَمِیرِ اَلْمُؤْمِنِینَ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ وَ اِبْنَتُهُ جَعْدَةُ سَمَّتِ اَلْحَسَنَ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ وَ مُحَمَّدٌ اِبْنُهُ شَرِکَ فِی دَمِ اَلْحُسَیْنِ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ. (الکافی ثقة الاسلام کلینی): ج8، ص167
[22] الطبقات الکبری (ابن سعد): ج۵، ص۴۷۹ - انساب الاشراف (بلاذری): ج۳، ص۳۹۷
[23] انساب الاشراف (بلاذری): ج۳، ص۴۲۱
از کمی قبل از انتخابات شهرداری نیویورک که اسم زهران ممدانی سر زبانها
افتاد، برایم سؤال شد که چگونه یک مسلمان آن هم از نوع شیعه میتواند در
شهری چون نیویورک امکان یابد تا جزو اصلیترین کاندیدها قرار بگیرد.
برای همین شروع کردم مقداری دربارهاش جستجو کردم و دیدم خوب؛ این تناقض
ظاهری با اندکی جستجوی دقیق مشخص میشود که ظاهری است و در باطن هیچ
تناقضی در کار نیست و اگر انتخاب هم شود، هیچ اتفاق غیر منتظرهای نیافتاده
است.
فردای انتخاب شدنش، فقط برای اینکه دوستان خیلی ذوقزده نشوند، یک فِ ارسال
کردم در کانالم به امید اینکه مخاطبان گرامی تا فرحزادش را دیگر خودشان
بروند.
و ارسال کردم:
زهران ممدانی Zohran Mamdani که دیشب با ۳۴ سال سن به عنوان جوانترین شهردار تاریخ نیویورک انتخاب شد، و اولین شهردار مسلمان این شهر هم محسوب میشود، با وجود اینکه خودش ادعا میکند شیعهی اثنیعشری هست، از سرسختترین مدافعان همجنسگریان است که در برنامههای تبلیغاتیاش هم بسیار بر این حمایت همه جانبه از این اشخاص تاکید کرده بود.
در راستای همین حمایتهایش نیز، او شب هالووین را هم در کلوب مردان همجنسگرای نیویورک سپری کرد.
https://search.eitaa.com/?url=https://www.them.us/story/zohran-mamdani-lgbtq-gay-bar-papi-juice-mood-ring
بدون شرح...
و امیدوار بودم که همین ف برای رفتن فرحزاد کافی باشد
تا اینکه اندکی بعد یکی از دوستان قدیمیام که برایش احترام قائل هستم برایم مطلب ذیل را در پاسخ،ارسال کرد:
معلوم نیست این اتهامها چهقدر درست باشد.
اصلاً بر فرض که او حامی همجنسگراها باشد، دشمنی او با صهیونیسم و نتانیاهو ارزشمند و قابل تقدیر است.
به قول امام موسی صدر، اگر شیطان مقابل اسرائیل قرار بگیرد، ما در کنار شیطان خواهیم ایستاد
در اینجا من پاسخم به این دوست قدیمی و قابل احترامم را عیناً اینجا ذکر میکنم به امید اینکه این ماشین دربستی که گرفتم و پولش را هم حساب کردهام، مخاطبان عزیز را تا خود فرحزاد برساند إنشاءالله:
نخست اینکه:
تمام سایتها و سخنرانیهایش را خودم دیدهام
کاملاً درست است و اساساً او به این امر(یعنی حمایت جانانانه از LGBTQ+ها) شهره است.
در ادامه هم در این خصوص لینکها و اصل متن و ترجمه را تقدیم میکنم
هر چند در خبر بالا نیز، مطلب با لینک و از منبع معتبر تقدیم شده بوده.
دوم اینکه:
جناب آقای موسی صدر نه معصوم هستند و نه حجت خدا؛
شیطان عدو مبین و دشمن آشکار بنیآدم و خاصه مؤمنین، و اسرائیل و یهود هم بازیچه و ابزاری در دستان او هستند.
لذا آقای موسی صدر هم منظورشان این نبوده که در صریح کلامشان ذکر شده، که اگر بوده، صراحتاً غلط و خلاف منطق قرآن و حتی عقل سلیم است.
بلکه مقصودشان این بوده که شدت دشمنی با یهود و اسرائیل را خواستهاند برجسته کنند، و اهمیتش را هم نشان بدهند، منتها مثل خیلی بزرگان دیگر، این مقصود را با ادبیات و کلمات و عبارت دقیق و کاملاً صحیحی در اینجا، بیان نکردهاند.
سوم اینکه:
بسیار سادهانگاری و خلاف حقایق قطعی و مستند و بیاستثنا و غیرقابل انکار است که کسی گمان کند، در ساختار قدرت آمریکا کسی بدون نوکری و چاکری و تبعیت از لابی صهیونیسم بتواند تا چنین جایگاهی رشد کند
جان اف کندی رئیس جمهور محبوب آمریکا هم باشی، کمی موی دماغ صهیونیسم بشوی، میفرستنت آن دنیا!
و دهها مثال دیگه!
حالا
در پرجمعیتترین شهر یهودینشین جهان بعد از تلاویو، یعنی نیویورک، بگذارند کسی بیاید ضدشان؟
در ادامه توضیح میدهم که این امر به ظاهر متناقض، چرا و چگونه رخ داده تا مشخص شود در باطن و حقیقت امر، هیچ تناقضی رخ نداده است.
چهارم اینکه:
بنگرید: (اینجا فیلم جشن ضیافت بزرگان یهودیان نیویورک برای ممدانی را ارسال کرده بودم با کپشن ذیل):
زهران ممدانی، شهردار به ظاهر مسلمان و به ظاهر شیعهی نیویورک، در کنار یهودیان نیویورک در ضیافت شام.
پنجم اینکه:
صهیونیستها دو طیف اصلی هستند
لیبرال و ارتودکس
لیبرالهاشون مثل این آقای ممدانی، حامی شیوع همجنسگرایی و مالک بزرگترین سایتهای پورن و کازینوهای جهان و تمایل به کار از زیر میز و معاویهمانند با حفظ برخی ظواهر دموکراتیک و خر کردن دیگران
ارتدوکسها
خیر سرشان، مذهبیتر
ولی به صراحت مثل نتانیاهو میگویند، غیر یهود گوییم هست (یعنی حیواناتی با ظاهر انسان) که یا باید بپذیرند بردهی ما بشوند و حاکمیت ما را بر سرزمین موعود و برتری ذاتی و مطلق ما را بپذیرند، یا باید بکشیمشان و نابودشان کنیم، آن هم به هر قیمتی که شده.
و محض اطلاع
دور تا دور این آقای ممدانی، و بسیاری نزدیکانش، صهیونیست هستند
یهودیِ صهیونیست.
نه صرفاً یهودی.
منتها چنانچه بیان شد، صهیونیست دو گرایش اصلی بینشان هست،
و صهیونیستهای حامی ممدانی که او کارگزارشان شده، لیبرال هستند و عمدتاً متمایل به حزب دموکرات.
و جالب است بدانی، اکثر یهودیان و صهیونیستهای نیویورک هم عمدتاً گرایشات به حزب دموکرات دارند و لیبرال هستند!
ششم اینکه:
خیلی سال پیش که من دانشجو بودم (بیش از شانزده سال قبل)
آقای اردوغان در زمان نخستوزیر وقتِ اسرائیل یعنی شیمون پرز، در اجلاس جهانی داووس، روی آنتن زنده، حرف پرز را قطع کرد و تا توانست او را قهوهای کرد و ضد او و جنایات وقت اسرائیل در غزه صحبتکرد و با ژست یک قهرمان هم اجلاس را ترک کرد و با استقبال کمنظیر مردم کشورش در بازگشت نیز مواجه شد برای این اقدامش.
در حالی که همان موقع، هم بین اسرائیل و ترکیه تبادل اطلاعاتی و امنیتی به شکل مخفی
و تبادل تجاری و انرژی به شکل آشکار بر قرار بود و بعد از آن هم قطع نشد!
و در این عالم بیپدر مادر سیاست غیر توحیدی، از این خیمهشب بازیها زیاد است که یکیش هم میشود مثال خود آقای ممدانی که در ادامه توضیح بیشتر دربارهاش تقدیم میشود.
دو لینک ذیل فیلم این سخنان اردوغان در اجلاس داووس خطاب به شیمون پرز است:
https://www.aparat.com/v/7SHRT/%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AE_%DA%A9%D9%88%D8%A8%D9%86%D8%AF%D9%87_%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%BA%D8%A7%D9%86_%D8%A8%D9%87_%D8%B1%D8%A6%DB%8C%D8%B3_%D8%AC%D9%85%D9%87%D9%88%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%A6%DB%8C%D9%84
https://m.youtube.com/watch?v=sykTwN3P6kU
هفتم اینکه:
این آقای ممدانی مگر قاصر یا مستضعف است؟
نظر خدا در قرآن دربارهی عمل شنیع لواط و مساحقه مشخص است؛
و ممدانی ادعای شیعهی اثنیعشری هم دارد
و نظر اهل بیت علیهم السلام نیز در این خصوص مشخص.
نظر فطرت هم حتی در این خصوص مشخصه.
اما این شخص با حمایت همیشگی و علنی از این از حیوان پستتر و عملاً به حکم خدا در این موردِ به این عظیمی دهنکجی میکند
و رسماً و کاملاً آگاهانه با خدا و امام عصر ارواحنا فداه اینگونه دشمنی میکند.
حالا اگر شما با هر توجیهی دوستداری از دشمن خدا تقدیر کنی، خوب مختاری
ولی قطعاً من نه تنها تقدیری ندارم به این همه دلایلی که عرض شد، بلکه نفرینش هم میکنم با ضوابط شرعی... (دلایل این نفرین را نیز در ادامه عرض میکنم)
هشتم اینکه:
میدانستید که ممدانی گفته و از وعدههای مهم انتخاباتیاش این بوده که: نیویورک را تبدیل میکنم به پناهگاه lgbtq+ها!؟
میدانستید که گفته ۶۵ میلیون دلار از مالیات عمومی مردم نیویورک را بناست اختصاص دهد به این جماعت؟
و خیلی چیزهای دیگر در خصوص حمایت از اینها!؟
یکی از اسناد در خصوص کمپین رسمی او در این زمینه به عنوان نمونه:
Other promises in Mamdani’s LGBTQ+ platform included establishing an Office of LGBTQIA+ Affairs, “declaring New York City a sanctuary city for LGBTQIA+ people and families,” and supporting legislation to “ensure [...] incarcerated trans New Yorkers are treated with dignity[
دیگر وعدههای پلتفرم LGBTQ+ ممدانی شامل ایجاد دفتر امور LGBTQIA+، «اعلام نیویورک بهعنوان شهر پناهگاه برای افراد و خانوادههای LGBTQIA+»، و حمایت از قانونی بود که «[...] تضمین کند که نیویورکیهای ترنس زندانی با کرامت رفتار شوند.
https://www.them.us/story/zohran-mamdani-nyc-major-trans-healthcare-65-million
نهم اینکه:
در چهارچوب جهانبینی تشیع
در خصوص امری که در تضادو تقابل کامل با خداست
اگر کسی حکم قاطع خدا را بگذاره زیر پا از روی آگاهی و انکار!!!! نه شکست مقابل فشار وسوسه
دچار کفر شده یا معصیت؟!
بدیهی هست که بنابر صریح آیات و روایات و مبانی فقه جعفری، چنین کسی که منکر حکم خداست و در راستای ترویج امری که خدا حرام کرده از روی آگاهی تلاش میکند، دچار کفر شده است.
چون ارتکاب گناه، معصیت است.
اما انکار گناه و حرام بودنِ آن، با حمایت علنی از شیوع آن حرام الهی، در عین آگاهی از حکم خدا، میشود کفر.
پس
آقای ممدانی در چهارچوب جهانبینی اسلام و تشیع یک کافر است که در حرب و جنگ با احکام واجب و حرام دین خداست.
و بدیهی هست که با هیچ توجیهی چنین شخصی برای بنده قابل تقدیر نیست.
و البته آن توجیه هم که بیان شد، یک دعوای زرگری بیش نیست و خود این شخص، کلی حامی از جامعه لیبرال صهیونیستها دارد و خودش هم گفته است که در تیمم حتماً از صهیونیستها استفاده خواهم کرد.
و خیلی موارد دیگر که اصلیترین مبنایش در ادامه تقدیم میشود.
دهم اینکه:
یک عده در خود اسرائیل هستند که قدرت هم دارند و میخواهند نتانیاهو را زمین بزنند!!
اخبار فعالیتها و اظهاراتشان هم زیاد دیده میشود!
چرا؟!
چون عمیقاً معتقد هستند که نتانیاهو و آن لایهی ارتدوکس پشتیبانش، دارد عملاً اسرائیل را نابود میکند!!!
لذا از نظر خودشان برای حفظ وجاهت و بقای اسرائیل و صهیونیسم در جهان، همه کار میکنند که از مهمترینهایش میشود پایین کشیدن نتانیابو و به چالش کشیدن حامی اصلیاش یعنی ترامپ!
نتیجهی اقداماتشون چیست؟!
یک قلمش میشود همین پروژهی بالا کشیدن ممدانی
که نه ضد یهود هست
نه ضد صهیونیست هست
نه حتی ضد اسرائیل
صرفاً ضد نتانیاهو و عملکرد دولت او و حامی اصلی او در آمریکا یعنی ترامپ هست!!!!
حالا این ضدیت برای چی؟!
برای خدا و اسلام و تشیع و یا حتی انسانیت؟!؟!؟!؟
نه!!
اگر اینها بود که نباید رفیق فابریک صهونیسم میداشت!! و صهیونیستهای لیبرال تمام قد حمایتش نمیکردند و او هم صراحتاً این را نمیگفت که حتماً از صهیونیستها در تیمم استفاده میکنم!!
پس چرا ضد نتانیاهو و ضد ترامپ هست؟!
چرا که اربابانش که به قدرت رسوندنش این را از او خواسته اند
چرا از او چنین خواستند؟ مقداریاش را گفتم، مقداری را هم در ادامه عرض میکنم.
حالا با تمام این احوالات، اگر شما بنا بر آنچه گمان میکنی، این شخص همچنان برایت قابل تقدیر هست، مختاری، تقدیر کن.
منم بیانات خودم را تقدیم کردم
خواه پند گیرند خسروان
خواه ملال
و عرض هم کردم که چرا نه تنها تقدیری از او ندارم، بلکه او را یکی از مظاهر کید صهیونیسم میدانم که در این اوج نفرت جامعهی آمریکایی از اسراییل و صهیونیست و حتی یهود آمده و نقش سوپاپی برای احیای اعتبار یهود و صهیونیست و حتی اسرائیل را بازی میکند،
چگونه؟
از طریق تمرکز و تقلیل دشمنی و تقابل محدود با شخص نتانیاهو و دولتش و ترامپ.... به جای رفتن نوک پیکان نفرت عمومی به سوی اصل قضیه، یعنی لابی صهیونیسم و موجودیت اسرائیل و کل ساختار قدرت در آمریکا و دولت آمریکا.
و بزرگترین خطر اینها نیست!!
این است که چنین مدعی تشیعی، برایمان قابل تقدیر بشود، که با انکار عملی حرام الهی و تلاش علنی و آگاهانه در ترویجش در زمرهی کافرانی است که به حرب و جنگ و دشمنی آشکار با دین خدا و ولی خدا برخواستند!!
که اگر این شد
یعنی فتنه کارگر افتاده
و ابلیس توانسته دستگاه تحلیل برخی مؤمنان را بر هم بزند
و وقتی دستگاه تحلیل به هم خورد مؤمن نمیتواند در فتنه، موضع و جایگاه صحیح را اتخاذ کند و...
در پایان دو حدیث شریف و معتبر نقدیم میکنم:
حضرت امام حسن عسکری علیه السلام:
... هُمْ أَضَرُّ عَلَى ضُعَفَاءِ شِیعَتِنَا مِنْ جَیْشِ یَزِیدَ عَلَى اَلْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ عَلَیْهِ السَّلاَمُ وَ أَصْحَابِهِ فَإِنَّهُمْ یَسْلُبُونَهُمُ اَلْأَرْوَاحَ وَ اَلْأَمْوَالَ
وَ هَؤُلاَءِ عُلَمَاءُ اَلسَّوْءِ اَلنَّاصِبُونَ اَلْمُتَشَبِّهُونَ بِأَنَّهُمْ لَنَا مُوَالُونَ وَ لِأَعْدَائِنَا مُعَادُونَ وَ یُدْخِلُونَ اَلشَّکَّ وَ اَلشُّبْهَةَ عَلَى ضُعَفَاءِ شِیعَتِنَا فَیُضِلُّونَهُمْ وَ یَمْنَعُونَهُمْ عَنْ قَصْدِ اَلْحَقِّ اَلْمُصِیبِ
لاَ جَرَمَ أَنَّ مَنْ عَلِمَ اَللَّهُ مِنْ قَلْبِهِ مِنْ هَؤُلاَءِ اَلْقَوْمِ أَنَّهُ لاَ یُرِیدُ إِلاَّ صِیَانَةَ دِینِهِ وَ تَعْظِیمَ وَلِیِّهِ لَمْ یَتْرُکْهُ فِی یَدِ هَذَا اَلْمُتَلَبِّسِ اَلْکَافِرِ-
وَ لَکِنَّهُ یُقَیِّضُ لَهُ مُؤْمِناً یَقِفُ بِهِ عَلَى اَلصَّوَابِ
ثُمَّ یُوَفِّقُهُ اَللَّهُ لِلْقَبُولِ مِنْهُ
فَیَجْمَعُ اَللَّهُ لَهُ بِذَلِکَ خَیْرَ اَلدُّنْیَا وَ اَلْآخِرَةِ
وَ یَجْمَعُ عَلَى مَنْ أَضَلَّهُ لَعْناً فِی اَلدُّنْیَا وَ عَذَابَ اَلْآخِرَةِ...
دستهای از علما هستند که در حقیقت ناصبی هستند، اما خود را دوستدار ما نشان میدهند و ضررشان برای ضعفای شیعه از لشکر یزید بر حسین علیه السلام بیشتر است،
چرا که روح شیعیان را نیز به تاراج میبرند (و ابدیتشان را نابود میکنند، حال انکه یزید نهایتاً آنها را در این جهان فانی به قتل رساند)؛
اینها شک و شبهه را بر شیعیان ضعیف ما وارد نموده گمراهشان میسازند و مانع ایشان از رسیدن به مقصد حق میگردند.
البته، البته!
اگر خدای متعال از قلب هر کدام از این عوام شیعه در یابد که او هیچ قصدی جز نگهداری دین و بزرگداشت امام خود ندارد، این چنین کسی را هرگز در دست آن علمای کافر ظاهر فریبِ گمراهکننده، رها نمیسازد؛
بلکه مؤمنی را برایش برانگیزد تا او را به راه صواب و حق آگاه سازد.
سپس خداوند به او توفیق پذیرش حق را نیز عنایت میفرماید
و با این کار خیر دنیا و آخرت را برای او جمع میکند.
و برای آن گمراه کننده لعن دنیا و عذاب آخرت را گرد میآورد.
احتجاج (شیخ طبرسی): ج۲، ص۴۵۶
رسول خدا حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله:
إِذَا رَأَیْتُمْ أَهْلَ اَلرَّیْبِ وَ اَلْبِدَعِ مِنْ بَعْدِی فَأَظْهِرُوا اَلْبَرَاءَةَ مِنْهُمْ وَ أَکْثِرُوا مِنْ سَبِّهِمْ وَ اَلْقَوْلَ فِیهِمْ وَ اَلْوَقِیعَةَ وَ بَاهِتُوهُمْ کَیْلاَ یَطْمَعُوا فِی اَلْفَسَادِ فِی اَلْإِسْلاَمِ وَ یَحْذَرَهُمُ اَلنَّاسُ وَ لاَ یَتَعَلَّمُوا مِنْ بِدَعِهِمْ یَکْتُبِ اَللَّهُ لَکُمْ بِذَلِکَ اَلْحَسَنَاتِ وَ یَرْفَعْ لَکُمْ بِهِ اَلدَّرَجَاتِ فِی اَلْآخِرَةِ.
هر گاه پس از من اهل ریب و بدعت را دیدید بیزاری خود را از آنها آشکار کنید، و بسیار به آنها دشنام دهید، و در بارۀ آنها بد گوئید، و آنها را با برهان و دلیل خفه کنید که (نتوانند در دل مردم القاء شبهه کنند و) نتوانند به فساد در اسلام طمع کنند، و در نتیجه مردم از آنها دوری کنند و بدعتهای آنها را یاد نگیرند، و خداوند در برابر این کار برای شما حسنات بنویسد و درجات شما را در آخرت بالا برد.
الکافی (ثقة السلام کلینی): ج۲، ص۳۷۵
اسرائیل با جنایتش، انتهایش جان مردم مظلوم غزه را به قیمت نابودی وجهه و اعتبار و آبرویش میگیرد!!
اما با اینگونه فتنههای پیچیدهاش، طمع میکند به روح مؤمنان و ابدیتشان و فضا را برای بازسازی بلندمدت این وجههی ویران در افکار عمومی جهان فراهم میکند...
ظلم واقعی غزه هست یا کفر؟!
خدای متعال در قرآن کریم میفرماید:
إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظیمٌ (لقمان:۱۳)
به راستی که شرک، ظلم عظیم است.
و قاتل بعد از پشیمانی و اعدام، ممکن است که به بهشت برود.
ولی کافر که کفرش از روی آگاهی کامل بوده و در راستای عادیسازی و شیوع این حرام الهی گامهای بزرگ هم در صحن عمومی جامعه برداشته هرگز به بهشت راه ندارد.
و منکر حرام الهی که با آگاهی میداند حرام است ولی ترویجش میکند کافر است
و البته هنرش در این است که این زشتی کفرش را چنان زیبا در لای چیزی میپیچد، که برخی مؤمنین به جای نفرت از او، قابل تقدیرش دانند...
کافر عملش حبط است... تازه اگر با حسن فاعلی و خوشنیتی میبود، که اینجا تبیین شد چرا و چگونه حتی نه حسن فاعلی دارد این ضدیتش با نتانیاهو و ترامپ و نه خوشنیتی...
و السلام...
و البته این مباحث امثال هراری، بهترین تخدیر خلسهآوری است که با امیدهایی کاذب و ظاهر فریب، آن حقیقت بسیار هولناکی را که بیان شد چرا و چگونه به گواه مبانی خود این تمدّن و علم مدرن با سرعت در حال نزدیک شدن به آن هستیم را از مقابل دیدگان و اذهان عموم و حتی نخبگان کنار میبرد.
اما در پایان یکسوال مطرح میشود!
چرا با وجود اینکه مطالبی که در این مقاله تقدیم شد، در نهایت بداهت و قطعیت خدشهناپذیر و وضح است هم از یک جنبه از چشمان بسیاری از انسانها که از چیسیتی قانون دوم ترمودینامیک مطلع هستند یا شیوع بحرانهای همهجانبه و روزافزون این تمدّن را مشاهده میکنند درک و دیده نمیشود و از آن مهمتر، چرا در مجامع علمی این حقیقت محض و خدشهناپذیر و این خطر بنیادین که اصل بقا و وجود بشر و حیات زمین را در معرض نابودی قرار داده فریاد زده نمیشود؟
در پاسخ باید گفت:
برای کسانی که میگویند: پس چرا حضرت حجت اروحنا فداه ظهور نمیکنند...؟!
با وجود اینکه هم از یک سو مشاهده میشود که مستکبران عالم هر ظلمی که
میخواهند انجام میدهند و فارغ از افکار عمومی جهان هر جنایتی که بخواهند مرتکب
میشوند (نظیر اقدامات اسرائیل و آمریکا و...) و انواع فسادها نیز، نظیر فسادهای
اعتقادی و اخلاقی و حتی زیستمحیطی، گریبان تمام بشریت و زمین را گرفته است؛
و هم از سوی دیگر به نظر میرسد که حضرت مهدی عجاللهفرجهالشریف
یاران بسیاری دارند (این همه شهید در دوران دفاع مقدّس، شهدای مدافع حرم از ملیّتهای
مختلف، این همه زوار میلیونی اربعین حسینی و...) این سؤال ممکن است به ذهن بیاید
که:
پس علت اینکه حضرت ظهور نمیکنند چیست؟
قبل از اینکه بخواهیم به پاسخ این پرسش بپردازیم، لازم است تا چند حدیث
شریف تقدیم شود:
سدیر صیرفی گوید:
خدمت امام صادق علیه السّلام رسیدم و عرضکردم: به خدا که خانه نشستن
برای شما روا نیست،
حضرت فرمود: چرا ای سدیر؟!
عرضکردم: برای بسیاری دوستان و شیعیان و یاورانی که دارید، به خدا
که اگر امیر المؤمنین علیه السّلام به اندازه شما شیعه و یاور و دوست میداشتند،
تیم وعدی (قبیله دو غاصب خلافت) نسبت به حق او طمع نمیکردند (و حقشان را غصب نمینمودند.)
فرمود: ای سدیر، فکر میکنی یاران من چه اندازه باشند؟
گفتم: صد هزار.
فرمود: صد هزار؟!
عرضکردم آری، بلکه دویست هزار،
فرمود: دویست هزار؟
عرضکردم: آری و بلکه نصف دنیا،
حضرت سکوت کرد و سپس فرمود: برایت آسان است که همراه ما تا ینبع بیایی؟
گفتم: آری.
سپس دستور فرمود الاغ و استری را زین کنند،
...راه افتادیم تا وقت نماز رسید، فرمود: پیاده شویم نماز بخوانیم، سپس... حضرت به
سوی جوانی که بزغاله میچرانید نگریست و فرمود:
ای سدیر به خدا اگر شیعیانم به شمارهی این بزغالهها میبودند، خانه
نشستن برایم روا نبود،
آنگاه پیاده شدیم و نماز خواندیم، چون از نماز فارغ شدیم به سوی
بزغالهها نگریستم و شمردم هفده رأس بودند[1].
در حالی امام صادق علیه السلام میفرمایند که من اگر هفده یار میداشتم
قیام میکردم که برای ایشان فقط حدود چهار هزار شاگرد ثقه در تاریخ ذکر شده! پس
مشخص میشود که این یاران باید ویژگیهای خاصی داشته باشند که حتی این شاگردان
مستقیم مورد اعتماد خود امام صادق علیه السلام نیز حائز این ویژگیها نبودند. احادیثی
که در ادامه تقدیم میشود مقداری بیشتر پرده از این ابهام کنار میزند.
جمعی از شیعیان خدمت حضرت امام صادق علیه السلام شرفیاب شده و سخن از
مشکلات زمان خود کردند، حرفشان به امر فرج رسید و گفتند:
ای پسر رسول خدا چه زمان فرج و گشایش حاصل میشود؟
حضرت صادق علیه السلام فرمود:
آیا خوشحال میشوید اگر به این آرزویتان برسید و فرج فرا رسد؟
عرض کردند آری به خدا سوگند!
فرمود: حاضر هستید از اهل و عیال و دوستان و عزیزان خود بگذرید و بر
مرکب سوار شوید و لباس رزم بپوشید؟!
عرض کردند: آری
فرمود: حاضر هستید در مقام جنگ و جهاد با دشمنان برآیید؟
گفتند: آری
پس از اینکه حضرت این امور را از آنان اقرار گرفت و با سوگند و قسم
آمادگی خود را نسبت به همهی این امور اعلام داشتند،
آنگاه فرمود: همانا ما از شما چیزی آسانتر از همهی این امور خواستیم
ولی شما انجام ندادید!
همگان ساکت شدند؛ یکی از میان جمع پرسید: فدای شما شوم آن امر سهلتر
که شما از ما خواستید و ما امتثال ننمودیم چه بود؟
حضرت فرمودند: به شما گفتیم ساکت باشید (زبان خود را کنترل کنید)! اگر
دست (از گفتارهای نابجایتان) باز میداشتید باعث رضایت ما میشدید و اگر مخالفت
(با این دستور) مینمودید (جلوی زبان خود را نمیگرفتید) موجب اذیت (و رنجش) ما میشدید
(با این حال) شما مخالفت کردید و امر ما را انجام ندادید (و جلوی زبان خود را
نگرفتید!)[2].
آیا اعضا و جوارح ما، یعنی چشم و گوش و زبان و دست و پا و ارتزاق و...
ما پاک است؟ آیا ما که گمان داریم منتظر حضرتش هستیم و حاضریم جان خود را فدای
ایشان کنیم، با رفتار خود موجب رنجش و آزار امام زمانمان نمیشویم؟
در روایت دیگری، شخصی به امام باقر (علیه السلام) عرض کرد: آقا جان
یاران شما در کوفه فراوانند، بلند شوید و قیام کنید.
حضرت فرمودند: آیا میان آنها اگر نیازی پیدا کنند دست در جیب برادرش
میکند و به مقدار نیاز برمیدارد به شکلی که وقتی دیگری فهمید ناراحت نشود؟
آن شخص گفت: نه!
حضرت فرمود: بنابراین آنها آمادگی یاری مرا ندارند.
بلکه ایشان که حاضر نیستند برای همدیگر پول خرج کنند به خون دادن برای
ما بخیلتر هستند[3].
روایت قبلی دربارهی اوضاع و احوال اعضا و جوارح شیعیان و مدعیان انتظار و یاری حضرت بود، اما در حدیث فوق، سخن از جوانح و اوضاع باطنی و صفات شیعیان و مدعیان یاری حضرت است؛ آیا ما نسبت به دیگر شیعیان و برادران ایمانی خود چنین سخاوت و برادری و یکرنگی و یکدلی داریم؟ آیا صفات و اوضاع قلب و جوانح ما ممدوح و مرضی خدا و ولی خدا است؟!
در روایت دیگری از مأمون
رقّی نقل شده است:
خدمت امام صادق علیه السلام بودم که سهل بن حسن خراسانى وارد شد، سلام
کرد و نشست. سپس گفت ای فرزند رسول خدا! چقدر شما رئوف و مهربان هستید. شما امام هستید،
چرا از حق خود دفاع نمىکنید، با اینکه بیش از صد هزار شیعهی آمادهی نبرد
دارید.
امام علیهالسلام فرمود: خراسانى بنشین، خوش آمدی.
سپس به خدمتکار فرمود: تنور را روشن کن!
خدمتکار امام علیهالسلام تنور را روشن کرد. و امام رو به مرد خراسانى نموده،
فرمود: داخل تنور شو!
خراسانى با التماس گفت: ای فرزند رسول خدا! مرا با آتش مسوزان. از جرم
من در گذر، خدا از تو بگذرد.
امام علیهالسلام فرمود: تو را بخشیدم.
در این هنگام هارون مکى وارد شد در حالیکه کفش خود را با دست گرفته
بود، گفت: السلام علیک یا ابن رسول اللَّه.
امام علیهالسلام فرمود: کفشهایت را بیانداز، برو داخل تنور بنشین!
هارون مکی (بیدرنگ! و بیهیچ سخنی!)، کفشهایش را انداخت و رفت در
داخل تنور نشست.
در این هنگام امام علیهالسلام با مرد خراسانی به سخن گفتن پرداخت و مانند کسی که در خراسان بوده از جریانهاى
آن منطقه خبر داد. سپس فرمود: خراسانى برو ببین در تنور چه خبر است.
خراسانی میگوید: به جانب تنور رفتم، دیدم هارون مکی چهار زانو در تنور
روشن نشسته است. بعد از تنور خارج شد، و به ما سلام کرد.
امام علیهالسلام فرمود: از اینها در خراسان چند نفر پیدا مى شود؟!
خراسانی گفت: به خدا قسم! یک نفر هم نیست.
امام علیهالسلام فرمود: (بله) به خدا یک نفر هم پیدا نمىشود، ما
زمانى که پنج نفر یاور مانند این (هارون مکی) نداشته باشیم قیام نخواهیم کرد، ما خودمان موقعیت مناسب را بهتر (از هر
کس دیگری) میدانیم[4].
آیا ما اینچنین مطیع محض تمام اوامر آن حضرت خواهیم بود؟ حتی اگر به ظاهر دستوراتشان
عقلستیزترین اوامر باشد باشد!
در ماجرای جنگ سپاهیان اندک طالوت با سپاه عظیم و مجهز جالوت که در
قرآن بیان شده، گفته شده است که سپاه طالوت، پس از گذر از یک بیابان گرم به نهر
آبی رسیدند که آن سوی نهر باید با سپاه جالوت درگیر میشدند، طالوت به سپاهش گفت:
«به راستی که خدا شما را به نهر آب مورد امتحان قرار داده، پس هر
کس از آن بنوشد از من نیست و هر کس از آن نخورد از من است، مگر به قدر یک کف دست
برگرفتن از آب این رودخانه و نه بیشتر...[5]»
در این جا حکم خدا که توسط طالوت به سپاه خستهی از بیابان گذر کردهی
تشنهی در کنار نهر آب داده شد، آن هم در حالی که آن طرف نهر نیز با سپاه عظیم
جالوت طرف خواهند شد، کاملاً خلاف عقل ظاهری است!
و قرآن و روایات خبر میدهد که اکثر مطلق سپاه طالوت در این امتحان
مردود شدند، با اینکه قبل از آن، خدا با حاضر کردن اعجاز گونهی تابوت عهد برای
بنیاسرائیل، حقانیت و برگزیدهی
الهی بودن طالوت را برایشان کاملاً مشخص و بر ایشان اتمام حجت هم کرده بود!
حضرت امام جعفر صادق علیه السلام در خصوص این آیات میفرمایند:
بهراستی که یاران قائم (عجاللهفرجهالشریف) نیز به مانند همین ماجرا
امتحان میشوند[6].
(با اوامر و فرامینی که به ظاهر خلاف عقل است، و البته پیش از ابلاغ چنین فرامینی،
به مانند ماجرای طالوت و بنیاسرائیل، حضرت حجت علیهالسلام بر طبق روایات به
ایشان انواع معجزات را نیز نشان میدهد و بر ایشان اتمام حجت میکند که حجت
برگزیدهی خدا هستند!)
مجدد عرض میکنم به جهت شدّت اهمیت مطلب؛ آیا ما مدعیان یاری حضرت،
مطیع محض تمام اوامر آن حضرت هستیم؟ ولو که به ظاهر عقلستیزترین اوامر هم باشد!!
باز در روایات معتبر و متعدد بیان شده است که حضرت حجت ارواحنا فداه به
مانند حضرت خضر و حضرت داوود به علم باطنی خود عمل میکنند، آن هم نه فقط در محکمه
و محل قضاوت، بلکه مأمور هستند که در همهی امورشان به علم باطنی خود عمل کنند و
مهمترین دلیلی که منافق در ساختار ایشان راهی ندارد و قیام و انقلاب جهانی ایشان
را نمیتوانند به انحراف بکشانند نیز همین است که نه اجازه میدهند منافقی به
ساختارشان راه پیدا کند و نه اجازه میدهد در برابرشان منافقی باقی بماند!
ایشان برای اقداماتشان توضیحی هم نمیدهند (البته بعد از آنکه با
اعجاز و ادلهی خدشهناپذیر اتمام حجت کردند که حجت پروردگار بر خلق خدا هستند)، و
اگر کسی بنا باشد با قدرت تشخیص خودش کارها و اوامر حضرت را تحلیل کند، (مانند
کاری که حضرت موسی علیه السلام در قبال اقدامات حضرت خضر انجام میداد) قطعاً در
برابر ایشان خواهد ایستاد و نمیتواند اقدامات و اوامر حضرت را که به امر خدا و بر
طبق علم باطنی و الاهی ایشان است را تاب بیاورد (آنچنان که حضرت موسی علیه السلام
نیز نتوانست اقدامات حضرت خضر را تاب بیاورد چون با علم محدود خود کارهای خضر را
تحلیل میکرد.)
چنانچه روایات در این زمینه که حضرت حجت در همهی امور به علم باطنی
خود عمل میکنند فراوان است که میتوانید به کتاب شریف و بسیار ارزشمند مکیال
المکارم اثر آیت الله سید محمد تقی موسوی اصفهانی مراجعه فرمایید[7].
خوب، اینها که بیان شد یعنی چه؟ یعنی اگر کسی سر سوزنی منیّت و نفسانیت برایش باقی مانده باشد، و برای خود تعلّق خاطری هم ارز با اوامر حجت خدا داشته باشد، یا برای خود، استقلالی در قدرت تشخیص قائل باشد (آن هم در برابر حجت خدا در حالی که او برایش با اعجاز و ادلهی خدشهناپذیر اتمام حجت هم کرده است)؛ قطعاً نه تنها نمیتواند به امام زمانش یاری برساند، بلکه در برابر ایشان نیز خواهد ایستاد!
بزرگی چنین مثال میزد؛ میگفت هر کسی به چیزی تعلّق خاطر دارد، دقیقاً
از همانجا امتحان میشود که پاشنهی آشیل و نقطه ضعف نفسانیت اوست تا حقیقت عیار
ایمانش مشخص شود.
میگفت: چقدر ما خانمهایی داریم که دعا میکنند یابن الحسن ظهور کنید، برای ظهور
امام زمان بیتاب هستند و اشک میریزند؟! چند نفر از این خانمها، اگر حضرت بیایند
به آنها بگویند از شروط ظهور ما این است که هر یک از همسران شما ده زن صیغهای
داشته باشند، بیدرنگ قبول میکنند؟!
بعد برای این مثالشان به این حدیث شریف معتبر استناد میجستند:
مردى در حضور امام صادق علیه السلام از زن خود سخن به میان آورد و از ایمان او تعریف
کرد. حضرت به او فرمود: آیا [تا به حال] غیرت [و حسادت زنانهی] او را تحریک کردهاى؟
عرض کرد: نه.
حضرت فرمود: غیرتش (و حسادت زنانهاش) را تحریک کن.
آن مرد رشک همسر خود را برانگیخت، امّا زن پایدارى نشان داد. مرد به امام صادق علیه
السلام عرض کرد: غیرتش را تحریک کردم، اما شکیبایى به خرج داد.
حضرت فرمود: پس ایمان او همانگونه است که تو مىگویى (چرا که بر امر و دستور و
حکم خدا مبنی بر جوازی که به مرد داده است برای اختیار همسری دیگر شکیبا بوده است
و اعتراض نداشته)[8].
یعنی مسئلهی لیاقت برای یاری حضرت، مسئلهی قربانی کردن هرگونه تعلق نفسانی در ذیل امر و رضای مولاست که به مراتب از جان دادن هم بسیار سختتر است! و این همان بیان خدا در قرآن کریم است که فرموده است:
«فَلا وَ رَبِّکَ لا یُؤْمِنُونَ حَتَّى یُحَکِّمُوکَ فیما شَجَرَ بَیْنَهُمْ
ثُمَّ لا یَجِدُوا فی أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَیْتَ وَ یُسَلِّمُوا تَسْلیماً[9]
به پروردگارت سوگند که آنها ایمان نخواهند آورد، مگر اینکه در اختلافات خود، تو را
به داورى طلبند؛ و سپس از داورى تو، حتی در دل خود احساس ناراحتى نکنند؛ و کاملاً تسلیم
باشند.»
امام صادق علیه السلام در ذیل این آیه میفرمایند:
اگر گروهی تنها خدا را بپرستند و برای او شریک نگیرند و نماز برپا داشته و زکات داده
و حجّ خانهی خدا را بجا آورند و ماه رمضان را روزه بگیرند، امّا دربارهی یکی از افعال
و اوامر خداوند یا رسول خدا (صلی الله علیه و آله) چنین بگویند:
ای کاش برخلاف آنچه انجام داده، رفتار میکرد یا حکم میکرد یا حتی بیان هم نکنند
بلکه همین فکر به ذهنشان خطور کند، چنین کسانی مشرک میشوند.
و سپس همین آیه را تلاوت فرمودند[10].
از یکی از علمای ربّانی معاصر سؤال شد که چگونه یار امام زمانمان
بشویم و راه رسیدن به امام زمان علیه السلام چیست؟
ایشان در پاسخ، این آیه از قرآن کریم را بیان کرده بودند:
لَنْ تَنَالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ[11]
هرگز به برّ نخواهید رسید تا اینکه از آنچه دوست دارید انفاق کنید.
ارتباط این آیه، با رسیدن به امام زمان و یاری حضرت چیست؟
در روایات ذیل این آیه بیان شده است که امامان فرمودهاند: مقصود حقیقی از بِرّ در
این آیه، ما اهل بیت هستیم[12].
یعنی برای رسیدن به امام زمانمان باید تعلّقاتمان را در راه رضای خدا
فدا کنیم و بدانیم هر گونه اتکای به فهم و عقل و تشخیص خودمان، ما را به لغزش و
گمراهی و در نهایت ایستادن مقابل ولی خدا میکشاند!
چناچه مولی امیرالمؤمنین علی علیه السلام نیز می فرمایند: هرکس رأی و نظر و دانش
خودش تکیه گمراه شد و هر کس به عقل خودش اکتفا کرد لغزید[13].
و زمانی که به امر خدا، امام زمان علیه السلام با اعجاز و براهین علمی خدشهناپذیر
حقانیت خود را اثبات میکنند و مشخص میشود که ایشان حجت خدا بر خلق هستند، همان عقل
که مهمترین وظیفهاش یافتن ولی و حجت خداست میگوید زین پس باید از او که علمش
متصل به علم خداست و جز امر خدا را انجام نمیدهد، اطاعت محض کرد، حتی اگر اوامرش
به ظاهر خلاف منطق من و خلاف فهم من یا خلاف مطلوب نفس من باشد! و البته این
به حرف ساده است و به گواه تاریخ چه بسیار پیروان انبیا که معجزات پیامبرانشان را هم
دیدند، ولی در هنگام امتحان از اطاعت ایشان سرپیچی کردند و بلکه در برابر ایشان
ایستادند!
برای اینکه باز بهترین تبیین شود که مسئلهی لیاقت پیدا کردن برای یاری حضرت چقدر فراتر از آن چیزی است که در اذهان عمومی است لازم است مطلب دیگری تقدیم شود.
در روایات معتبر از جمله حدیث شریفی از امام رضا علیه السلام بیان شده
که مراتب ایمان به شرح ذیل است:
همانا دین فقط اسلام است، و ایمان یک درجه بالاتر از آن است و تقوى یک درجه
بالاتر از ایمان است و یقین یک درجه بالاتر از تقوى است
و میان مردم چیزى کمتر از یقین تقسیم نشده است،
روای میگوید عرضکردم یقین چیست؟
حضرت فرمود: توکل بر خدا...
[14]
بر طبق این حدیث شریف، مشخص میشود که یقین مرتبهای برتر و متعالیتر از تقواست!
همچنین در روایتی از امیرالمؤمنین علی علیه السلام نقل شده که رسول خدا
حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله خطاب به ایشان، بخشی از اوصاف منتظران حقیقی
و بهشتی امام زمان عجاللهفرجهالشریف را در عصر غیبت چنین بیان میکنند:
منتظرانی اهل یقین بدون هیچ تردید و اعتراضی، صابر و تسلیم محض[15].
بنابر این، یاران حضرت همگی اهل یقین و حقیقتاً اهل توکّل هستند؛ و مقام اهل یقین و اهل توکل حقیقی از مقام اهل تقوا چنانچه بیان شد بالاتر است؛ یعنی به عنوان نمونه همهی اوصاف بلند و متعالیای که حضرت امیر صلوات الله علیه در خطبهی متقین برای توصیف اوصاف اهل تقوا بیان داشتهاند را یاران امام زمان دارا هستند و البته بالاتر از آن را نیز دارند چرا که بیان شد مرتبه و مقام یاران حضرت، مرتبه و مقام اهل یقین و متوکلان حقیقی است.
برای اینکه مقداری بهتر مشخص شود که چه ویژگی مهمی را این یاران حضرت
که اهل یقین و توکل حقیقی هستند دارا میباشند، دو حدیث دیگر تقدیم میشود که بیان
برخی از ویژگیهای اهل یقین و توکل و حقیقی است:
حدیث نخست درباب برخی ویژگیهای اهل یقین:
یکی از نشانههای یقین صحیح این است که اگر انسان بین دو امر
مخیر شد که در یکی رضای خالق و خشم مخلوق و در دیگری عکس آن باشد، رضای خالق را بر
رضای مخلوق ترجیح دهد و هرگز بر هیچ یک از مقدّرات الهی اعتراضی نداشته باشد[16].
حدیث دوم دربارهی معنی حقیقی توکل:
جبرئیل امین به نبی اکرم صلی الله علیه و آله در توضیح بیان معنی توکل میفرماید:
و اما توکّل بر خداوند عزّ و جلّ عبارت است از اینکه:
انسان بداند که مخلوق هیچ ضرر و نفعی برایش ندارد، نه میتواند (استقلالی) چیزی
عطا کند و نه میتواند مانع چیزی شود و بر این اساس شخص از مخلوقات مأیوس میشود،
وقتی چنین شد، برای احدی جز خدا کار نمیکند و جز به خدا امید نمیبندد و جز از
خدا نمیترسد و جز به خدا طمع نمیورزد[17] و
این حال همان توکّل واقعی است[18].
این روایات در توصیف ویژگیهای اهل یقین و اهل توکل یعنی چه؟
یعنی یاران واقعی امام زمان عجاللهفرجهالشریف همگی اهل توحید افعالی هستند و جز
خدا مؤثری در این عالم قائل نیستند!
و تا این امر برای انسان باور قلبی و یقینی نشود که جز خدا احدی نمیتواند
به انسان نفع و ضرری برساند، نه انسان از ریا نجات پیدا میکند و نه از عجب رهایی
مییابد!
چرا از عجب رهایی نمییابد؟ چون برای خودش به شکل استقلالی منشا اثری در نیکیهایش
قائل است، لذا دچار عجب میشود چون خود را فقر محض و نیاز محض و تقصیر محض نمیبیند
و هر امر نیک در خودش را نیز توفیق الهی محض نمیداند! بلکه برای خود به شکل
استقلالی شأنی و سهمی در این خیری و نیکی که در خود و رفتارش میبیند قائل است؛
لذا از عجب رهایی نمییابد.
چرا از ریا نجات پیدا نمیکند؟ چون برای خلق منشأ اثری استقلالی برای کسب سود یا
دفع ضرر قائل میشود، لذا آگاهانه یا حتی ناخودآگاه وقتی کاری میکند، جلب نظر آن
خلقی که میپندارد در کسب سود یا دفع ضررش مؤثر هستند هم دخیل میشود.
لذا بدون تحقق این توحید افعالی (یعنی باور یقینی به اینکه جز خدا در این عالم هیچ
کس در سود و زیان انسان اثر استقلالی ندارد) هرگز اخلاصی محقق نخواهد شد.
و برای نیل به این مقامات، یعنی رسیدن به مقام اهل یقین و توکل حقیقی
ضمن اینکه باید همواره در شناخت عمیق دین و تحصیل اعتقادات صحیح و عمیق تلاش کرد،
باید طبق دانستههای یقینی عمل کرد و هرگز بر خلاف یقینات عمل نکرد. چرا که عمل بر
خلاف امور یقینی ویرانکنندهی تقوا و در نتیجه نابودگر فرقان است؛ فرقانی که قدرت
تشخیص حق از باطل در انسان است و اگر آسیب دید انسان نمیتواند بفهمد حق و باطل
چیست و وظیفهاش چیست که طبق آن بخواهد عمل کند.
و علاوه بر این بذلِ تمام توان برای تحصیل اعتقادات صحیح و مجاهده با نفس و تشیخص
وظیفه و عمل طبق آن و پرهیز از بدعتها و مؤانست با نااهلان و مجالست و اطاعات از
نیکان، باید تضرّع تام به درگاه الهی داشت و ضمن اقرار به عجز و تقصیر به اولیای
الهی نیز توسل داشت، تا خدا و اولیایش إنشاءالله دستگیر انسان شوند در این مسیر.
در پایان باید عرض کنم، اینها که بیان شد، برای تبیین این حقیقت بود
که اگر حضرتش ظهور نمیکنند، نه به جهت خدایی ناکرده بخل خدا و ایشان است و نه به
جهت جهل یا عجز ایشان، بلکه به این خاطر است که مسئلهی فرج و ظهور و قیام آن حضرت
بنا نیست با اختیار بشر تعارض داشته باشد؛ بلکه باید در دل وجود اختیار باشد و نصرت
معجزهوار الهی اساس کار نیست، بلکه ضمیمه به مجاهدتها و رشادتهای یاران راستین
و پرشمار حضرت است؛ چنانچه در این
حدیث شریف از حضرت امام محمد باقر علیه السلام حضرت در این خصوص میفرمایند:
بشیر نبّال نقل میکند: به مدینه خدمت امام باقر علیه السلام شرفیاب شدم عرض کردم:
برخی از شیعیان شما میگویند: وقتی مهدىّ قیام کند همۀ کارها از براى او به خودى خود
درست شود و به اندازۀ حجامتى خون نمیریزد.
حضرت فرمود: هرگز چنین نیست، سوگند به آن کس که جان من به دست او است، اگر بنا بود
کارها به خودى خود براى کسى درست میشد، هر آینه براى رسول خدا صلی الله علیه و
آله (که افضل از قائم عجاللهفرجه بودند) درست میشد. آنگاه که دندانهاى جلو آن
حضرت شکست و صورت مبارکش زخم برداشت. نه، هرگز، سوگند به آن کس که جان من به دست او
است، تا ما و شما عرق و خون بسته را پاک کنیم و سپس پیشانىاش را-بنشانى علامت-مسح
کرد. (یعنی سختیهای بسیار باید برای تحقق این امر متحمّل شد)[19].
برای تربیت چنین یارانی با این درجه از ایمان و یقین ابتلائاتی سخت و دشوار لازم است تا این ایمان و اخلاص و یقین در دل این ابتلائات محقق شود، و از اینجا مشخص میشود که یکی از دلایلی که قبل از ظهور بشر با سوء اختیارش اینچنین زمین را از ظلم و جور و شرک و نفاق و فساد و کفر پر میکند ریشه در چه امری دارد!
اولا خدای متعال بنا نیست با اجبار مانع شود و بشر خودش
باید به این بلوغ برسد که ادعای استغنایش از آسمان، حتی برای امور دنیاییاش
ادعایی گزاف بوده و برای این بشر مدعی استغنای از آسمان و اکتفاگر به عقل و علم
خودبنیادش چیزی جز بنبست به دنبال نداشته.
چرا که به گواه سازمان بهداشت جهانی افسردگی تا سال 2030 به نخستین عامل تهدیدکنندهی
سلامت بشر تبدیل میشود با روندی رو به رشد و افزایشی در سراسر جهان[20] و
باز به گواه تحقیقات معتبر میان افسردگی و مدرن شدن سبکزندگی رابطهای کاملا
مستقیم و معنادار وجود دارد[21] و
باز به گواه تحقیقات معتبر شکاف طبقاتی و حذف قشر متوسط با سرعتی فزاینده در کل
ساختارهای اقتصاد جهانی (چه قدرتهای سنتی اقتصادی مثل آمریکا و آلمان و ژاپن و چه
قدرتهای نوظهور اقتصادی مثل چین و هند و برزیل و...) به شدّت رو به رشد است[22] و از
این دو مهمتر، اساساً با توجه به میزان مصرف مورد نیاز مواد اولیه برای بقای این
ساختار تمدّنی عملاً بدبینانه تا سال 2050 و خوشبینانه با بهرهگیری از همه
ظرفیتها در صرفهجویی و بازیافت نهایتاً تا 2100 این تمدّن با این وضع مصرف انرژی
توان بقا ندارد و زمین از تبعات زیستمحیطی سوختهای فسیلی و حتی به اصطلاح سوختهای
پاک (نظیر باطریهای لیتیومی و خورشیدی و انرژی هستهای) و... و انواع زبالهها و
پسماندها عملاً غیر قابل زیست و به مرحلهی غیرقابل بازگشت میرسد[23] و برای
بقا راهی ندارد جز اینکه پارادایم مرکزی این تمدّن یعنی ماتریالیسم و روش علمی که
از همان ابتدا هر عامل فوق محسوسی را در تحلیلهایش حذف میکند از اساس کنار بگذارد
و به طبع کنار گذاشتن ماتریالیسم و روش علمی، باید اومانیسم و سکولاریسم نیز کنار
گذاشته شوند و البته حتی اگر اکثر مردم دنیا قبل از نهایی شدن بحران به این حقیقت
وقوف یابند، آن عدهی محدودی که سود سرشارشان در بقای این پارادایم است و اتفاقا
قدرت رسانهای و نظامی و تکنولوژیک و اقتصادی دنیا را هم در قبضهی خود دارند، با
هر گونه تلاش برای تغییر اساسی در هستهی مرکزی این پارادایم شدیدترین برخورد را
خواهند کرد، چرا که این تغییر برابر است با نابودی امپراطوری آنها و حضرت حجت برای
این انقلاب جهانی خود و تغییر این پارادایم مرکزی نیاز به یارانی بصیر و بسیار پایدار
در اوج استقامت و ایمان دارند تا از هر لغزش و سستی در مسیر این مبارزهی سخت در
امان باشند و با حفظ اختیار بشری این تغییر عظیم را به انجام رسانند با هدایت خود
حضرت حجت ارواحنا فداه و استقبال جهانی آن.
چنین یارانی با این درجه از بصیرت و ایمان و تقوا و یقین فقط در دل سختها و ابتلائات بزرگ و دشوار و حرکت در مسیر مخالف و متضاد با سختی و آسایش تربیت میشوند؛ چنانچه مولی امیرالمؤمنین علی علیه السلام به زیبایی در فرازی از خطبهی قاصعه این حقیقت را چنین بیان فرمودند:
اگر خداى سبحان اراده مىفرمود، به هنگام بعثت پیامبران، درهاى گنجها،
و معدنهاى جواهرات، و باغات سرسبز را به روى پیامبران مىگشود، و پرندگان آسمان و
حیوانات وحشى زمین را همراه آنان به حرکت در مىآورد.
امّا اگر این کار را مىکرد، آزمایش از میان مىرفت، و پاداش و عذاب بىاثر
مىشد، و بشارتها و هشدارهاى الهى بىفایده مىبود، و بر مؤمنان اجر و پاداش
امتحانشدگان واجب نمىشد، و ایمان آورندگان ثواب نیکوکاران را نمىیافتند، و واژهها
[مانند صابر، شاکر، متوکل و...]، معانى خود را از دست مىداد.
در صورتى که خداوند پیامبران را با عزم و ارادهی قوى، گرچه با ظاهرى
ساده و فقیر مبعوث کرد، با قناعتى که دلها و چشمها را پر سازد، هر چند فقر و
ندارى ظاهرى آنان چشم و گوشها را خیره سازد.
اگر پیامبران الهى، داراى چنان قدرتى بودند که مخالفت با آنان امکان
نمىداشت، و توانایى و عزّتى مىداشتند که هرگز مغلوب نمىشدند، و سلطنت و حکومتى مىداشتند
که همه چشمها به سوى آنان بود، و مردم برای رسیدن به آنان بار سفر میبستند، در
آن صورت پذیرش و باور آنان برای مردم آسانتر میبود و زمینهی غرور و سرکشی در
برابر حق کمتر میشد
و متکبّران در برابرشان سر فرود مىآوردند، و تظاهر به ایمان مىکردند،
از روى ترس از قدرت آنها یا علاقهاى که به مادّیات داشتند.
در آن صورت نیّتهاى خالص یافت نمىشد،
و اهداف غیر الهى در ایمانشان راه مىیافت،
و با انگیزههاى گوناگون به سوى نیکىها مىشتافتند.
اما خداوند سبحان اراده کرده است که پیروی از پیامبرانش، ایمان به کتابهایش،
فروتنی در برابر ذاتش، تسلیم در برابر فرمانش، و اطاعت از او، اموری ویژه و خالص
برای خودش باشد؛ اموری که هیچ انگیزه یا آمیختگی غیرالهی در آنها راه نیابد.
و هر مقدار آزمایش و مشکلات بزرگتر و سختتر باشد، ثواب و پاداش نیز
بزرگتر خواهد بود (و اخلاص و ایمان حقیقی بیشتر نمایان خواهد شد[24].)
و چنانچه بیان شد، این است که در آخرالزمان و قبل از ظهور شرایط برای
مؤمنین سخت و سختتر میشود و ابتلائات سنگین و سنگینتر و خدا در وصف آن فرموده:
«وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ
الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ وَ بَشِّرِ الصَّابِرینَ[25]
به یقین همهی شما را با امورى همچون ترس، گرسنگى و کاهش در مالها و جانها و
میوهها آزمایش مىکنیم؛ و بشارت ده به صابران.»
محمد بن مسلم میگوید: از امام صادق (علیهالسلام) شنیدم که فرمود: پیش از ظهور قائم
(علیهالسلام)، نشانههایی از جانب خداوند عزّوجل برای مؤمنان خواهد بود.
عرض کردم: فدایت شوم، آن نشانهها چیست؟
فرمود: همان است که خداوند عزّوجل فرموده: و قطعاً شما را میآزماییم. یعنی مؤمنان
را، پیش از خروج قائم (علیهالسلام)، با چیزی از ترس، گرسنگی، کاهش در اموال، جانها،
و ثمرات؛ و بشارت ده به شکیبایان.
سپس امام توضیح داد و فرمود:
ترس: از پادشاهان بنی فلان در پایان دوران حکومتشان.
گرسنگی: بهسبب گرانی قیمتها.
کاهش در اموال: رکود تجارت و کمبود درآمد.
کاهش در جانها: مرگهای گسترده.
کاهش در ثمرات: کمبازدهی محصولات کشاورزی.
و در چنین اوضاع و شرایطی بشارت ده به صابران، به تعجیل در ظهور قائم (علیهالسلام).
سپس فرمود: ای محمد، این است تأویل آیه. همانا خداوند تعالی میفرماید: «و تأویل آن
را جز خدا و راسخان در علم نمیدانند[26].»
لذا با توجه به کل آنچه بیان شد، حال بهتر این دو حدیث شریف فهم میشود:
حدیث نخست از حضرت امام محمد باقر علیه السلام که میفرمایند:
اگر به تعداد ۳۱۳ نفر
اهل بدر، برای امام زمان عج الله تعالی فرجه الشریف یار پیدا بشود، بر ایشان واجب
میشود که قیام کند و تغییر ایجاد کند[27].
یعنی به قول آیت الله بجهت رضوان الله علیه ما ساده گرفتیم آمدنش را
و:
سالها منتظر سیصد و اندی مرد است
آنقَدَر مرد نبودیم که یارش باشیم
و حدیث دوم از مولی امیرالمؤمنین علی علیه السلام که وصف فرزند دلبندشان
مهدی عجاللهفرجهالشریف فرمودند:
صاحب این امر، همان رانده شدهی فراریِ تک و تنهاست[28].
به قول استاد بزرگوار ما، حضرت حجت ارواحنا فداه، مفرد مذکّر حاضر
هستند!
این ما هستیم که غایب هستیم از آن جایگاهی که باید باشیم...
با این مقدّمات مشخص شد که اینکه حضرت با وجود این شرایط ظهور نمیکنند،
چون اولا جهان هنوز آنچنان که باید خواهان حضور آن منجی الهی نیست و بشر همچنان به
خودش و دستاوردهایش برای بهبود و درست کردن این اوضاع دلبسته و چشم امید دارد.
در ثانی و از آن مهمتر! یارانی با کیفیت لازم از حیث ایمان و یقین و توکل که برای
تحقق این انقلاب جهانی با حفظ اختیار بشری نیاز هست هنوز برای حضرت محیا نشده است
که این مقاله در حقیقت تلاشی بود تا مشخص کند که چرا این یاران کیفیتی بسیار فراتر
از حد تصور ما در ایمان و یقین و تقوا و توکل دارند.
اما از سوی دیگر و به عنوان حسن ختام، برای اینکه ما دچار یأس هم نشویم
و امر لایق شدن برای یاری امام زمان ارواحنا فداه را
محال و نشدنی نپنداریم، روایتی بسیار معتبر تقدیم خواهم کرد که بشارتی عظیم برای
ما منتظران ضعیف و عاصی حضرتش است که بعد از آنکه تمام تلاش خود را کردیم و دست
توسل به اولیای خدا و تضرع به درگاه الهی داشتیم، چشم امید به فضل و بیاستحقاقبخشی
خدای متعال و دستگیری اولیایش داشته باشیم که:
گر گدا کاهل بُوَد تقصیر صاحبخانه چیست؟
اما مطلبی بسیار مهم و معتبر و تکاندهنده که بشارتی حیاتبخش و بینظیر برای منتظران گنهکار
امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف است:
«قُلْ یَا عِبَادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا
مِن رَّحْمَةِ اللَّـهِ إِنَّ اللَّـهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعًا[29]
بگو ای بندگان من که در انجام گناه در حق خود زیادهروی کردهاید، از
رحمت خدا نا امید نشوید، چرا که به تحقیق خداوند همه گناهان را می آمرزد.»
استدعا
دارم با صبر و حوصله تا پایان، مطلب را دنبال فرمایید.
اگر شما از محبان و ارادتمندان حضرت ولیعصر عجل الله تعالی فرجه الشریف باشید به
شما اطمینان میدهم إنشاءالله که این حکایت، امیدبخشترین و حیاتبخشترین
حکایتی است که به عنوان یک دوستار و منتظر امام زمان عج الله تعالی فرجه الشریف تا
کنون مطالعه کردهاید یا شنیدهاید (به خصوص اگر کارنامه عملتان چون نگارنده پر
باشد از...!)
حکایتی که به عنوان حسن ختام خدمت شما تقدیم میشود در بسیاری از منابع
معتبر نظیر اثباة الهداة
(اثر شیخ حر عاملی)،
فرج المهموم (اثر سید بن طاووس)، مدینة
المعاجز (اثر سید هاشم بحرانی)، الخرائج (اثر
قطب راوندی) و بحارالانوار (اثر
علامه مجلسی) نقل شده است، ما در اینجا پس از نقل ماجرا، متن و سند آن را بر طبق
آنچه در کتاب غیبت شیخ طوسی رحمت الله علیه آمده ذکر میکنیم.
و اما برویم سر اصل مطلب:
شخصی است به نام قاسم بن علاء، از یاران باوفای ائمه علیهم السلام است که توفیق یافت
تا مقام وکالت سه امام همام یعنی امام هادی، امام حسن عسکری و امام زمان علیهم
السلام را در منطقه آذربایجان به عهده بگیرد.
از سوی امام زمان عج الله تعالی فرجه الشریف برای او مکرر نامه میآمده و در اواخر
عمر 117 سالهاش به مدّت دو ماه برایش نامهای از سوی حضرت نمیآید و او نگران میشود،
شخص بزرگواری که این حکایت را برای ما بیان میکرد، فرمود که همین نگرانی قاسم از
نرسیدن نامه از سوی حضرت بعد از گذشت دو ماه، نشان میدهد که مراودات او با حضرت
به فاصلههای زمانی کم و مستمر بوده است.
بالاخره پس از دو ماه از سوی حضرت پیکی بر او وارد میشود و او پس از استقبال ویژه
از ایشان، نامه را دریافت میکند و با توجه به اینکه از 80 سالگی نابینا شده بوده،
آن را به پیشکار خود میدهد تا بخواند.
پیشکار پس از مطالعه به گریه میافتد، قاسم از او میپرسد چه شده، خبر بدی است؟!
پیشکار میگوید برای شما نه خبر بدی نیست، اما برای ما چرا خبر بدی است...
حضرت در نامه به قاسم بیان فرموده بودند که، از زمان رسیدن نامه به او بیش از 40
روز زنده نخواهد بود و از روز هفتم
دریافت نامه بیمار میشود و یک هفته قبل
از مرگ هم بیناییاش را دوباره باز مییابد.
حضرت به همراه نامه، برای او کفن هم فرستاده بودند!
قاسم پس از اطلاع از محتوای نامه بیدرنگ از پیک از حضرت میپرسد: علی سلامةٍ من
دینی؟ (آیا هنگام مرگ دینم در سلامت است؟)
پیک میگوید بله در هنگام مرگ دینت در سلامت خواهد بود.
آن شخص بزرگواری که مطلب را برای ما نقل میفرمود از این پاسخ پیک استفاده کرد که
او یک شخص عادی نبوده است، بلکه از خصّیصین حضرت بوده.
در نقل آمده که پس از شنیدن این پاسخ از پیک، قاسم خندید
(فضحک). (ای خوش بر احوالش)
قاسم همکاری داشت به نام عبدالرحمن که در امور مالی و دنیوی با او
مراوده داشت؛ او یک سنی ناصبی بود و از عالمان اهل سنت هم بود و در مناظره با
شیعیان هم بسیار سرسخت بوده.
قاسم به اطرافیانش میگوید: دوست دارم تا این نامه را به عبدالرحمن هم نشان
دهم تا بلکه هدایت شود.
از قضا در همان هنگام که پیک وارد خانه شده بود، عبدالرحمن نیز برای
کاری به آنجا آمده بود.
قاسم به رغم مخالفت اطرافیان نامه را به عبدالرحمن نشان میدهد؛ عبدالرحمن بعد از
خواندن نامه با حالت خشم و ناراحتی به او میگوید:
ای قاسم از خدا بترس، تو مرد فاضل و عاقلی هستی، این چه نامهای است که
به من نشان میدهی که در آن ادعاهایی شده است که مخالف سخنان خداوند در قرآن است.
مگر نخواندهای که خدا میفرماید:
«وَ مَا تَدْرِی نَفْسٌ مَاذَا تَکْسِبُ غَدًا وَ مَا تَدْرِی نَفْسٌ بِأَیِّ
أَرْضٍ تَمُوتُ[30]
هیچکس نمیداند که فردا (از سود و زیان) چه کسب خواهد کرد و هیچکس
نمیداند که به کدام سرزمین خواهد مرد.»
و میفرماید:
«عَالِمُ الْغَیْبِ فَلا یُظْهِرُ عَلَى غَیْبِهِ أَحَدًا[31]
(خداوند) آگاه به غیب است و کسی را بر غیبش آگاه نمیکند.»
پس در این هنگام که عبدالرحمن این آیه را خواند، قاسم خندید و گفت: چرا آیه را
کامل نمیخوانی؟!
بگو که در ادامه آیه هم خداوند میفرماید:
«إِلّا مَنِ ارْتَضَى مِنْ رَسُولٍ[32]
(خداوند کسی را از غیبش آگاه نمیکند) مگر آن رسولش را که از او
راضی باشد.»
و آقا و مولای من از همان فرستادگان است که خداوند از او راضی گشته! حال اشکالی که ندارد، این نامه
را که دیدی، از امروز تا 40 روز آینده احوال مرا در نظر داشته باش، اگر همان شد که
در نامه بیان شده، پس از عاقبتت بترس و بدان که در گمراهی هستی!
عبدالرحمن این را شنید و قبول کرد.
پس از گذشت هفت روز، قاسم مریض شد و در بستر افتاد و یک هفته مانده به
چهل روز هم خداوند بیناییاش را به او بازگرداند.
وقتی بینا شد اولین کسی را که دید فرزندش حسن بود که در حیاط مشغول کاری بود.
این فرزند قاسم، شخصی بود به نام حسن که اهل معصیت بود و قاسم از شرابخواریاش
مطلع بود، و خود پسر به پدر گفته بود که از
گناهان بزرگ دیگرم بیخبری!
تا چشمان قاسم به حسن افتاد سه بار این چنین دعایش کرد: «خداوند
تو را از معصیتش نجات دهد و توفیق بندگیش را نصیبت گرداند.»
چند روز بعد هم دوباره او را صدا زد، به او گفت: ای فرزند، میدانی که
مسئول زمینی هستم که وقف امام زمان عج الله تعالی فرجه الشریف است. پس از من متولی
آن زمین بشو و در هر سال نیمی از سود را برای خود بردار و نیم دیگر را برای حضرت
بفرست و من امیدوارم
که بعد از من امام زمان علیه السلام تو را
به عنوان وکیل در این منطقه انتخاب نماید؛
وقتی که آن شخص بزرگوار به اینجای حکایت رسید، همان بر سر منبر اشک از چشمانش جاری شد و
گفت: «ین برای امثال ما خیلی مایه امید است!!»
خلاصه وقتی که قاسم این مطلب را که به حسن گفت، او منقلب شد، گریه کرد و از خدا
طلب بخشش کرد و به پدر قول داد که تمام تلاشش را میکند که از شرابخواری و آن گناهان دیگری که پدر از
آن بیخبر بود دست بردارد.
بیناشدن قاسم پس از دریافت این نامه چنان سروصدا به پا کرد که قاضی القضات بغداد
برای صحت و سقمش اقدام کرد و خبرش به شدّت همه جا در بین شیعیان و اهل سنت پیچید.
در پایان چهل روز قاسم از دنیا رفت.
نقل شده است که عبدالرحمن در تشییع قاسم با سر و پای برهنه پیشاپیش جنازه میدوید
و ندای یا مولا یا مولا سر میداد. اطرافیان ناصبی عبدالرحمن که بسیار از این حالت
وی خشمگین بودند به شدّت به او اعتراض کردند که تو که با این رافضیهای فاسد
الاعتقاد اینهمه مناظره کردی آخر این چه کار است که میکنی؟!
او در پاسخ گفت: ساکت شوید که من چیزی دیدهام که شما ندیدهاید و حجت بر من تمام
شده است و تشیّع خود را اظهار کرد.
اما بشنوید از مهمترین بخش حکایت که برای بنده و امثال بنده امیدبخش که نه
حیاتبخش است و به دلهای مرده من و امثال من جان دوباره میبخشد.
پس از مدّت کوتاهی نامهای از امام زمان عج الله تعالی فرجه الشریف برای همان حسن
آقایی که شرابخوار بود و کارهای فلان و فلان هم میکرد (و البته به دعای پدرش
توفیق یافته بود و پشیمان شده بود و توبهی راستین کرده بود) فرستاده شد که در
آن حضرت ضمن تعزیت و سرسلامتی بابت مرگ پدر به او برایشان
همان دعایی را کرده بودند که پدرش در حقش کرده بود یعنی فرموده بودند:
ألهمک الله طاعته و جنبک معصیته - خدا اطاعتش را
به تو الهام کند و تو را از معصیتش دور نماید.
و اعلام فرمودند که:
قد جعلنا أباک إماما لک و فعاله لک مثالا[33]
به راستی که ما پدرت را به مقام وکالت منصوب کردیم، پس از این به بعد تو را نیز به
همان مقام منصوب می کنیم.
در پایان نیازی به شرح نمیبینم، جز همان جملهای که آن شخص بزرگوار در
حالی که از چشمانش اشک جاری بود بیان کرد:
این حکایت برای امثال بنده بسیار مایه امید است...
مطلب را با پیامکی که بین من و یکی از دوستانم چندی پیش در پی شدّت
یافتن جنایات اسرائیل در غزّه ارسال کرده بود پایان میبرم؛
او برایم پیامک زده بود و نوشته بود: من دیگه نمیدونم باید چی بشه که امام زمان
ظهور کنن؛
و در پاسخش نگاشتم: وقتی بنا نیست شیعیان مریخ حضرت رو یاری کنن،
و من و تو که خدا از فضلش، محبت و معرفت نسبت به ایشان رو به ما عنایت
کرده و مدعی انتظار حضرت هستیم، نسبت به دیروز و دیروزهای قبلتر هیچ فرقی نکردیم
(اگر پس رفت نکرده باشیم)، چرا منتظر تغییر در بیرون هستی!؟
در پایان باید عرض کنم که ظهور وعدهی قعطی و حتمی خداوند است که دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد[34]؛ لکن اگر ما هدفمان از زندگی را فراموش نکنیم و از یاد امام زمانمان و پیمانی که با او داریم غافل نباشیم، امید است که به جای دیر، زود رخ دهد...
[1] سَدِیرٍ اَلصَّیْرَفِیِّ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَی أَبِی عَبْدِ اَللَّهِ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ فَقُلْتُ لَهُ ...وَ نَظَرَ إِلَی غُلاَمٍ یَرْعَی جِدَاءً فَقَالَ: وَ اَللَّهِ یَا سَدِیرُ لَوْ کَانَ لِی شِیعَةٌ بِعَدَدِ هَذِهِ اَلْجِدَاءِ مَا وَسِعَنِی اَلْقُعُودُ وَ نَزَلْنَا وَ صَلَّیْنَا فَلَمَّا فَرَغْنَا مِنَ اَلصَّلاَةِ عَطَفْتُ عَلَی اَلْجِدَاءِ فَعَدَدْتُهَا فَإِذَا هِیَ سَبْعَةَ عَشَرَ. (الکافی (ثقة الاسلام کلینی): ج۲، ص۲۴۲)
[2] وَ رُوِّینَا عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام أَنَّ قَوْماً مِنْ شِیعَتِهِ اجْتَمَعُوا إِلَیْهِ فَتَکَلَّمُوا ...َقَالَ قُلْنَا لَکُمُ اسْکُتُوا فَإِنَّکُمْ إِذَا کَفَفْتُمْ رَضِینَا وَ إِنْ خَالَفْتُمْ أُوذِینَا فَلَمْ تَفْعَلُوا. ( دعائم الإسلام (قاضی نعمان مغربی): ج۱، ص۶۰)
[3] عَنْ بُرَیدٍ الْعِجْلِی قَالَ: قِیلَ لِأَبِی جَعْفَرٍ الْبَاقِرِ (علیه السلام): إِنَّ أَصْحَابَنَا بِالْکوفَةِ جَمَاعَةٌ کثِیرَةٌ فَلَوْ أَمَرْتَهُمْ لَأَطَاعُوک وَ اتَّبَعُوک فَقَالَ: یجِیءُ أَحَدُهُمْ إِلَی کیسِ أَخِیهِ فَیأْخُذُ مِنْهُ حَاجَتَهُ؟ فَقَالَ: لَا قَالَ: فَهُمْ بِدِمَائِهِمْ أَبْخَلُ. ( الاختصاص (شیخ مفید): ص۲۴)
[4] کُنْتُ عِنْدَ سَیِّدِیَ اَلصَّادِقِ عَلَیْهِ السَّلاَمُ إِذْ دَخَلَ سَهْلُ بْنُ حَسَنٍ اَلْخُرَاسَانِیُّ فَسَلَّمَ عَلَیْهِ ...فَقَالَ عَلَیْهِ السَّلاَمُ لاَ وَ اَللَّهِ وَ لاَ وَاحِداً أَمَا إِنَّا لاَ نَخْرُجُ فِی زَمَانٍ لاَ نَجِدُ فِیهِ خَمْسَةً مُعَاضِدِینَ لَنَا نَحْنُ أَعْلَمُ بِالْوَقْتِ. ( مناقب (ابن شهر آشوب): ج4، ص237)
[5] إِنَّ أللهَ مُبْتَلیکُمْ بِنَهَرٍ فَمَنْ شَرِبَ مِنْهُ فَلَیْسَ مِنِّی وَ مَنْ لَمْ یَطْعَمْهُ فَإِنَّهُ مِنِّی إِلاَّ مَنِ اغْتَرَفَ غُرْفَةً بِیَدِهِ (بقره:۲۴۹)
[6] إِنَّ أَصْحَابَ الْقَائِمِ یُبْتَلَوْنَ بِمِثْلِ ذَلِکَ. (الغیبهْ (نعمانی) ص۳۱۶)
[7] در جلد نخست، بابهای: حکم آن حضرت به حقّ؛ حکم آن جناب به باطن؛ شباهت به خضر علیه السلام؛ شباهت به داوود علیه السلام و شباهت به سلیمان علیه السلام که در این ابواب روایات معتبر در این خصوص را به نقل از منابع معتبری چون کمال الدین شیخ صدوق یا غیبت نعمانی یا ارشاد القلوب دیملی، مناقب ابن شهر آشوب و بحار الانوار علامه مجلسی، ذکر کردهاند، روایاتی بسیار مهم و تکاندهنده!
[8] ذَکَرَ رجُلٌ لأبی عبدِ اللّهِ علیه السلام امرأتَهُ فَأحسَنَ علَیها الثَّناءَ، فقالَ لَهُ أبو عبدِ اللّهِ علیه السلام: أغَرْتَها؟ قالَ: لا، قالَ: فَأغِرْها، فَأغارَها فَثَبَتَت، فقالَ لأبی عبدِ اللّهِ علیه السلام: إنّی قد أغَرتُها فَثَبَتَت، فقالَ: هِی کما تَقولُ. (الکافی (ثقة السلام کلینی): ج5، ص505)
[9] (نساء:۶۵)
[10] عَنْ عَبْدِاللَّهِ الْکَاهِلِیِّ قَالَ قَالَ أَبُوعَبْدِاللَّهِ (علیه السلام) لَوْ أَنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللَّهَ وَحْدَهُ لَا شَرِیکَ لَهُ وَ أَقَامُوا الصَّلَاهًَْ وَ آتَوُا الزَّکَاهًَْ وَ حَجُّوا الْبَیْتَ وَ صَامُوا شَهْرَ رَمَضَانَ ثُمَّ قَالُوا لِشَیْءٍ صَنَعَهُ اللَّهُ أَوْ صَنَعَهُ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) أَلَّا صَنَعَ خِلَافَ الَّذِی صَنَعَ أَوْ وَجَدُوا ذَلِکَ فِی قُلُوبِهِمْ لَکَانُوا بِذَلِکَ مُشْرِکِینَ ثُمَّ تَلَا هَذِهِ الْآیَهًَْ فَلا وَ رَبِّکَ لا یُؤْمِنُونَ حَتَّی یُحَکِّمُوکَ فِیما شَجَرَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ لا یَجِدُوا فِی أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَیْتَ وَ یُسَلِّمُوا تَسْلِیماً ثُمَّ قَالَ أَبُوعَبْدِاللَّهِ (علیه السلام) عَلَیْکُمْ بِالتَّسْلِیمِ. (الکافی (ثقة الاسلام کلینی): ج۱، ص۳۹۰)
[11] (آلعمران:۹۲)
[12] امام باقر و امام صادق علیهما السلام: إِذْ یَقُولُ: «لَنْ تَنالُوا اَلْبِرَّ حَتّى تُنْفِقُوا مِمّا تُحِبُّونَ» فَنَحْنُ اَلْبِرُّ. (تفسیر عیاشی: ج۱، ص۱۸۴)
[13] مَنْ أُعْجِبَ بِرَأْیِهِ ضَلَّ وَ مَنِ اِسْتَغْنَى بِعَقْلِهِ زَلَّ. (الکافی (ثقة السلام کلینی): ج۸، ص۱۸)
[14] إِنَّمَا هُوَ اَلْإِسْلاَمُ وَ اَلْإِیمَانُ فَوْقَهُ بِدَرَجَةٍ وَ اَلتَّقْوَى فَوْقَ اَلْإِیمَانِ بِدَرَجَةٍ وَ اَلْیَقِینُ فَوْقَ اَلتَّقْوَى بِدَرَجَةٍ وَ لَمْ یُقْسَمْ بَیْنَ اَلنَّاسِ شَیْءٌ أَقَلُّ مِنَ اَلْیَقِینِ قَالَ قُلْتُ فَأَیُّ شَیْءٍ اَلْیَقِینُ؟! قَالَ: اَلتَّوَکُّلُ عَلَى اَللَّهِ وَ اَلتَّسْلِیمُ لِلَّهِ وَ اَلرِّضَا بِقَضَاءِ اَللَّهِ وَ اَلتَّفْوِیضُ إِلَى اَللَّهِ. (الکافی (ثقة الاسلام کلینی): ج۲، ص۵۲)
[15] مُنْتَظِرُونَ مُوقِنُونَ غَیْرُ شَاکِّینَ صَابِرُونَ مُسْلِمُونَ (بحار الأنوار (علامه مجلسی): ج۵۲ ص۱۴۳ - به نقل از تفسیر نعمانی)
[16] مِنْ صِحَّةِ یَقِینِ اَلْمَرْءِ اَلْمُسْلِمِ أَنْ لاَ یُرْضِیَ اَلنَّاسَ بِسَخَطِ اَللَّهِ وَ لاَ یَلُومَهُمْ عَلَى مَا لَمْ یُؤْتِهِ اَللَّهُ (الکافی (ثقة السلام کلینی): ج۲، ص۵۷)
[17] طمع یعنی چشم امید داشتن بدون توجه به اعمالی که کرده است؛ در امید، شخص عملی انجام میدهد و در ازای آن عمل امید دارد سود و خیری از سوی کسی عایدش شود، ولی در طمع، شخص بدون نظر به آنچه کرده تنها چشم امیدش به سوی کسی است که از او گمان خیر دارد. به همین دلیل طمع در حدیث جنود عقل و جهل جزو جنود عقل است و خدا هم دوست دارد بندگانش از روی طمع او را بخوانند، یعنی اگر عمل نیکی دارند، به اعمال نیکشان تکیه نکنند و خود را با وجود آن اعمال وقتی خدا را میخوانند مستحق و طلبکار ندانند (که توفیق همان اعمال نیک هم از خدا بوده) و اگر هم اعمال بدی داشتهاند باز مأیوس نباشند و با امید خدا را بخوانند. به این چشم امید داشتن به خدا فارغ از هر عمل نیک و بدی که انسان دارد در ادبیات قرآنی میگویند خواندن خدا از روی طمع که خدا دوست دارد بندهاش چنین او را بخواند: «وَ ادْعُوهُ خَوْفاً وَ طَمَعاً (اعراف:56) از روی خوف و طمع او را بخوانید.»
[18] ...مَا اَلتَّوَکُّلُ عَلَى اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَقَالَ اَلْعِلْمُ بِأَنَّ اَلْمَخْلُوقَ لاَ یَضُرُّ وَ لاَ یَنْفَعُ وَ لاَ یُعْطِی وَ لاَ یَمْنَعُ وَ اِسْتِعْمَالُ اَلْیَأْسِ مِنَ اَلْخَلْقِ فَإِذَا کَانَ اَلْعَبْدُ کَذَلِکَ لَمْ یَعْمَلْ لِأَحَدٍ سِوَى اَللَّهِ وَ لَمْ یَرْجُ وَ لَمْ یَخَفْ سِوَى اَللَّهِ وَ لَمْ یَطْمَعْ فِی أَحَدٍ سِوَى اَللَّهِ فَهَذَا هُوَ اَلتَّوَکُّلُ... (معانی الأخبار (شیخ صدوق): ج۱، ص۲۶۰)
[19] عَنْ بَشِیرٍ اَلنَّبَّالِ قَالَ: قَدِمْتُ اَلْمَدِینَةَ وَ ذَکَرَ مِثْلَ اَلْحَدِیثِ اَلْمُتَقَدِّمِ إِلاَّ أَنَّهُ قَالَ لَمَّا قَدِمْتُ اَلْمَدِینَةَ قُلْتُ لِأَبِی جَعْفَرٍ عَلَیْهِ السَّلاَمُ إِنَّهُمْ یَقُولُونَ إِنَّ اَلْمَهْدِیَّ لَوْ قَامَ لاَسْتَقَامَتْ لَهُ اَلْأُمُورُ عَفْواً وَ لاَ یُهَرِیقُ مِحْجَمَةَ دَمٍ فَقَالَ کَلاَّ وَ اَلَّذِی نَفْسِی بِیَدِهِ لَوِ اِسْتَقَامَتْ لِأَحَدٍ عَفْواً لاَسْتَقَامَتْ لِرَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ حِینَ أُدْمِیَتْ رَبَاعِیَتُهُ وَ شُجَّ فِی وَجْهِهِ کَلاَّ وَ اَلَّذِی نَفْسِی بِیَدِهِ حَتَّى نَمْسَحَ نَحْنُ وَ أَنْتُمُ اَلْعَرَقَ وَ اَلْعَلَقَ ثُمَّ مَسَحَ جَبْهَتَهُ. (غیبت (نعمانی): ج۱، ص۲۸۴)
[24] ولو اراد الله سبحانه لانبیائه حیث بعثهم ان یفتح لهم کنوز الذهبان و معادن العقیان و مغارس الجنان... ولکن الله سبحانه اراد ان یکون الاتباع لرسله و التصدیق بکتبه و الخشوع لوجهه و الاستکانة لامره و الاستسلام لطاعته امورا له خاصة لا تشوبها من غیرها شائبة و کلما کانت البلوى و الاختبار اعظم کانت المثوبة و الجزاء اجزل. (نهج البلاغه (سید رضی): فرازی از خطبه ۱۹۲، معروف به خطبه قاصعه)
[25] (بقره:۱۵۵)
[26] ...إِنَّ قُدَّامَ اَلْقَائِمِ عَلاَمَاتٍ تَکُونُ مِنَ اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ لِلْمُؤْمِنِینَ قُلْتُ وَ مَا هِیَ جَعَلَنِی اَللَّهُ فِدَاکَ قَالَ ذَلِکَ قَوْلُ اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ: وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ یَعْنِی... (کمال الدین (شیخ صدوق): ج۲، ص۶۴۹)
[27] اذا اجتمع للامام عدة اهل بدر ثلاثمائة و ثلاثة عشر وجب علیه القیام و التغییر. ( بحارالانوار (علامه مجلسی): ج۹۷، ص۵۱)
[28] صاحب هذا الامر الشرید الطّرید الفرید الوحید. (کمال الدین (شیخ صدوق): ج۱، ص۳۰۳)
[29] (زمر:53)
[30] (لقمان:34)
[31] (جن:27)
[32] (همان)
[33] الغیبه (شیخ طوسی): ج1، ص 310 تا 315
[34] هَلْ یَبْدُو لِلَّهِ فِی اَلْمَحْتُومِ قَالَ نَعَمْ قُلْنَا لَهُ فَنَخَافُ أَنْ یَبْدُوَ لِلَّهِ فِی اَلْقَائِمِ فَقَالَ إِنَّ اَلْقَائِمَ مِنَ اَلْمِیعَادِ وَ اَللَّهُ لا یُخْلِفُ اَلْمِیعادَ (آل عمران:9). (غیبت نعمانی: ج۱، ص۳۰۲) راوی میگوید به امام جواد علیه السلام عرض کردیم آیا خداوند در علائم حتمیه هم ممکن است بداء نماید، حضرت فرمودند بله، گفتیم میترسیم در اصل خود ظهور حضرت قائم عجاللهفرجهالشریف و تشکیل حکومت عدل جهانی ایشان نیز بداء رخ دهد، حضرت فمودند قیام قائم عجاللهفرجهالشریف (و پاک کردن زمین از ظلم و جور و شرک و کفر و نفاق) وعده خداوند است و خداوند از وعدهی خود تخلف نمیکند.