یکی از حیرتانگیزترین ریشهها در اختلافات زوجها (به خصوص زوجهای مذهبی)
برترین شاگرد یکی از علمای ربّانی، در باب عادت چیزی گفتند، که از حیرت واقعاً دهانم باز ماند! و چشمانم به حداکثر میزان ممکن گشاد شد!
فرمودن:
بسیاری از اختلافها در روابط زناشویی، به خصوص در بین زوجهای مذهبی را وقتی بشکافیم، میرسیم به ابتلا به یکسری عادت!!!
زنجیرِ نامرئیِ عادت
عادت از دو جنبه بسیار مخرب است!
اول:
انسان وقتی از عادتش جدا شد، آنقدر به هم میریزد که برای رسیدن به آن حاضر میشود حتی برای لحظاتی هم که شده، هر وظیفهای که میداند وظیفهاش هست را کنار بگذارد!!!
عادت!
عادت به موبایل، عادت به سریال، عادت به سیگار و قلیان، عادت به تماس هر روزهی طولانی با یک شخص خاص، و طبیعتاً عاداتی که رسماً گناه هستند.
حتی عادات خوب هم به یک معنا خالی از اشکال و تبعات منفی نیست! که این بحث، یعنی اشکالات و تبعات منفی مربوط عادات خوب، به دلیل دوم مربوط میشود، و همان هم موجب ایجاد مشکلات و اختلالهایی در روابط انسان با نزدیکانش میشود!!!
اما جنبه دومِ صدمات عادت که از جنبهی نخست عمیقتر و آثار سوء آن بزرگتر هست و حتی در عادتهای به ظاهر خوب نیز بروز پیدا میکند:
اساساً عادت یعنی تملک نفس بر انسان!
در کاری که از سر عادت انجام میشود، عامل محرک، عمدتاً میل نفس است که به انجام عادتی که به آن انس پیدا کرده و ترکش برایش ناخوشایند منجر میشود.
لذا عادتهای مباح هم انسان را به بند میکشند، و در نهایت انسان را از انجام وظایف شرعی و قطعی و اصلیاش باز میدارند و از این طریق به گناه تبدیل میشوند،
مثلاً زیاد حرف زدن با موبایل که نهایتاً نه تنها موجب تأخیر نماز از اول وقت میشود، بلکه به قضا شدن نماز نیز میانجامد.
عادتهای بد که خود آن عادت گناه هست نیز هر دو ضرر را با هم دارند: هم خود آن عادت گناه است و هم از بابت عادت بودنش، موقعی که انسان میخواهد به آن عادتش برسد، او را از وظایف شرعی و اصلی دیگرش باز میدارد و گناهی مضاعف پدید میآورد!
نماز شب و زیارت اربعین؛ در بندِ عادت؟
اما عادتهای به ظاهر خوب چی؟
کسی که از سر عادت، عملی نیک یا عبادی انجام میدهد، عمدتاً و غالباً قوه محرکهاش در این عمل نفس است، نه خدا و عبودیت خدا.
چرا که انسان به هر چیزی عادت پیدا میکند و انس میگیرد، جداشدن از آن برایش سخت است.
مثل کسی که:
عادت به نماز اول وقت پیدا کرده،
عادت به زیارت اربعین پیدا کرده،
عادت به نماز شب پیدا کرده،
عادت به روزه مستحبی اول ماه پیدا کرده!
و...
قبل از ادامه بحث، به این دو حدیث شریف دقت کنید:
حضرت امام جعفر صادق علیهالسلام:
«لاَ تَنْظُرُوا إِلَى کَثْرَةِ صَلاَتِهِمْ وَ صِیَامِهِمْ فَإِنَّمَا هُوَ شَیْءٌ اِعْتَادُوهُ فَإِنْ تَرَکُوهُ اِسْتَوْحَشُوا وَ لَکِنِ اُنْظُرُوا إِلَى صِدْقِ اَلْحَدِیثِ وَ أَدَاءِ اَلْأَمَانَةِ». (مشکاة الأنوار، طبرسی، ج۱، ص۸۹)
به زیاد نماز خواندن و روزه گرفتن نگاه نکنید، زیرا بدان عادت کردهاند و اگر آن را ترک کنند هراسناک شوند، بلکه به (دو صفت) راستیگویی و امانتداری آنها بنگرید.
این فرمایش امام علیهالسلام به صراحت نشان میدهد که بسیاری از اعمال و عبادات نیز میتواند از سر عادت باشد. از سر عادت شدن چندان ارزش و قیمت خاصی ندارد و ترکش باعث ترس نفسی میشود که با آن به عنوان یک عادت انس گرفته است!!
«عادت، دشمنی مالک است»
مولی امیرالمؤمنین علی علیهالسلام نیز میفرمایند:
«العادَةُ عَدُوٌّ مُتَمَلِّکٌ». (غرر الحکم، تمیمی آمدی، ج۱، ص۵۳)
عادت دشمنی است که انسان را در تملک خود دارد.
یعنی چون عامل محرک در کنشگری بر حسب عادت، عمدتاً و غالباً نفس است که به آن عادت انس گرفته و از ترکش هراسان میشود، لذا ارزش و اثر چندانی ندارد!
لذا حتی عادات خوب نیز که به این شکل از سر عادت باشد، غالباً و معمولاً چون منشأ اصلیاش از سر عبودیت نیست (و گرفتار نوعی غفلت، یا جوزدگی یا موارد دیگری است که ریشههایش در ادامه بیان میشود) و هر بار تکرارش با تذکر و یاد خدا و حضور قلب و به دستور خدا و برای خدا نیست، لذا چندان جلبکننده رحمت هم نمیشود، بلکه غالباً چنین اعمال و عباداتی با این کیفیت، مایهی عجب نیز میشود.
عُجب؛ گناهی بدتر از گناه!
خود عجب به شدت دورکننده از رحمت است و بر طبق روایات گناهی مانند عجب، انسان مؤمن را از خدا دور میکند.
رسول خدا حضرت محمد مصطفی صلیاللهعلیهوآله میفرمایند:
«لَولا أَنَّ الذَّنبَ لِلمُومِنِ خَیرٌ مِنَ العُجبِ مَا خَلا اللهُ عَزَّ وَ جَلَّ بَینَ عَبدِهِ المُومِنِ وَ بَینَ الذَّنبِ أَبَداً». (عدة الداعی، ابن فهد حلی، ص۲۳۶)
اگر گناهی برای مومن از عجب بهتر بود، خداوند عز و جل هرگز بنده مومن را به گناه گرفتار نمیکرد. (یعنی عجب از هر گناهی برای مومن بدتر است!)
لذا وقتی از خدا دور شدیم و رحمت خاصی در زندگی نبود و ارتباط با خدا تنظیم نبود، این پایین ارتباط با خلقمان نیز به هم میریزد.
مولی امیرالمؤمنین علی علیهالسلام:
«مَنْ أَصْلَحَ فیما بَیْنَهُ وَبَیْنَ اللّه ِ أَصْلَحَ اللّه ُ فیما بَیْنَهُ وَبَیْنَ النّاسِ». (من لا یحضره الفقیه، صدوق، ج۴، ص۳۹۶)
هر کس رابطهاش را با خدا اصلاح کند، خداوند رابطه او را با مردم اصلاح خواهد نمود.
هشدار! فریبِ شیطان را نخوریم
البته!!!
بسیار توجه داشته باشید: فریب ابلیس و نفس را نباید خورد. ابلیس لعین هر کاری میکند که انسان را از خیر بازدارد! لذا در امور واجب که ناگزیریم، ولو از سر عادت باید انجام شود، اما باید هوشیار باشیم که باید این نقصان عمل از سر عادت را درمان کنیم با زنده شدن قلب، و ادراک فقر و عجز و تقصیر همیشگی و ذاتی که داریم، همراه با توسل و تضرع، مراقبه و ترک انس با نااهلان و... سعی کنیم همین اعمال از سر عادت را هر قدر میتوانیم از سر تنبّه و با نیت صحیح انجام دهیم.
اما اعمال مستحبی نیزمطلقاً نباید به این بهانه که اینها از سر عادت است،با خود بگوییم: پس ولش کنیم ارزش ندارد و ترکش کنیم!
برای سطح امثال ما که غرق در عادتهای حرام و مکروه و مباحی هستیم که ما را از وظایف اصلی و واجبمان باز میدارد،همینکه نفسمان را ملتزم به انس و عادت به اعمال نیک کنیم، خودش خیلی هست.
چون نفس ما آنقدر آلوده و غافل به امور لغو و لهو است که مزاج روحمان بیمار شده است، دو رکعت نماز و عبادت واجب و مستحب برای ما که مزاجمان بیمار است مانند جان کندن سخت است، میخوانیم میگوییم: آخیش راحت شدم!
لذا انس و عادت به عبادات و اعمال نیکی که اهلش نبودهایم، خودش برای امثال ما یک گام بسیار بلند و مهم و بایسته و نیکویی است و نشانهی اینکه به سمت اصلاح مزاج در حرکت هستیم (به خصوص اگر در این روند، همان عباداتی که تا چندی قبل به آنها نه فقط به انجامشان عادت نداشتیم، بلکه رغبتی هم نداشتیم، حالا با رغبت به عادتی برای ما تبدیل شده باشد!!
اما اگر گذشت، دیدیم این عمل عبادی ما مکرر شده و خودمان میفهمیم از سر عادت است (نه صفت نیکی که ملکه ما شده باشد). صفاتِ نیکِ ملکه و درونیشده، فضیلت است، نه عمل و عبادت از سر عادت!!
محکِ صادق: لحظهی تزاحم
این عادت شدن مذموم، نشانههایی دارد.
مثلاً اگر عادت کردیم به زیارت اربعین، اما مادر مریضمان که در همان ایام به مراقبت ما نیاز دارد را رها میکنیم و میرویم برای زیارت اربعین (حالا با هر توجیهی!). نبی اکرم صلیاللهعلیهوآله در آن جهادهای حیاتی دوران خود، به جوانی که میل به جهاد داشت ولی والدین پیرش به او انس داشتند و کراهت داشتند عدم حضور فرزندشان را ولو برای جهاد، اذن ندادند و خطاب به او فرمودند:
«فَقِرَّ مَعَ وَالِدَیْکَ فَوَ اَلَّذِی نَفْسِی بِیَدِهِ لَأُنْسُهُمَا بِکَ یَوْماً وَ لَیْلَةً خَیْرٌ مِنْ جِهَادِ سَنَةٍ». (الکافی، کلینی، ج۲، ص۱۶۰)
در این صورت ملازم پدر و مادرت باش. سوگند به آن که جانم در دست اوست: مأنوس بودن یک شبانهروز آنها با تو از جهاد یک سال بهتر است.
باید بدانیم وقتی بین چنین دو راهی که اگر با دیدهی انصاف بنگریم، رضای خدا در آن مشخص است، باز عادتمان را برگزیدیم، حسابی گرفتار نفسیم و آن عادت، همان عادت نفس مذموم است که دنبال حظ و کیف خود است و ربطی به عبودیت و بندگی ندارد.
و نشانههای دیگری هم هست البته که در این مقال نمیگنجد!
هشدار دوباره!! فریبِ شیطان را نخوریم!!
اما باید هوشیار باشیم که نکند ابلیس لعین، به این بهانه، عمل مستحب را از چنگمان در بیاورد!!
باید عمل را انجام داد (به خصوص در سطح امثال ما!). اما حتی زمانی که اجمالاً میفهمیم از سر عادت و غفلت است:
اولاً صادقانه درِ خانهی خدا اقرار کنیم که اسیر نفسیم و خودش از کرمش این عمل از سر عادت و غفلت را از ما قبول کند.
«به دستورِ چه کسی؟ برای چه کسی؟»
در ثانی از خدای متعال با توسل به هشت و چارش بخواهیم، توفیق عمل از سر شوق بدون عادت و غفلت را عنایت کند. عملی که هر بار قبل از انجامش در قلب و ذهنمان، پاسخهای صادقانه این دو پرسش حاضر است:
این عمل را الآن به دستور چه کسی انجام میدهی؟
و این عمل را الآن برای چه کسی انجام میدهی؟!
نه عملی از سر غفلت، عادت، یا برای حفظ چهارچوب مقدسی که خودمان از خودمان در نزد خودمان ساختهایم (که انتهای پی این ساختمان شخصیتی که برای خود ساختهایم، ریشههایی از عجبِ آمیخته با ریا نهفته است).
بتِ نفس در لباسِ عبادت
جالب اینکه به قول مرحوم امام خمینی رضواناللهعلیه (در کتاب ریا و عجب (تألیف شاگرد بزرگوار ایشان، سید احمد فهری زنجانی) گاه، نفس چنان نیرنگ میکند که میخواهد خلوت را نیز عین جلوت کند تا توجیه کند که ریا نیست، چون در خلوت هم عین جلوتم!
حال آنکه حقیقت انسانِ خالی از ریا این است که، جلوتش همانگونه باشد که در خلوت است، نه برعکس!
این عبارات حاشیه نیست، اصل متن قصه است. یعنی دارد یکی از مکانیزمهای احتمالی را تشریح میکند که چرا به قول امام صادق علیهالسلام نماز و روزه هم میتواند از سر عادتی باشد که ترکش موجب وحشت است و به صرف آن، نمیشود عیار ایمان یک شخص سنجید!
وقتی انسان نزد خودش، تصویری مقدس و موجّه از خودش ساخت، میخواهد حتی خودش را هم با آن گول بزند.
خلوتش را هم عین جلوتش کند تا این جناب مقدس و موجهی که از خودش ساخته، برای خودش نزد خودش موجه شود.
لذا اینجا خوف از ترک آن اعمال عبادی که به آنها عادت کرده، خوف شکسته شدن جناب بت نفس است که خودش را برای خودش ساخته!
ترک از دست رفتن اعمال عبادی از سر عادت، اینجا یک بخشش میتواند ترس از شکسته شدن این جناب بت نفس باشد که خودش را برای خودش ساخته.
و خلاصه: عبادت نباید از سر جو (همه رفتند، ما هم بریم، همه میخونن با هم بخونیم و…) و از این دست موارد فوقالذکر که آمیخته با عدم اخلاص و غفلت و ریا و عجب و عادت و… باشد!
هشدار سهباره!!! فریبِ شیطان را نخوریم!!!
و سوم اینکه، در مراقبه و مجاهده بکوشیم.
ضمن این توسل و تضرع و اظهار عجز و شرمندگی از عملِ به ظاهر عبادی خود، که: مجدداً تأکید اکید میکنم، امثال ما نباید به هیچ وجه به توجیه اینکه این عمل از سر عادت است و خالص نیست و… نباید آن را ترک کنیم (که این خودش فریب دیگری است که از ابلیس میخوریم!!!)، بلکه ضمن اقرار به نقص اعمال خود در همه موارد و خاصه مواردی که میفهمیم عمل ما از سر عادت است، باید بکوشیم تا با کمک مواردی که ذکر شد، این قلب زنده شود و به جای منشأ عادت و سایر مواردی که عرض شد، شوق بندگی برخاسته از قلب زنده، برای امتثال امر و دستور خدا و برای جلب رضایت حضرت دوست که همه نفع و ضرر ما منحصراً در ید اوست، محرک ما در عبادت باشد، نه عادت و مواردی که ذکر شد که در حقیقت، آن موارد نیز به گونهای ریشههای شکلگیری عبادات از سر عادت بود.
وقتی عادت، حریمِ خانواده را ویران میکند
در پایان این بخش، ضمن توجه به کل آنچه عرض شد، اگر گم کردید ارتباط عادت و مشکلات و اختلافات میان زوجهای مومن که باعث میشود، زندگی خوب و شیرینِ مورد انتظار یک زوج با ایمان را نداشته باشند، به چند مثال ذیل توجه کنید:
مردی که عادت کرده هر شب دهه اول محرم در هیئت و روضه امام حسین علیهالسلام حاضر شود، اما همسرش تازه زایمان کرده و نیاز به کمک دارد. او میگوید: «من که برای سیدالشهدا میروم، تو هم ثوابش به تو میرسد!» و هر شب زن را با بچه تازهبهدنیاآمده تنها میگذارد.
یا زنی را تصور کنید که به تماس روزانه با خواهرش در ساعات شام عادت کرده است. وقتی همسرش از این عادت گلایه میکند، او نه بهخاطر نیاز واقعی، بلکه بهخاطر ترس از شکسته شدن تصویر «خواهر مهربان و مسئول» در ذهن خودش، حاضر میشود حق همسرش را پایمال کند و دعوا راه بیندازد. اینجا آن عادت مباح، به ابزاری برای تملک نفس و حفظ «بت» تبدیل شده است.
زنی که عادت کرده هر شب جمعه، دعای کمیل طولانی را با حال و هوای خاصی در خلوت اتاق بخواند، اما شوهرش که تمام هفته را کار سخت کرده، شب جمعه تنها فرصت همصحبتی با او را دارد. وقتی شوهر وارد اتاق میشود، او به شکلی رفتار میکند که یعنی: «الان میخواهم دعایم را بخوانم…!»
یا مردی که عادت کرده هر شب، پیش از خواب، چند صفحه قرآن بخواند، اما پسرش به خاطر ماجراهایی که روز داشته مضطرب و نیازمند گفتگو با پدر است، وقتی میرود سوی پدر، مرد بیآنکه حتی به او نگاهی بکند، همانطور که مشغول خواندن قرآن است با دست اشاره میکند که برو بعداً…
زنی که عادت کرده هر روز جمعه، تمام خانه را از صبح تا شب با جزئیات وسواسگونه تمیز و مرتب کند. شوهرش که تمام آن هفته کار سنگین کرده، جمعه هم تنها روز استراحت و دورهمی خانوادگی است میخواهد بیاساید. اما زن با عجله و استرس میگوید: «نمیبینی از صبح زود دارم تمیز میکنم؟ چرا نشستی؟!» و به جای اینکه کنار هم بنشینند و فیلم ببینند یا حرف بزنند، تمام روز را با جارو و تی و گردگیری میگذراند. و تا خانه را مطابق ایدهآل ذهنی و عادتش «برق نیاندازد»، حالا تحت هر شرایطی ول کن نیست و نه رحمی به خودش میکند و نه رحمی به آن شوهر به شدت نیازمند استراحت!
مردی که عادت کرده هر روز تعطیل، به سراغ رسیدگی به فامیل برود و به اکثرشان سر بزند. همه فامیل او را «مرد خوب و دلسوز» میدانند. اما همسرش که چندین هفته با بچهها بوده و بیرون نرفتهاند، وقتی میگویند برویم تفریح و گردش، میگوید فلانی و فلانی منتظر هستند باید بهشان سر بزنم، باشد عصری. این را در حالی به خانوادهاش میگوید که خوب میداند آنها گردش را اول روز دوست دارند و گردش دم غروب هیچ لطفی برایشان ندارد!
مردی که عادت کرده هر شب، بعد از شام، کتش را بردارد و برود به قهوهخانه محله، با رفقا یک ساعتی قلیان بکشد؛ حتی آن شبی که پسر کلاس اولیاش با ذوق و شوق تمام میخواهد به بابا نشان دهد که امروز مدرسه یاد گرفته، باز ترک این عادت را نمیکند، هم ریه و قلب و گوارش و جسمش آسیب میزند، هم به روحش و هم به قلب پسر کوچکش!!!
مردی که عادت کرده هر شب، تا دیروقت، با گوشی همراه در گوشه مبل لم بدهد یا فوتبالهای زنده شبانگاهی را ببیند یا بیهدف در اینستاگرام و تلگرام بچرخد. همسرش کنارش نشسته، اما او حتی سرش را بلند نمیکند تا نگاهش کند. اگر زن از او بخواهد گوشی را بگذارد، با عصبانیت میگوید: «از صبح دارم جون میکنم، دو دقیقه نمیذاری برای خودمون باشیم!» اما آن دو دقیقه تبدیل به دو ساعت میشود. گاهی هم با توجیه «اخبار روز» یا «کار ضروری»، ساعتها وقت میگذارد، در حالی که بیشتر این وقت، صرف چرخیدن بیهدف در فضای مجازی میشود.
زنی که عادت کرده هر شب، بعد از اینکه بچهها را خواباند، تا نیمهشب پای سریالها بنشیند. شوهرش که از سرکار خسته آمده، نیاز به یک همصحبت گرم دارد، اما او با عجله میگوید: «آخرش را ببینم، فقط یک ربع مونده!» و آن یک ربع، تبدیل به دو قسمت دو سریال دیگر میشود. اگر شوهر اعتراض کند، با ناراحتی میگوید: «از صبح تو خونه جون میکنم، یا بچهها، یه دقه نمیتونی ببینی، مغز منم نفس بکشه؟!»
زنی که عادت کرده هر شب، ساعتی را در فضای مجازی به گشتن در اینستاگرام، یا چک کردن صفحه دوستان و فامیل بگذراند و مدام خودش را با زندگی دیگران مقایسه کند. او با خودش میگوید: «فلانی خونهاش را عوض کرده، ما چی؟» یا «فلانی همسرش براش سرویس طلا خریده، من چی؟» و… بعد، با ناراحتی و دلسردی، به شوهرش ابراز نارضایتی پنهان میکند و با تیکههای نامحسوس، روز او را تلخ میکند. اگر شوهرش بپرسد «چرا اینقدر داری به اینستاگرام نگاه میکنی؟»، میگوید: «ما که نداریم، اقلش وصف العیش، نصف العیش!»
بدون شرح بیشتر…، این قطرهای بود از قصههای عادتهای بد، مباح و خوب ما و اختلالهایمان در روابط با نزدیکان ناشی از این عادتها…
اما مطلب دو بعد بسیار عمیق دیگر دارد که نشان میدهد چرا این بحث عادت در عبادت اهمیت دارد!
چهل سال عبادت، اما همان آدمِ سابق!
عبادت اگر به شکل صحیح باشد، مقرّب است. قرب به خدا آثار دارد؛ از مهمترینش این است که صفات انسان شبیه صفات خدا میشود. یعنی عبادت اگر صحیح بود، ظرفی در وجود انسان میسازد که جایگاه قرار گرفتن صفات نیک میشود و ظرف صفات بد را نیز از وجود انسان خارج میکند!
همچنین یقین و اعتقادات انسان را نیز اصلاح میکند، اعتماد شخص به وعدههای خدا روز به روز بیشتر میشود و هر چه بیشتر این جهان را به شکل گذرگاهی موقت و محل کشت برای ابدیت خود میبیند!
حالا این یعنی چی؟ یعنی اگر ۲۰ سال، ۳۰ سال یا ۴۰ سال عبادت کردیم اما نسبت به قبل اوصاف بدمان عوض نشد؛
همان حسودی که بودیم هستیم،
همان مغروری که بودیم هستیم،
همان بینظمی، همان شکمپرستی، همان خودخواهی، همان شهوترانی، همان تندخویی عصبی و… یا خدایی نکرده بدتر شدیم،
و در عین حال خود را هم یک انسان متشرع و اهل عبادت میدانیم، باید بدانیم یک جای کار اساسی میلنگد و این عبادت ما نشده آن عبادتی که باید! و ما بهرهی لازم از عبادت را نبردیم!
هشدار چهارباره!!!! فریبِ شیطان را نخوریم!!!!
باز تأکید میکنم: معنایش رها کردن عمل و عبادت نیست!!!! که آن کید دیگری از ابلیس لعین است.
معنایش این است که باید بریم در پی علاج و ریشهیابی، و بسا که یکی از ریشهها و علاجهایش همین بحث «عبادت از سر عادت» باشد که عرض شد…
یارانِ حضرت حجت (عج)؛ الگوی عبادتِ زنده
نکته بعدی: در روایات بیان شده که یاران حضرت حجت ارواحنا فداه، نه فقط بسیار اهل عبادتند، نه فقط دارای صفات کریمانه و مبرای از رذایل نفسانیاند، [بحار الأنوار (مجلسی): ج۵۲، ص۳۰۷ ]
بلکه اهل یقین هستند. [مُنْتَظِرُونَ مُوقِنُونَ غَیْرُ شَاکِّینَ صَابِرُونَ مُسْلِمُونَ (بحار
الأنوار (علامه مجلسی): ج۵۲ ص۱۴۳ - به نقل از تفسیر نعمانی)]
یقین بالاترین درجه ایمان و توحید است که اگر حاصل شد، خود به خود رذایل و صفات مذموم محو میشود. [...اَلْیَقِینُ فَوْقَ اَلتَّقْوَى بِدَرَجَةٍ وَ لَمْ یُقْسَمْ بَیْنَ اَلنَّاسِ شَیْءٌ أَقَلُّ مِنَ اَلْیَقِینِ قَالَ قُلْتُ فَأَیُّ شَیْءٍ اَلْیَقِینُ؟! قَالَ: اَلتَّوَکُّلُ عَلَى اَللَّهِ وَ اَلتَّسْلِیمُ لِلَّهِ وَ اَلرِّضَا بِقَضَاءِ اَللَّهِ وَ اَلتَّفْوِیضُ إِلَى اَللَّهِ. (الکافی (کلینی): ج۲، ص۵۲)]
مولی علی در نهج البلاغه شریف بسیار دقیق مکانیزم آن را بیان فرموده. میفرماید:
إِنَّ الْبُخْلَ وَالْجُبْنَ وَالْحِرْصَ غَرَائِزُ شَتَّى یَجْمَعُهَا سُوءُ الظَّنِّ بِاللَّهِ. (نهج البلاغه (سید رضی): نامهٔ ۵۳)
بخل، جبن و حرص صفات مذمومی به ظاهر پراکنده هستند که ریشه همهشان یکی است، بدگمانی به خدا.
یعنی عدم یقین.
کسی که ترسو است، یقین ندارد که خدا حواسش هست، توانشم هم دارد و پناه مهربان هر بیپناه است و اساساً هر قدرتمند دیگری قدرتش از اوست، نه اینکه در برابر خدا قدرتی باشد. اساساً وجود و قدرت هر صاحب قدرتی وابسته به عطای قدرت از سوی خداست!
کسی که بخیل است (یعنی در رزاقیت خدا نگاهش دارای نقص و ایراد است)، میترسد اگر حتی به شکل صحیح از مال پاک به مستحق واقعی انفاق کند، خدا جایش را پر نکند!
کسی که حریص است نیز به تقدیرات عادلانه و حکیمانه خدا باور ندارد و فکر میکند با حرصش، هم میتواند خودش به شکل استقلالی و ذاتی (بی نیاز از اذن و حول و قوا و فیض و اراده و توفیق الهی) چیزی به دست آورد، هم فکر میکند این چیز که با حرص میخواهد کسبش کند برایش خیر است؛ حرص حالتی است که موجب میشود انسان برای رسیدن به خواستهاش از خطوط قرمز الهی عبور کند! چنانچه به این معنا در احادیث متعدد ذکر شده است: [امام سجاد علیه السلام:..ثُمَّ اَلْحِرْصُ وَ هِیَ مَعْصِیَةُ آدَمَ وَ حَوَّاءَ عَلَیْهَا اَلسَّلاَمُ... ( الکافی (کلینی): ج۲، ص۳۱۶) امام حسن مجتبی علیه السلام: هَلاکُ النّاسِ فى ثَلاث: أَلْکِبْرُ، أَلْحِرْصُ، أَلْحَسَدُ؛ ...أَلْحِرْصُ عَدُوُّ
النَّفْسِ وَ بِهِ أُخْرِجَ آدَمُ مِنَ الْجَنَّهِ... (کشف الغمة (اربلی): ج۱، ص۵۷۱)
و چنانچه بیان شد، مشخص میشود این عبادت یاران حضرت حجت، نمیتواند از سر عادت باشد، چرا که حاصلش شده تزکیه نفس از صفات پلید و آراسته شدن به صفات نیک و نائل شدن به گوهر یقین.
روزِ تزاحم وظیفهی مورد رضای خدا و میل نفسِ با ظاهری موجّه؛ روزِ حقیقت
شاید بسیاری از ما سالها گمان کردهایم خدا را عبادت میکنیم،
در حالی که تنها عادتی مقدس برای نفسمان را تکرار کردهایم.
روزی که میان آن عادت و رضای خدا تزاحم پیش آمد، همان روز معلوم میشود معبود ما خدا بوده، یا عادت و نفسمان...
به قول آن عالم ربّانی که این بیانات اشاراتی از شاگرد اول ایشان بود:
خدایا، ما که به خودمان رحم نمیکنیم، خودت به ما رحم کن...
خیلی وقتا گرفتاریم، هر کاری میکنیم حل نمیشه! رابطهمون با همسرمون درست نمیشه،
با فرزندمون، با بقیه مردم هم دائم درگیر هستیم. از خیلیها ممکنه بترسیم، که به
ما آسیب بزنن و یا ضرر برسونن؛ حالا یا مالی و منفعتی یا حتی روانی و عصبی؛ برای
همین حاضر میشیم خیلی جاها برای راضی کردن اونها کارهایی بکنیم که میدونیم درست
نیست!
ولی تهش حتی با انجام اینجور کارها بازم آروم نیستیم و احساس میکنیم فقط داریم
تو یه باتلاق دست و پا میزنیم.
واقعا آیا راه نجاتی از این گرفتاریهای پیچیده که آدم هر چی بیشتر تلاش میکنه،
احساس میکنه کمتر موفقه هست؟
به نظر میرسه راهی اساسی هست و به نظر میرسه ما اساساً داریم روی جایی سرمایهگذاری
و تلاش میکنیم که از اساس جای اشتباهی هست!
راه اساسی چیه؟
از این جا به بعد من خودم چیزی نمیگم، تحلیلی هم ارائه نمیدم، فقط دعوت میکنم
از شما چند آیه و حدیث و حکایت را با تأمل و درنگ مطالعه کنید:
مولی امیرالمؤمنین علی علیه السلام میفرمایند:
هر کس همّتش آخرتش باشد (یعنی در هر دنیوی و اخروی فقط در پی
کسب رضای خدا و انجام وظیفهاش به عنوان عبد باشد)، خداوند دغدغههای دنیوی او را کفایت
میکند
و هر کس باطن خود را اصلاح کند، خدا ظاهر او را اصلاح نماید
و هر کس رابطهی بین خود و خدای عزّ و جلّ را اصلاح کند، خدای متعال رابطهی بین او
و مردم را اصلاح میکند[1].
عالم ربّانی آیت الله سید حسین یعقوبی قائنی رضوان الله علیه، در بخشی از کتاب زندگینامهی خود چنین بیان داشتهاند:
حدود دو سال در آن محل ماندم، اما سرانجام از ماندن در طالبآباد
خسته شدم. و از طرفی دیدم آنها بیش از این استفاده نمیکنند. و چون مسجد موقوفاتی داشت
و باید همیشه پیشنماز داشته باشد به وسیلهی اسماعیل خان به ارباب بزرگ پیغام دادم
که من میخواهم بروم، برای خودتان یک پیشنماز بیاورید.
خبر آورد که عمویم میگوید: ما مدتها بود نمیخواستیم آقا اینجا بمانند، لکن جرأت
اظهار آن را نداشتیم. حال که خودشان میخواهند بروند خیلی هم ممنون هستیم!
فهمیدم اینها یک آخوند برای تشریفات و تظاهر میخواهند. کسی را میخواهند که وجود
او با کارهای خلاف شرع آنها منافات نداشته باشد.
هنگام خداحافظی، اسماعیل خان گفت:
آقا! یک ذکری، وردی به من بدهید.
پرسیدم: برای چه میخواهی؟
گفت: میخواهم آدم شوم.
گفتم: اولین شرط آدم شدن ترک معصیت است، میتوانی معصیت را ترک کنی؟
فکری کرد و گفت: نه، نمیتوانم؛ چون برای حل مشکلات اداری خود مجبورم گاهی در مجلس
شراب شرکت کنم یا از آوازهخوانهای دربار پذیرایی نمایم.
گفتم: تو اینقدر به خداوند اعتماد نداری که او را رها کردهای و سراغ این افراد میروی؟
اگر خدا را داشته باشی او نمیگذارد درمانده شوی.
«من اصلح امر دینه اصلح الله امر دنیاه، و من اصلح ما بینه و بین الله اصلح الله ما
بینه و بین الناس[2].
هر کس امر دینش را اصلاح کند، خدا امر دنیایش را اصلاح میکند و هر کس بین خودش و
خدا را اصلاح کند، خدا بین او و مردم را اصلاح میکند.»
گفت: نمیتوانم.
خدا پدرش را بیامرزد که لااقل راستش را گفت[3].
مولی امیرالمؤمنین علی علیه السلام:
خداوندا!
از تو آمرزش میخواهم برای هر گناهی که مرا به ترس از غیر تو کشاند؛
یا مرا به فروتنیِ بیجا در برابر بندگانت واداشت؛
یا با طمع به آنچه در دست دیگران بود، به سویشان متمایل ساخت؛
یا اطاعت از آنان را ـ در امری که نافرمانی تو در آن نهفته بود ـ در نظرم آراست، تا
به گمان خودم از آنچه نزدشان است بهرهمند شوم؛
در حالی که نیک میدانم سخت نیازمند توأم و در هیچ چیزی از تو بینیاز نیستم.
پس بر محمد و خاندان او درود فرست و اینگونه گناهانم را بر من ببخش، ای بهترین آمرزندگان[4].
مولی امیرالمؤمنین علی علیه السلام:
خدای عزّ و جلّ به داود علیه السلام وحی کرد:
ای داود، تو یک اراده و خواستی داری و من هم یک اراده و خواستی دارم، اما فقط اراده
و خواست من محقق میشود، اگر تسلیم اراده و خواست من شوی، به تو آنچه خواست و ارادهی
تو بود را نیز عطا میکنم، ولی اگر تسلیم ارادهی من نشوی، خودت را در تحقق خواستهات
خسته میکنی، اما در نهایت هم نمیشود مگر آنچه من اراده کردهام[5].
خدای متعال در قرآن کریم میفرماید:
«ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا رَجُلًا فِیهِ شُرَکَاءُ مُتَشَاکِسُونَ وَرَجُلًا سَلَمًا
لِرَجُلٍ هَلْ یَسْتَوِیَانِ[6]
خدا [برای فهماندن حقیقت توحید (افعالی) و شرک (خفی)] مثلی زده است: شخصی را که اربابانی
ناسازگار و با خواستههای متضاد دارند و در [مالکیّت] آن شخص شریکاند، و مردی که فقط
عبد و مملوک یک مالک است، آیا این دو با هم برابر و یکسانند؟»
مولی امیرالمؤمنین علی علیه السلام:
و تنها به دست توست و در اختیار هیچ کس دیگری نیست، هر گونه زیادی و نقصان و نفع و
ضررم[7].
این روایات و آیه و حکایت رو دادم به یه شخصی که بسیار اهل مطالعه بود و اعتقاد مذهبی خاصی هم نداره، (دقیقتر بگم اصلا اعتقاد مذهبی نداشت) ولی انسان صادق و منصفی بود! در واکنش به این آیه و حکایت و روایات گفت:
در دنیای امروز، که بسیاری از افراد به دنبال راههایی برای کسب موفقیت و خوشبختی هستن، این مطلب میتونه به اونها نشون بده که واقعیترین و پایدارترین راه موفقیت و خوشبختی، توکل به خدا و انجام وظیفه و انتخاب کارهای درست هست، حتی اگر در ظاهر، در کوتاه مدّت منجر به ضرر انسان بشه.
و اگه به یه اصل متعالی و حقیقی تکیه کنی، از ترس و طمع آزاد میشی.
این پیامها حتی تو دنیای مدرن و پرسرعت امروز هم خیلی کاربرد دارن، چون همهمون گاهی تو دوراهی بین کار درست و کار راحت گیر میکنیم. انتخاب کار درست، حتی اگه سخت باشه، معمولاً تو بلندمدت جواب میده.
در پایان باید عرض کنم:
وقتی همه چی دست یکی هست، عقل و منطق به وضوح و قطعی حکم میکنه که بهترین راه (و
بلکه تنها راه معقول) اینه که نوکرِ همون یه نفر بشیم که همه چی هم دست خودشه (و
البته مهربانی و حکیم بودن و خیرخواه بودنش رو هم به ما بارها و بارها ثابت کرده و
میدونیم اگر هم دستوری داده عمل بهش فقط به نفع خودمون هست اول و آخرش)!
کاش بفهمیم و باور کنیم...
[1] مَنْ کَانَتْ هِمَّتُهُ آخِرَتَهُ کَفَاهُ اَللَّهُ هَمَّهُ مِنَ اَلدُّنْیَا وَ مَنْ أَصْلَحَ سَرِیرَتَهُ أَصْلَحَ اَللَّهُ عَلاَنِیَتَهُ وَ مَنْ أَصْلَحَ فِیمَا بَیْنَهُ وَ بَیْنَ اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَصْلَحَ اَللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی فِیمَا بَیْنَهُ وَ بَیْنَ اَلنَّاس. (الکافی (ثقة الاسلام کلینی): ج۸، ص۳۰۷)
[2] بحار الانوار (علامه مجلسی): ج۷۹، ۱۹۷
[3] سفینة الصادقین (شرح حال پنجاه سال نخست زندگی عالم ربّانی آیت الله سید حسین یعقوبی قائنی): فصل پایبندی به تعهد، ص 409
[4] اللَّهُمَّ وَ أَسْتَغْفِرُکَ لِکُلِّ ذَنْبٍ حَمَلَنِی عَلَى الْخَوْفِ مِنْ غَیْرِکَ أَوْ دَعَانِی إِلَى التَّوَاضُعِ لِأَحَدٍ مِنْ خَلْقِکَ أَوِ اسْتَمَالَنِی إِلَیْهِ الطَّمَعُ فِیمَا عِنْدَهُ أَوْ زَیَّنَ لِی طَاعَتَهُ فِی مَعْصِیَتِکَ اسْتِجْرَاراً لِمَا فِی یَدِهِ وَ أَنَا أَعْلَمُ بِحَاجَتِی إِلَیْکَ لَا غِنَا لِی عَنْکَ فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ اغْفِرْهُ لِی یَا خَیْرَ الْغَافِرِینَ. (بلد الأمین (کفعمی): ج۱، ص۳۸)
[5] أَوْحَى اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَى دَاوُدَ عَلَیْهِ السَّلاَمُ یَا دَاوُدُ تُرِیدُ وَ أُرِیدُ وَ لاَ یَکُونُ إِلاَّ مَا أُرِیدُ فَإِنْ أَسْلَمْتَ لِمَا أُرِیدُ أَعْطَیْتُکَ مَا تُرِیدُ وَ إِنْ لَمْ تُسْلِمْ لِمَا أُرِیدُ أَتْعَبْتُکَ فِیمَا تُرِیدُ ثُمَّ لاَ یَکُونُ إِلاَّ مَا أُرِیدُ. (التوحید (شیخ صدوق): ج۱، ص۳۳۷)
[6] زمر:۲۹
[7] وَ بِیَدِکَ لاَ بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضُرِّی. (إقبال الأعمال (سید بن طاووس): فرازی از مناجات شعبانیه، ج۲، ص۶۸۵)
خطبهی 194
نهج البلاغه، به شکلی فوقالعاده عمیق و کمنظیر، مهمترین اوصاف منافقان را در
مقابل دیدگان مخاطب ترسیم میکنند.
فرازهای این خطبه هر یک بسیار تکاندهنده هستند، اما یک فراز این خطبه برای خود من
به شخصه از همه تکاندهندهتر بود.
قبل از اینکه بگویم این فراز چه بود، این سؤال را از خیلیها پرسیدم، میخواهم اول
3 انتخاب که از همه در پاسخ دوستانم پر تکرارتر بود را نقل کنم و بعد بگویم که از
نظر خودم، تکاندهندهترین فراز این خطبهی طوفانی حضرت امیر صلوات الله علیه، چه
فرازی بود و چرا!
اما سه پاسخ که بیشترین تکرار را در نظر دوستانم داشت:
اکثر دوستان گفتند، تکاندهندهترین فراز این خطبه از نظر من این فراز
بود:
"إِلَى کُلِّ قَلْبٍ شَفِیعٌ" (به سوی هر قلبی شفیعی میجوید)
دلیل انتخابشان هم در مجموع چنین بیان کردند:
این فراز، ساختار پیچیدهی نفوذ منافقان را رمزگشایی میکند. علی علیهالسلام با این
جمله، نقشهی دقیق ِفریب روانی و اجتماعی نفاق را آشکار میسازد: منافق راه نفوذ
مستقیم را نمیرود، بلکه برای رسیدن به هر قلبی واسطهای میجوید،
این واسطه میتواند لفظ، رفتار، یا شخصی تأثیرگذار باشد.
این توصیف نشان میدهد که نفاق فقط یک رویکرد فردی نیست، بلکه یک شبکهی نفوذی
هوشمند است که برای رسیدن به اهداف خود نقشههای متعدد طراحی میکند و واسطههای
متعدد میجویند و این یکی از عمیقترین حقایق در شناخت شبکه نفوذ جریان نفاق در
جامعه است.
همچنین بسیاری دیگر از دوستان گفتند از نظرشان این فراز از همه تکاندهندهتر
بود:
"حَسَدَةُ الرَّخَاءِ وَ مُؤَکِّدُو الْبَلَاءِ وَ مُقْنِطُو
الرَّجَاءِ" (حسودان رفاه، شدتدهندگان به گرفتاری، و ناامیدکنندگان امید
مردم)
دلیل انتخابشان را هم چنین بیان کردند:
علی علیهالسلام در این فراز، چهرهی حقیقی منافقان را در جامعه توصیف میکند،
آنها از رفاه و آسایش مردم در عذابند، برای گرفتار کردن جامعه تلاش میکنند،
و امید را از مردم میگیرند.
این ویژگی نهتنها در سطح فردی، بلکه در سطح سیاستها، رسانهها و نهادهای فریبکارانه
نیز قابل مشاهده است و شناخت این خصیصهی جریان نفاق، یکی از ضروریترین ابزارهای
شناختی، برای جلوگیری از سقوط جوامع در دام ناامیدی و اضطراب و گرفتاری است.
همچنین برخی دیگر از دوستان هم بیان کردند که از نظرشان این فراز تکاندهندهترین
بود:
"وَصْفُهُمْ دَوَاءٌ وَ قَوْلُهُمْ شِفَاءٌ وَ فِعْلُهُمُ الدَّاءُ
الْعَیَاءُ، (وقتى توصیف مىکنند و حرف مىزنند مثل آن است که داروى دردها را
تجویز مىکنند، ولى اعمالشان دردى بىدرمان است.)
و دلیل انتخابشان را چنین بیان کردند:
این فراز به شکلی بسیار دقیق و گویا، دوگانگی و تضاد عملکرد ظاهری با عملکرد واقعی
منافقان را به تصویر میکشد. در حرف، حتی بهتر از بهترین مجاهدان و مؤمنان میتوانند
حرف بزنند، ولی عملشان دقیقاً در خلاف تحقق آن حرفها و در خدمت جبههی دشمنان خدا
و مؤمنین است، و بر خلاف حرفهایشان که شفاست، عملشان مثل درد بیدرمان است. این
فراز بسیار عمیق هشداری جدی به ما میدهد که فریب ظاهر افراد و حرفهای خوبشان را
نخوریم و به دنبال شناخت واقعی و بررسی عملکرد آنها باشیم.
اما میرسیم به اصل بحث؛ اینکه از نظر من تکاندهندهترین فراز این خطبه کدام فراز بود و چرا...
حضرت در فرازی از این خطبهی بسیار عمیق و حیرتانگیز میفرماید:
«وَ إِنْ عَذَلُوا کَشَفُوا»
منافق اگر بخواهد سرزنش و انتقاد کند، پردهدری میکند و اصل شخصیت طرف مقابل را
له میکند! نه نقد مشفقانه!
اما چرا این فراز تکاندهندهترین فراز این خطبه برای من بود؟
چون بر خلاف خیلی از فرازها که انسان بیشتر بیرون خودش را میجوید، این فراز به
نکتهای و ویژگی و عملکردی اشاره میکند که کم و بیش همهی ما به آن گرفتار و
مبتلاییم.
چه بسیار مواردی که در بحثها، چه در فضای مجازی یا حقیقی و چه حتی در روابط واقعی
اجتماعی و خانوادگی موقع سرزنش کردن، اصل شخصیت طرف مقابل را نشانه میرویم؛ ولو
که آن را در زیر خروارها ظاهر نقادانه بپوشانیم!
و این هشداری بزرگ برای خود من به شخصه و البته بسیاری دیگری از ما است که بدانم و
بدانیم، وقتی مبتلا میشویم به اینگونه رفتارها، یعنی رگههای نفاق در درون ما
هم هست!
پس باید قبل از نقد و سرزنش، نیت خود را بررسی کنیم:
آیا به امر خدا از سر خیرخواهی میخواهم این نقد را انجام دهم یا سر میل نفس است و
به جهت تخریب؟
روی رفتار خاص تمرکز کنیم، نه کل شخصیت طرف مقابل.
اگر عصبانی هستیم، صبر کنیم تا با آرامش نقد کنیم.
از خود بپرسیم: آیا این نقد برای خداست به به بهود و یا اصلاح خداپسندانه کمک میکند
یا نه اوضاع را بدتر میکند؟
اما بحث دربارهی این فراز بسیار تکاندهنده از فرمایشات حضرت امیر
صلوات الله علیه در باب منافقان از این هم عمیقتر است!
ریشهی این رفتار منافقان که موقع سرزنش و انتقاد پردهدری میکنند و اصل شخصیت
طرف مقابل را تخریب میکنند چیست؟
ریشهی این رفتار منافق حس برتریجویی و علو و غرور و استکبار اوست!
این آیهی شریفه را شاید بشود گفت یکی از عمیقترین ارتباطها را با این فرمایش
حضرت امیر صلوات الله علیه دارد:
تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذینَ لا یُریدُونَ عُلُوًّا فِی
الْأَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقینَ (قصص:83)
این سراى آخرت را [تنها] براى کسانى قرار مىدهیم که اراده برترىجویى و فساد در
زمین را ندارند و عاقبت نیک برای متقین است.
ریشهی میل قلب بیمارِ شخص مبتلا به درجاتی از نفاق که به جای نقد و با
ظاهر نقد، تشفی خاطر میکند و انتقام شخصی میگیرد و اصل شخصیت طرف مقابل را میکوبد
و تحقیرش میکند، علو است و برتری جویی؛ که خدا فرموده است هر کس ذرهای این خصلت
در او باشه، در آخرت از آن دار السلام بیبهره است.
در روایت ذیل این آیه، حضرت امیر صلوات الله علیه می فرمایند:
إنَّ الرَّجُلَ لَیَعْجَبَهُ شرَاکَ نَعْلِهِ فَیَدْخُلُ فِی هَذِهِ الآیَهْ
تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَةُ الایَهْ. (سعد السعود (سید بن طاووس): ج۱، ص۸۸)
اگر کسی بخواهد حتی بند کفشش از دیگری بهتر باشد، مصداق این آیه است.
که نشان میده، این امر چقدر عظیم، خطیر، ظریف و ناپیداست و میتواند زیر خروارها
توجیه به ظاهر موجّه نفس، دفن شود.
منافق با تحقیر و پردهدری، میخواهد خود را برتر نشان دهد و طرف مقابل را خوار
کند. این میل به علو، چنانکه آیه میفرماید، انسان را از دار آخرت محروم میکند،
زیرا قلب او را از تقوا و فروتنی خالی میکند و خود آیه هم نشان میدهد که میل به
علو و برتریجویی با تقوا دو امر متضاد است که در یک قلب جمع نمیشود؛ چنانچه همین
میل به علو و برتری و کبر و غرور بود که بزرگترین عابدان تاریخ نظیر ابلیس و بلعم
باعورا (که اسم اعظم داشت) را به رغم آنهمه عبادت، به بدترین سقوطها کشاند
و امام صادق علیه السلام هم میفرمایند که استکبار و برتریجویی یکی از ریشههای
سهگانهی کفر است چناچه باعث شد ابلیس لعین به واسطهی این استکبار در برابر
فرمان سجده به آدم مطرود درگاه رحمت الهی شود. (أُصُولُ الْکُفْرِ ثَلَاثَةٌ
الْحِرْصُ وَ الِاسْتِکْبَارُ وَ الْحَسَدُ؛ ...وَ أَمَّا الِاسْتِکْبَارُ
فَإِبْلِیسُ حَیْثُ أُمِرَ بِالسُّجُودِ لآِدَمَ فَأَبَى... (الکافی (ثقة السلام
کلینی): ج2، ص289)
پیوند این آیهی شریفه به فرمایش حضرت امیر صلوات الله علیه، ما را به
بررسی نیتهایمان دعوت میکند.
هر بار که در سرزنش یا نقد، بهجای اصلاح، به تحقیر و تخریب میپردازیم، باید از
خود بپرسیم: آیا این رفتار از میل به برتریجویی ناشی نمیشود؟ که اگر بشود...
و این سؤال، درهای معرفت نفس را به روی ما میگشاید، اگر با خود منصف و صادق باشیم...
اما آن فرمایش حضرت امیر صلوات الله علیه در وصف آن ویژگی خاص منافقان،
یعنی پردهدری ایشان هنگام سرزنش، با یکی از روایات ناب و بسیار عمیق حضرت رسول صلی
الله علیه و آله نیز ارتباطی عمیق دارد:
رسول خدا حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله میفرمایند:
أدنَى الکُفرِ أن یَسمَعَ الرجلُ عن أخیهِ الکَلِمَةَ فَیَحفَظَها علَیهِ یُریدُ
أن یَفضَحَهُ بها، اُولئکَ لا خَلاقَ لَهُم. (محاسبه النفس (سید بن طاووس): ص۸۵)
کمترین درجه کفر این است که آدمى از برادر خود سخنى بشنود و آن را نگه
دارد تا [روزى ] با آن رسوایش گرداند؛ اینان از خیر و خوبى بىنصیبند.
هر نفاقی، روی دیگر سکهی کفر است!! با همان مراتب کفر، فقط به شکل مخفیاش
که همین مخفی بودن، قبح آن را نیز شدیدتر میکند.
چنانچه بیان شد، ریشهی اینکه منافق در نقد، به جای نقد مشفقانه، طرف مقابلش را میکوبد،
علو است؛ و این روایت نبوی، به وضوح نشان میدهد که این خصیصه، شعبهای از
مراتب کفر است (ولو نازلترین مرتبهی آن) که انسان را از هر خیری محروم میکند.
در واقع، منافق برای اینکه از سر علو و استکبار و برتریجوییاش، بتواند طرف
مقابلش را بکوبد، باید این موارد لغزش و نقص دیگران را، مثل مهمات برای شلیکِ
موقع انتقامِ برتریجویانهاش، در ذهن بیمارش حفظ کند تا به وقتش آنها را در خشاب
نقدش کار بگذارد و به سمت اصل شخصیت طرف مقابل شلیک نماید!
تعبیر «أدنَى الکُفرِ» (کمترین درجه کفر) در این حدیث شریف نشان میدهد
که حتی کوچکترین رفتارهایی که به ظاهر بیاهمیتاند، میتوانند ریشه در مراتبی از
رگههای کفر در ما داشته باشند.
حفظ لغزش دیگران برای رسوا کردن آنها، نشانهای از قلب بیمار است که بهجای خیرخواهی،
به دنبال تحقیر و تخریب است.
تعبیر «یَحفَظَها علَیهِ یُریدُ أن یَفضَحَهُ بها» (آن را نگه میدارد تا رسوایش
کند) در این حدیث شریف، مکانیسم روانی منافق را افشا میکند. منافق بهصورت
آگاهانه و برنامهریزیشده، عیوب دیگران را مثل «مهمات» ذخیره میکند تا در لحظه
مناسب، آنها را برای تخریب و تحقیر استفاده کند. این رفتار، نهتنها خیرخواهانه نیست،
بلکه ریشه در نیت ناپاک دارد.
این حدیث شریف پیوند عمیقی با فرمایش حضرت امیر دارند که در باب منافقان فرمودند: «وَ إِنْ عَذَلُوا کَشَفُوا»:
رفتار «کَشَفُوا» (پردهدری در سرزنش) دقیقاً مصداق همان «یَفضَحَهُ بها» (رسوا کردن) در این حدیث است. منافق وقتی سرزنش میکند، بهجای نقد مشفقانه، عیوب دیگران را با نیت تحقیر و تخریب افشا میکند. این پردهدری، همان رسوایی است که حدیث آن را نشانهی مرتبهی نازل کفر در شخص میداند.
این حدیث شریف به خوبی نشان میدهد که این رفتار منافق (تخریبگری با ظاهر نقد)، یک عمل لحظهای نیست، بلکه نتیجه یک فرآیند روانی برنامهریزیشده است: منافق عیوب دیگران را در ذهن بیمارش «حفظ» میکند، تا در زمان مناسب، مثل سلاحی برای برتریجویی و انتقام استفاده کند.
همچنین این حدیث شریف، پیوند عمیقی با آیه 83 سوره قصص در مسئله (علو) دارد:
بیان شد که ریشهی رفتار «کَشَفُوا» را در «علو» (برتریجویی) است و
ارتباط ان با آیه ۸۳ سوره قصص
(«تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِینَ لَا یُرِیدُونَ عُلُوًّا فِی
الْأَرْضِ...») مشخص شد.
این حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله، این تحلیل را عمیقتر میکند:
رابطه علو و استکبار با کفر: میل به برتریجویی (علو) و استکبار، که ریشه و عامل اصلی انسان در تخریب شخصیت دیگران است، در این حدیث به کفر پیوند میخورد. چنانچه در حدیث دیگری منقول از امام صادق علیه السلام بیان شد که میل به برتریجویی و استکبار یکی از ریشههای اصلی سهگانهی کفر است. منافق با ذخیره عیوب دیگران و استفاده از آنها برای رسوایی دیگران، میخواهد خود را برتر نشان دهد و طرف مقابل را خوار کند. این برتریجویی و استکبار، شعبهای از کفر است (ولو نازلترین مرتبهی آن).
هم آیهی ۸۳ سوره قصص میفرماید کسانی که علو دارند، در دار آخرت بیبهرهاند. هم حدیث پیامبر میفرماید کسانی که عیوب دیگران را برای رسوایی حفظ میکنند، «لا خلاق لهم» (از خیر بینصیبند). این همخوانی، نشان میدهد که علو و استکبار و رفتار منافقانه، هر دو انسان را از سعادت اخروی محروم میکنند.
و اما مخلص کلام:
فراز «وَ إِنْ عَذَلُوا کَشَفُوا» از خطبه ۱۹۴ نهجالبلاغه، با تحلیلی که مطرح شد، آیینهای
است که ما را با خودمان روبهرو میکند.
این فراز، به ما میآموزد که نقد منافقانه که در آن با پردهدری اصل شخصیت طرف
مقابل مورد هجوم واقع میشود، ریشه در برتریجویی، علو و استکبار دارد و نشان از
وجود رگههای نفاق و کفر پنهان در قلب انسان است که میتواند ما را از خیر دنیا و
آخرت محروم کند.
حدیث پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله که حفظ عیوب مؤمنان در ذهن به نیت رسوا ساختن
را «أدنَى الکُفر» و عامل محرومیت از هرگونه خیر معرفی میکند، و آیه ۸۳ سوره قصص که کمترین علو و برتریجویی را
هم مانع ورود به دارالسلام آخرت میخواند، هشداری تکاندهنده به ما میدهند:
حتی کوچکترین نیتهای ناپاک، مثل حفظ عیوب دیگران برای تحقیر، میتوانند ریشه در
بیماریهای عمیق قلبی داشته باشند.
و حتی سادهترین سرزنشهایی که در زندگی روزمره خانوادگی و اجتماعی انجام میدهیم
و در آن به جای نقد رفتار، کلیت شخصیت طرف مقابل را نشانه میگیریم، میتواند ریشه
در کفر و نفاق و علو و استکبار و برتریجویی ما داشته باشد.
و اگر مراقب نباشیم و این رفتار خود را اصلاح نکنیم و با تضرّع به خدا پناه نبریم
و به اولیایش توسل نجوییم...
اما شاید سؤال شود چرا اینقدر گناهی که قبحش زدوده شود و عادی جلوه کند اینقدر اثرش مخرّب و ویرانگر است و چگونه چنین گناهی اصل ایمان شخص را نابود میکند. (چه مرتکب شونده گناه و چه کسی که بیاعتنا شاهد آن است و حساسیت و بغض و نفرتی نسبت به آن ندارد)
مولی امیرالمؤمنین علی علیهالسلام در خلال دو حدیث بسیار مهم، علت را بیان میکنند.
حضرت میفرمایند اگر کسی نهی از منکر را در مرحلهی قلب خود نیز ترک کند (که کمترین مرحله از نهی از منکر است)؛ یعنی گناه در منظرش عادی شود و نسبت به آن گناه علنی که در حقیقت توهین علنی به امر خداوند و خوار شمردن آن است، بغض و نفرت و خشمی نداشته باشد؛ دو اتفاق برایش میافتد.
مولی امیرالمؤمنین علی علیه السلام:
...قَدْ تُکُفِّلَ لَکُمْ بِالرِّزْقِ وَ أُمِرْتُمْ بِالْعَمَلِ فَلَا یَکُونَنَّ
الْمَضْمُونُ لَکُمْ طَلَبُهُ أَوْلَى بِکُمْ مِنَ الْمَفْرُوضِ عَلَیْکُمْ
عَمَلُهُ مَعَ أَنَّهُ وَ اللَّهِ لَقَدِ اعْتَرَضَ الشَّکُّ وَ دَخِلَ الْیَقِینُ
حَتَّى کَأَنَّ الَّذِی ضُمِنَ لَکُمْ قَدْ فُرِضَ عَلَیْکُمْ وَ کَأَنَّ الَّذِی
فُرِضَ عَلَیْکُمْ قَدْ وُضِعَ عَنْکُمْ[1].
بهراستی که خداوند روزی شما را ضمانت کرده *و شما امر شدهاید که تلاش کنید.*
پس مبادا طلب آنچه که برای شما ضمانت شده از آنچه که بر شما واجب شده برایتان مهمتر
باشد.
به خدا سوگند شما به تردید افتادهاید و یقین شما فاسد گردیده است. کار شما به
جائى رسیده است که گویا کارى را که براى شما ضمانت کردهاند (یعنی رزق) براى شما
واجب است
و گویا آنچه واجب گردیده (یعنی تقوا) از شما ساقط شده (و برای شما ضمانت شده)
است.
*توکل به ارباب چند گوسفند:*
در سال قحطی عارفی غلامی را دید که شادمان بود. گفت چهطور در چنین وضعی شادی میکنی؟
گفت: من غلام اربابی هستم که چندین گله و رمه دارد و تا وقتی من برای او کار میکنم
روزی مرا میدهد.
عارف با خود گفت: «از خود شرم دارم که یک غلام به اربابی با چند گوسفند توکل کرده
و غم به دل راه نمیدهد و من خدایی دارم که مالک تمام هستی است *و نگران روزی
خود هستم*»
لا نَسْئَلُکَ رِزْقاً نَحْنُ نَرْزُقُکَ وَ الْعاقِبَةُ لِلتَّقْوى[2]
ما از تو رزق (و روزى) نمىخواهیم. ما به تو رزق (و روزى) مىدهیم. و عاقبت (نیک)
برای تقوا (و پرهیزگاری) است.
الشَّیْطَانُ یَعِدُکُمُ الْفَقْرَ...[3]
شیطان به شما وعده فقر میدهد...
وَمَن یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَل لَّهُ مَخْرَجًا * وَیَرْزُقْهُ
مِنْ حَیْثُ لَا یَحْتَسِبُ[4]
و هر کس که تقوای الهی پیشه کند برایش محل خروجی (از گرفتاریها و ناخوشیها) قرار
داده میشود؛ و از جایی که گمان نمیبرد روزی داده میشود.
وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَى آمَنُواْ وَاتَّقَواْ لَفَتَحْنَا عَلَیْهِم
بَرَکَاتٍ مِّنَ السَّمَاءِ وَالأَرْضِ[5]
و اگر مردم شهرها ایمان آورده و تقوا پیشه کرده بودند، قطعاً بر آنها
(درهای) برکات آسمان و زمین را مىگشودیم.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
من خودم شخصاً عمده کتکهای زندگیم بابت زبان بوده!
در حدیث داریم:
هیچ کس برای گرفتار شدن در گناهان کبیره مستحقتر از غیبتکننده نیست[1].
یعنی غیبتکننده رو خدا رها میکنه، وقتی خدا رها کرد مثل موم
تو چنگ ابلیسه و...
شماتت، سرزنش، عیبگرفتن، بیچاره کرده منو!
یه چیز خفن بگم!
یه روز به بزرگی گفتم:
من میدانم که سرزنش کردن یک شخص طبق حدیث باعث میشه اگر شخص مؤمن باشه انسان گرفتار
همان چیزی بشه که آن مؤمن شده[2]
مثلاً اگر مؤمنی زنا کرده، شما زنای آن مؤمن را سرزنش کنی، خودت بهش گرفتار میشی!
اگر مؤمن نباشه، خدا به همان موقعیت امتحانت میکنه[3]، مثلاً
موقعیت زنا برایت پیش میآره، دیگه باید ببینی میتونی رد کنی امتحان رو یا مردود میشی
تو امتحان!
حالا سؤال من اینه:
اگر کسی در دلش، یک شخص دیگر رو سرزنش کنه و به زبان نیاره، آیا این هم تبعات داره
براش؟
فرمودند بله!!!!!!!!!!!!!!!
گفتم چرا و چطور؟
(سوپر گلدن پوینت فرمودند واقعاً)؛ فرمودند که:
روی دیگر سکه هر سرزنشی عُجب هست!!!
انسان خود رو بَری دونسته از اون کاری که میبینه کسی انجام داده و بابتش داره تو دلش
اون رو سرزنش میکنه!
یعنی خود رو برتر از گرفتار شدن در اون اشتباهات و خطاها و معاصی دونسته!
و این عُجب بیچاره میکنه آدم رو و طبق فرمایش حضرت امیر، و خدا از همین صفتی که فکر
میکنه دارا هست میزنتش زمین!
چه جوری؟ رهاش میکنه! وقتی رها شد، ابلیس میکوبتش زمین[4]!
چرا رها میکنه؟!
چون ولو که واقعاً انسان چنین کمالی هم داشته باشه! ولی با اون سرزنشی که تو دلش کرده
یعنی غافل هست از این حقیقت که به فضل خداست که حفظ شده از چنین خطا و معصیتی وگرنه
اگر فضل خدا نبود او خیلی بدترش رو مرتکب میشد! (به قول مرحوم آیت الله بهاء
الدینی رحمت الله علیه: «نَفس گلوله آتیشه، اگر خدا انسان رو حفظ نکنه، انسان با
مادر خودش در خانه کعبه جمع میشه!!!)
گفتم خوب اگر از کسی چیزی دید که حس سرزنش اومد سراغش چه باید بکنه؟
فرمودند: 2 کار!
اول خدا رو شکر کنه که خودش گرفتار نشده به چنین خطایی و گرفتاری و معصیتی[5]!
دوم اینکه برای اون شخص دعا کنه که اگر معاند نیست و قابل هدایت هست، خدا از این گرفتاری
و خطا و معصیت نجاتش بده[6]!
حدیث داریم که امکان نداره کسی از تقوایش بهرهای ببرد مگر اینکه زبانش را کنترل کنه[7]!
حدیث داریم، از امیرالمؤمنین علیه السلام به نقل از رسول الله
صلی الله علیه و آله که:
ایمان شما درست نمیشود تا قلب شما اصلاح شود
و قلب شما اصلاح نمیشود تا زبان شما اصلاح نشود[8].
من اذن دارم به یک کتاب خاصی تفأل بزنم!
نیت کردم، گفتم به من یک کاری بگید انجام بدهم که با انجام اون کار توفیق ترک معصیت
پیدا کنم.
در کل اون کتاب فقط یک صفحه هست که یک خط توش هست!
الباقی صفحات یا خالی هست یا پر یا یه بخشیش پر هست.
یعنی چیزی اومد که هیچ برداشت دیگری نشود ازش کرد!
اون جمله در اون کتاب چی بود؟
این بود:
«مردم فکر میکنند گناه فقط شراب خوردن و زنا کردن است، حال آنکه گاهی انسان حرفی میزند
که همان موجب نزول بلا میشود!»
حالا این جمله یعنی چه؟
یعنی لازم نیست کاری بکنی!
کاری نکن!
دهنت رو ببند!!!! (عبارتٌ اُخرای همان حدیث فوق الذکر که امیرالمؤمنین علیه السلام
به نقل از رسول الله صلی الله علیه و آله فرمودند میشه!)
بعد از یه مدت دیدم خیلی سخته
کنترل کل زبان از همه چیزهایی که باید کنترل بشه برای آدمی مثل من خیلی سخته!
لذا بعد از مدتی به استاد که اذن تفأل را داده بودند تماس گرفتم.
خدمتشان گفتم که چه آمده از تفأل!
ایشان فرمودند:
شما سعی کن از بین مراقبههای زبان، بیشترِ دقتت روی این باشه که در مدح و ذم هیچکس
صحبت نکنی! (و گفتند و البته این برای شخصی مثل شما کار سختی هست (استیکر لبخند))!
گفتم: یعنی در مدح اهل بیت علیهم السلام هم صحبت نکنم؟
فرمودند: اهل بیت کس نیستند، ارباب هستند!
بعد سوپر گلدنپوینت و دلیل این توصیه حکیمانه که آن حکم کلی کنترل کامل زبان را مقداری
مقیّدتر و قابل اجراییتر کرد برایم توضیح دادند به این زیبایی:
فرمودند:
«وقتی من سر کلاس درس میدهم، اگر شاگردها شروع کنند با هم صحبت کردن، صدای من به هیچ
کس نمیرسه، حتی ممکنه خودم صدای خودم رو درست نشنوم!
در درون هر انسانی هم ندایی هست به سوی عالم بالا!
وقتی انسان شروع میکنه در مدح و به خصوص ذمّ دیگران صحبت میکنه، سر و صدا میشه در
دل انسان و اون ندای آسمانی گم میشه در انسان و دیگر انسان متوجه عالم بالا نمیشود!»
و البته این هم کار بسیار سختی هست رعایت کاملش!
اما آثار حیرتانگیزی دارد! به خصوص اگر تمام تلاشش رو انسان بکنه (ولو موفقیت کامل
هم نداشته باشد، اما نهایت تلاش رو کرده باشه!)
چرا سخته خیلی؟
مثلا یه دفه یکی مثل گاو میپیچه جلوی آدم، آدم هیچی نمیتونه در مذمتش به زبون بیاره!
و سرِ کار، یا درباره مسئولین، کسایی که بهش ظلم کردن و...
خلاصه سخته
ولی گنجه! و نابرده رنج میسر نمیشود! ولی واقعا گنجه و بسیار میارزه!!!
در پایان این نکته را که یک ابر مرد موحّد به حقیر گفت را به عنوان حسن ختام تقدیم میکنم:
ماجرا از این قرار بود که جمعی از مؤمنین را میشناختم که با
هم رفاقت میکردند در راه خدا.
با خبر شدم یکی از اعضای این جمع بزرگ برای سیسمونی نوهاش به شدّت در مضیقه است (کلا
در مضیقه بودند ولی برای این مطلب به طریق اولی) اما متوجه شدم گویا از رفقای ایمانیاش
چندان کسی به او و گرفتاریش توجهی ندارد.
به بزرگ آن مجموعه گفتم من یه همچین انتقادی به ذهنم آمده درباره این جمع، مگر نباید
مواسات دینی داشت، خوب این چه جور مواسات دینی است؟
آن بزرگمرد شروع به توضیح نمود از جمله فرمود:
ببینید، اولاً فلان نفر از رفقا که گمان میکنید بسیار متموّل است و ارث کلان بهش رسیده،
به جهت بیماری صعب العلاج و نادر فرزندش تمام ثروتش را تقریبا داده رفته و الآن در
آن خانه هم که قبلا داشت نیست!
آن دیگری که اوضاع مالیاش خوب است چند خانواده تحت پوشش داره و خود را متعهد کرده
به رسیدگی به آنان لذا نمیتواند به نفرات دیگری کمک کند.
الباقی هم کمک می کنند کم و بیش اما یک نکته!
فرض کن شخصی نیازمند هست و فقیر. شما به او کمک میکنی مثلا به اندازه هزینه خورد و
خوراک یک ماهش را میدهی، یک باره میبینی او به جای اینکه در حد خودش خورد خوراک تهیه
کرد، میرود و در عرض 5 روز جوری رستوران لاکچری میرود که شما در کل سال نمیروی و
کل پول تمام میشود.
اگر چندبار کمک کردی و او این چنین مسرفانه عمل کرد آیا باز باید کمک کرد؟
علاوه بر اینها، نکات دیگری فرمودند و البته در پایان گفتند
و البته که همیشه میشود بهتر شد و بله رفقا میتوانند در این زمینه هم با نظم و انسجام
و همت و دقت بیشتری عمل کنند!
در پایان اما آن سوپر گلدن پوینت را فرمودند که باشد شش دنگ هواس جمع باشد!!!!
فرمودند:
«اما شما مواظب باشید،
اینکه انسان خودش را متر قرار بدهد برای قضاوت درباره دیگران و چون خودش مثلاً گمان
میکند در یک زمینهای خوب عمل میکند بخواهد برود سراغ بررسی عملکرد سایرین در همان
زمینه این محل خطر است!!!! انسان باید مواظب باشد.»
و در پایان هم به عنوان تیر خلاص فرمودند:
و انسان باید توجه داشته باشد به آن فرمایش حضرات معصومین علیهم السلام که میفرمایند:
همین عیب برای انسان بس که عیوب دیگران به چشمش بیاید[9]!!!!!!!!!!
و از نشانههای ایمان این است که شخص چنان توجه به عیوب خود دارد که از عیوب خلق فارغ
گشته، چرا که از هر عیب خودش که فارغ میشود متوجه عیب دیگری در خود میشود و به آن
مشغول میگردد[10].
چند روز پیش در شب شام غریبان فاطمیه دوم بزرگی فرمود:
یکی از نشانههای سیرِ انسان به سمت دوری و تاریکی، این است که نسبت به مؤمنان و خاصه
گروهشان مرتب اشکال و ایراد به ذهنش متبادر میشود[11].
و هر اشکال و ایرادی که باعث بشه بین مؤمنین تفرقه ایجاد بشه (ولو با ظاهر عقلایی و
منطقی و خوب هم باشد) این مکر ابلیس است!
چرا؟! چون طبق روایات، خاصه در آخرالزمان هر مؤمنی از جمع رفقای ایمانیاش جدا شود
مانند گوسفندی که از گله جدا شده و طعمه گرگ میشود نصیب ابلیس خواهد شد[12]!
[1] رسول خدا حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله: أَحَقُّ اَلنَّاسِ بِالذَّنْبِ اَلسَّفِیهُ اَلْمُغْتَابُ. (معانی الاخبار (شیخ صدوق): ج۱، ص۱۹۵) مستحقترین و سزاوارترین مردم برای گرفتار شدن به گناهان شخص سفیهِ غیبتکننده است.
[2] رسول خدا حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله: مَن عَیَّرَ مُؤمِنا بِشَیءٍ لَم یَمُتْ حَتّى یَرکَبَهُ. (الکافی (ثقة الاسلام کلینی): ج2، ص356) هر کس مؤمنى را به چیزى سرزنش کند، نمیرد تا خود مرتکب آن شود.
[3] مولی امیرالمؤمنین علی علیه السلام: مَن عَیَّرَ بِشَیءٍ بُلِیَ بِهِ. (غرر الحکم (تمیمی آمدی): ج1، ص583) هر کس [غیر مؤمنی را] به چیزى سرزنش کند، خودش به آن چیز امتحان میشود.
[4] مولی امیرالمؤمنین علی علیه السلام: إِیَّاکَ وَ اَلْإِعْجَابَ بِنَفْسِکَ وَ اَلثِّقَةَ بِمَا یُعْجِبُکَ مِنْهَا وَ حُبَّ اَلْإِطْرَاءِ فَإِنَّ ذَلِکَ مِنْ أَوْثَقِ فُرَصِ اَلشَّیْطَانِ فِی نَفْسِهِ لِیَمْحَقَ مَا یَکُونُ مِنْ إِحْسَانِ اَلْمُحْسِنِینَ. (نهج البلاغه (سید رضی): ص426، فرازی از نامه ۵۳ نهج البلاغه، خطاب به مالک اشتر) بپرهیز و برحذر باش از خودپسندی، و از اطمینان به چیزهایی که موجب خودپسندی تو شده [یعنی اطمینان به عمل صالحت یا علمت یا تواناییات یا هر ویژگی و چیزی که به واسطه آن دچار خودپسندی و عُجب شدهای] و بپرهیز از اینکه دوست داشته باشی مورد ستایش واقع شوی؛ چرا که هر یک از اینها، به تنهایی از بهترین فرصتهای شیطان برای هجوم آوردن به توست، و کردار نیکِ نیکوکاران را نابود میسازد.
[5] حضرت امام محمد باقر علیه السلام: تقول ثلاث مرات اذا نظرت الی المبتلی من غیر ان تسمعه -اَلحَمدُ لِلهِ الَّذی عافانی مِمَّا ابتِلاکَ بِهِ وَ لَو شاءَ فَعَلَ- قال من قال ذلک لم یصبه ذلک البلا ابدا. (الکافی (ثقة الاسلام کلینی): ج2، ص98) هر گاه نظر کردی بر کسی که به گرفتاری و بلایی مبتلا شده باشد، بیآنکه آن شخص مبتلا متوجه شود! سه مرتبه بگو: اَلحَمدُ لِلهِ الَّذی عافانی مِمَّا ابتِلاکَ بِهِ وَ لَو شاءَ فَعَلَ. یعنی: «حمد از برای خدایی که مرا عافیت داده، از آنچه تو را به آن مبتلی ساخته، و اگر میخواست با من نیز چنین میکرد.» و حضرت در ادامه فرمود: هر که این را بگوید، هرگز به آن بلا و گرفتاری مبتلا نشود!
[6] چنانچه
امیر مؤمنان علی علیه السلام هنگامی که دیدند سپاهیانشان به فحاشیهای شامیان با
فحاشی مقابله به مثل میکنند فرمودند: إِنِّی أَکْرَهُ لَکُمْ أَنْ تَکُونُوا سَبَّابِینَ،
وَ لَکِنَّکُمْ لَوْ وَصَفْتُمْ أَعْمَالَهُمْ وَ ذَکَرْتُمْ حَالَهُمْ کَانَ أَصْوَبَ
فِی الْقَوْلِ وَ أَبْلَغَ فِی الْعُذْرِ، وَ قُلْتُمْ مَکَانَ سَبِّکُمْ إِیَّاهُمْ
اللَّهُمَّ احْقِنْ دِمَاءَنَا وَ دِمَاءَهُمْ وَ أَصْلِحْ ذَاتَ بَیْنِنَا وَ بَیْنِهِمْ
وَ اهْدِهِمْ مِنْ ضَلَالَتِهِمْ، حَتَّى یَعْرِفَ الْحَقَّ مَنْ جَهِلَهُ وَ یَرْعَوِیَ
عَنِ الْغَیِّ وَ الْعُدْوَانِ مَنْ لَهِجَ بِهِ. (نهج البلاغه (سید رضی): خطبه
206) من دوست ندارم که شما دشنامدهنده باشید، اما اگر کردارشان را تعریف، و حالات
آنان را باز گو مىکردید به سخن راست نزدیکتر، و عذر پذیرتر بود. خوب بود بهجاى دشنام
آنان مىگفتید: خدایا خون ما و آنها را حفظ کن، بین ما و آنان اصلاح فرما، و آنان
را از گمراهى به راه راست هدایت کن، تا آنان که جاهلند، حق را بشناسند، و آنان
که با حق مىستیزند پشیمان شده به حق باز گردند.
و نیز سیره اولیای الهی اینچنین بوده است، چنانچه مالک اشتر نخعی نیز وقتی مورد
اهانت جوانی نادان قرار گرفت به مسجد رفت و برای هدایت و مغفرت آن شخص دعا کرد. (وَ
اَللَّهِ مَا دَخَلْتُ اَلْمَسْجِدَ إِلاَّ لِأَسْتَغْفِرَنَّ لَکَ (مجموعه ورّام:
ج1، ص2) به خدا قسمت به مسجد وارد نشدم مگر برای آنکه برای تو طلب مغفرت نمایم.)
[7] مولی امیرالمؤمنین علی علیه السلام: وَ اللهِ ما اَرى عَبْداً یَتَّقى تَقْوى تَنْفَعُهُ حَتّى یَخْزُنَ لِسانَهُ. (نهج البلاغه (سید رضی): فرازی از خطبه 176، ص253) به خدا سوگند، باور نمىکنم بندهاى زبانش را حفظ نکند و بتواند به تقوایى سودمند دست یابد.
[8] مولی امیرالمؤمنین علی علیه السلام: لَقَدْ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله) لَا یَسْتَقِیمُ إِیمَانُ عَبْدٍ حَتَّى یَسْتَقِیمَ قَلْبُهُ وَ لَا یَسْتَقِیمُ قَلْبُهُ حَتَّى یَسْتَقِیمَ لِسَانُهُ. (نهج البلاغه (سید رضی): فرازی از خطبه 176، ص253) ایمان هیچ بندهاى درست نباشد، مگر این که دلش درست باشد و دلش درست نباشد، مگر آن گاه که زبانش درست باشد.
[9] حضرت امام محمد باقر علیه السلام: کَفَى بِالْمَرْءِ عَیْباً أَنْ یُبْصِرَ مِنْ عُیُوبِ اَلنَّاسِ مَا یَعْمَى عَنْهُ مِنْ أَمْرِ نَفْسِهِ. (الکافی (ثقة السلام کلینی): ج2، ص459) براى انسان همین عیب کفایت مىکند که عیبهاى مردم را بنگرد و عیوب خود را نا دیده بگیرد.
[10] رسول خدا حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله: ثَلاثُ خِصالٍ مَن کُنَّ فیهِ أو واحِدَةٌ مِنهُنَّ کانَ فی ظِلِّ عَرشِ اللّهِ عَزَّ و جلَّ (یَومَ القِیامَةِ) یَومَ لا ظِلَّ إلاّ ظِلُّهُ: ...رَجُلٌ لَم یَعِبْ أخاهُ المُسلِمَ بِعَیبٍ حَتّى یَنفِیَ ذلکَ العَیبَ مِن نَفسِهِ؛ فإنَّهُ لا یَنفی مِنها عَیبا إلاّ بَدا لَهُ عَیبٌ، و کَفى بِالمَرءِ شُغلاً بِنَفسِهِ عَنِ النّاسِ. (خصال (شیخ صدوق): ج1، ص81) سه خصلت است که هر کس آنها را داشته باشد، یا یکى از آنها در او باشد، روز قیامت در سایه عرش خداوند عزّ و جلّ است، روزى که هیچ سایهاى جز سایه او نیست: ... و مردى که از برادر مسلمان خود عیبى نگیرد تا آنگاه که آن عیب را از خودش دور کند؛ و آدمى هر عیبى که از خود بر طرف سازد، عیبى دیگر در نظرش آشکار مىشود. آدمى را همین بس که به رفع معایب خود پردازد و از پرداختن به عیبهاى مردم باز ایستد.
[11] مولی امیرالمؤمنین علی علیه السلام: مُجَالَسَةُ الأَشرَارِ تُورِثُ سُوءَ الظَّنِّ بِالأَخیَارِ. (عیون اخبار الرضا (شیخ صدوق): ج2، ص53) همنشینی با بدان بدگمانی به نیکان را در پی دارد.
[12] مولی امیرالمؤمنین علی علیه السلام: إیّاکُم وَالفُرقَةَ فَإنَّ الشّاذَّ عَن أهلِ الحَقِّ لِلشَّیطانِ کَما أنَّ الشّاذَّ مِنَ الغَنَمِ لِلذِّئبِ. (غرر الحکم (تمیمی آمدی): ج1، ص175) از جدایى بپرهیزید؛ زیرا تنهاى جدا مانده از اهل حق، بهره شیطان است، چنان که گوسفند جدا شده از گلّه، بهره گرگ است.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکَّاها - وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسَّاها[1]
به تحقیق که هر که خود را تزکیه کرد رستگارگشت و هر که آن را (به کفر و گناه) پلید
گرداند البته (در دو جهان) زیانکار خواهد گشت.
مولی امیرالمؤمنین علی علیه السلام:
جَاهِدْ شَهْوَتَکَ وَ غَالِبْ غَضَبَکَ وَ خَالِفْ سُوءَ عَادَتِکَ
تَزْکُ نَفْسُکَ
وَ یَکْمُلْ عَقْلُکَ
وَ تَسْتَکْمِلْ ثَوَابَ رَبِّکَ[2].
با هوا و هوس خود جهاد کن،
بر خشمت مسلّط شو
و با عادتهاى بدِ خود مخالفت کن
تا نفست پاکیزه شود، عقلت به کمال برسد و از پاداش پروردگارت بهره کامل
ببرى.
قاعدتاً مخالفت با هوای نفس و تسلط بر خشم و غلبه بر عادتها بسیار سخت است!
فقط مورد سومش یعنی غلبه بر عادتها به فرموده امام حسن
عسکری علیه السلام مانند معجزه است! (رَدُّ الْمُعْتَادِ عَنْ عَادَتِهِ کَالْمُعْجِزِ[3]))
و این سه مورد که بیان شد شرط لازم برای تزکیه نفس است که خداوند ما را به آن امر کرده
است!
خوب آیا راهی وجود دارد تا بتوانیم آن سه مورد، یعنی غلبه بر
خشم و هوای نفس و عادتهای بد را تحصیل کنیم تا به واسطه آن نفسمان تزکیه شود؟
بله
چه راهی:
مولی الموحدین
امام العارفین
سید المتقین
امیرالمؤمنین
اسد الله الغالب
غالب کل غالب
علی بن ابیطالب علیهما السلام در این خصوص فرموده:
جالِسِ الْعُلَماءَ
یزْدَدْ عِلْمُکَ وَ یحْسُنْ اَدَبُکَ
وَ تَزْکُ نَفْسُکَ[4].
با علما همنشین باش و مجالست کن،
تا علمت زیاد و ادبت نیکو
و نفست تزکیه شود.
مجالست با کدام عالم؟
کدام عالمش هم در بیان حضرات معصومین علیهم السلام السلام آمده است:
رسول خدا حضرت محمد مصطفی صلوات الله علیه و آله:
لا تَجْلِسوا مَعَ کُلِّ عالِمٍ، اِلاّ عالِماً یَدْعوکُمْ مِنْ الخَمْسِ اِلى الْخَمْسِ: مِنَ الشَّکِّ اِلَى الْیَقینِ، وَ مِنَ الْعَداوَهِ اِلَى النَّصیحَهِ وَ مِنَ الْکِبْرِ اِلَى التَّواضُعِ وَ مِنَ الرّیاءِ اِلَى الاِْخْلاصِ وَ مِنَ الرَّغْبَهِ اِلَى الزُّهْدِ[5].
با هر عالمى ننشینید، مگر عالمى که شما را از پنج چیز به پنج
چیز دعوت کند:
از شکّ به یقین،
از دشمنى به خیرخواهى،
از تکبّر به تواضع،
از ریا به اخلاص و
از علاقه به دنیا به بىرغبتی به آن.
همچنین ایشان در حدیث دیگری در این خصوص میفرمایند:
قَالَ عِیسَى ابْنُ مَرْیَمَ لِلْحَوَارِیِّینَ تَحَبَّبُوا
إِلَى اللَّهِ وَ تَقَرَّبُوا إِلَیْهِ قَالُوا یَا رُوحَ اللَّهِ بِمَا ذَا نَتَحَبَّبُ
إِلَى اللَّهِ وَ نَتَقَرَّبُ قَالَ بِبُغْضِ أَهْلِ الْمَعَاصِی وَ الْتَمِسُوا رِضَا
اللَّهِ بِسَخَطِهِمْ
قَالُوا یَا رُوحَ اللَّهِ فَمَنْ نُجَالِسُ إِذاً قَالَ
مَنْ یُذَکِّرُکُمُ اللَّهَ رُؤْیَتُهُ
وَ یَزِیدُ فِی عِلْمِکُمْ مَنْطِقُهُ
وَ یُرَغِّبُکُمْ فِی الْآخِرَةِ عَمَلُهُ[6].
حضرت عیسی علیه السلام به حواریون گفت:
خود را نزد خدا محبوب سازید و به او نزدیکی جوئید.
حواریون گفتند: ای روح الله چگونه نزد خدا محبوب شده و به او نزدیک شویم؟
فرمود: با در دل داشتن بغض گناهکاران و رضایت خدا را نیز با خشم گرفتن بر گناهکاران
بطلبید.
گفتند: ای روح الله با چه کسانی نشست و برخاست کنیم؟
فرمود: کسی که
دیدنش شما را به یاد خداوند بیندازد
و سخنش بر دانش شما بیفزاید
و کردار او شما را به آخرت ترغیب کند.
* * البته این به آن معنا نیست که باید مجاهده با نفس و مراقبه و
محاسبه را تعطیل کرد؛ بلکه مقصود توجه دادن به اهمیت مجالست با عالم عامل
حقیقی و علمای ربانی است که اگر خدا نصیب کرد قدر این نعمت عظیم را
بدانند!!