او خواهد آمد، اگر من و امثال من بگذارند (زودتر)!

او خواهد آمد، اگر من و امثال من بگذارند (زودتر)!

خدایا ما را از منتظران حقیقی اش قرار ده به حق هشت و چارَت...
او خواهد آمد، اگر من و امثال من بگذارند (زودتر)!

او خواهد آمد، اگر من و امثال من بگذارند (زودتر)!

خدایا ما را از منتظران حقیقی اش قرار ده به حق هشت و چارَت...

از خرید سه نان با پیچاندن صف، تا انکار روشنایی خورشید

از عدم اقرار به حق‌های کوچک در زندگی روزمره، تا انکار بزرگترین حق‌ها

ممکن است کسی گمان کند فاصله‌ی میان یک انسان معمولی و انسانی که روزی در برابر بزرگ‌ترین حقایق هستی می‌ایستد، با یک گناه بزرگ و تکان‌دهنده آغاز می‌شود؛ گویی برای رسیدن از یک زندگی عادی به انکار حقایق آشکار، باید ابتدا اتفاقی عظیم رخ دهد.
اما در منطق قرآن و روایات اهل‌بیت علیهم‌السلام، مسئله عمیق‌تر از این است.
ویرانگر اصلی، صرفاً بزرگی گناه نیست؛ بلکه نسبت انسان با خدا هنگام گناه است.

ممکن است انسانی مرتکب گناهی بزرگ شود، اما از خدا بترسد، شرمنده شود، اقرار کند و توبه کند و در صدد جبران برآید. چنین انسانی، با وجود بزرگی خطایش، هنوز حقیقتی را در درون خود حفظ کرده: خدا را جدی می‌گیرد و از او حساب می‌برد.

اما ممکن است انسانی برای کاری بسیار کوچک، با اینکه می‌داند خدا ناظر است، هیچ حسابی از خدا نبرد و بگوید:
«اینکه چیزی نیست!»
خطر اصلی از همین‌جا آغاز می‌شود.
زیرا مسئله دیگر فقط آن گناه نیست؛ مسئله این است که انسان در برابر خواسته‌ی کوچک خود، امر خدا را نادیده گرفته است.

 

سه نان

مردی برای خرید نان می‌رود. صفِ یک‌نانی خلوت است؛ وارد همان صف می‌شود. تلفن همراهش را دست می‌گیرد و وانمود می‌کند حواسش نیست. نوبتش که می‌رسد، می‌گوید: «سه تا می‌خوام.»
وقتی اعتراض می‌کنند، به دروغ می‌گوید: «فکر کردم صف چندتاییه! یک ساعته وایسادم دیگه بگذارید نانم را بگیرم.»
و سه نانش را می‌گیرد و می‌رود.
این ماجرا از یک جهت بسیار کوچک است: سه نان با پیچاندن صف.
اما او می‌داند صف تکی است. می‌داند سه نان حق او نیست. می‌داند اعتراض دیگران درست است. می‌داند دروغ می‌گوید. و می‌داند خدا به همه‌ی اینها آگاه و ناظر است.
و با این حال، آگاهی از اینکه خدا ناظر است، مانع او نمی‌شود.
پس مسئله سه نان نیست. مسئله این است که انسان به خود اجازه داده: «برای منفعت کوچکش، امر خدا را نادیده بگیرد.»
و اگر این رفتار تکرار شود، نفس فقط به خوردن سه نان عادت نمی‌کند؛ به بی‌اعتنایی به خدا در مقام عمل عادت می‌کند.
نفس دیگر فقط صف را نمی‌پیچاند؛ بی‌پروایی نسبت به خدا را تمرین می‌کند!
اگر کسی از ترس پلیس صف را رعایت کند، اما از ترس خدا نه، مسئله فقط قانون‌گریزی نیست؛ مسئله این است که کدام ناظر برای او در مقام عمل جدی‌تر است.

 به عظمت کسی نگاه کنید که در برابرش جرئت کرده‌اید
رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله:
 لاَ تَنْظُرُوا إِلَى صَغِیرِ الذَّنْبِ وَلَکِنِ انْظُرُوا إِلَى مَنِ اجْتَرَأْتُمْ عَلَیْهِ. (أعلام الدین، دیلمی: ج۱، ص۱۶۹)
به کوچکی گناه نگاه نکنید؛ بنگرید در برابر چه کسی جرئت کرده‌اید.
سؤال اصلی  این نیست که «این گناه چقدر بزرگ است؟» سؤال اصلی  این است: «در برابر چه کسی مرتکب آن شده‌ای؟»

و امیرالمؤمنین علیه‌السلام:
أَشَدُّ الذُّنُوبِ مَا اسْتَهَانَ بِهِ صَاحِبُهُ.(نهج‌البلاغه: ص۵۳۵)
 سخت‌ترین گناهان، آن گناهی است که صاحبش آن را کوچک بشمارد.
پس آنچه گناه را خطرناک می‌کند، اندازه‌ی خارجی آن نیست؛ استهانت و استخفاف نسبت به آن است. و بی‌اعتنایی به خدا در امر کوچک، همان استهانت است؛ یعنی کوچک شمردن حق در مقام عمل.

کوچکیِ موضوع، اگر به کوچک شمردنِ حکم خدا بینجامد، دیگر کوچک نیست.



 گناهان کوچک، دروازه‌ی بزرگ‌ها
امام رضا علیه‌السلام:
 اَلصَّغَائِرُ مِنَ الذُّنُوبِ طُرُقٌ إِلَى الْکَبَائِرِ، وَمَنْ لَمْ یَخَفِ اللَّهَ فِی الْقَلِیلِ لَمْ یَخَفْهُ فِی الْکَثِیرِ.(عیون‌الأخبار، صدوق: ج۲، ص۱۸۰)
گناهان کوچک، راه‌هایی به سوی گناهان بزرگ‌اند؛ و کسی که در امر اندک از خدا نترسد، در امر بسیار نیز از او نخواهد ترسید.
این روایت نمی‌گوید هرکس گناه کوچکی کرد، الزاماً به گناه بزرگ می‌رسد. نقطه‌ی اصلی‌اش این است: «مَنْ لَمْ یَخَفِ اللَّهَ فِی الْقَلِیلِ» — کسی که در امر کوچک از خدا نترسد.
پس «قلیل» میدان آزمایشِ خوف خداست. کسی که در گناه کوچک می‌گوید «این که چیزی نیست»، در حال تمرینِ بی‌اعتنایی به امر خداست.



استخفاف به تحریم؛ مرز میان معصیت و کفر
اینجا یک تفکیک بسیار مهم وجود دارد که امام رضا علیه‌السلام آن را صریح بیان فرموده‌اند:
وَاسْتِخْفَافٌ بِالتَّحْرِیمِ لِلْحَرَامِ وَالِاسْتِخْفَافُ بِذَلِکَ دُخُولٌ فِی الْکُفْرِ. (علل الشرایع، شیخ صدوق: ج۲، ص۴۸۴)
بی‌اعتنایی به تحریمِ حرام و استخفاف به آن، ورود در کفر است.
پس میان این دو تفاوتی اساسی وجود دارد:
معصیت: در معصیت، ممکن است انسان با وجود پذیرش اصل حکم الهی، بر اثر غلبه‌ی شهوت، غضب، حبّ نفس یا ضعف اراده از آن تخلف کند. در این حالت هنوز اصل حکم خدا پذیرفته شده، هرچند از آن تخلف شده. راه توبه باز است؛ و در هر غلبه‌ی نفس، اگر با پشیمانی آنی همراه باشد، استخفاف تثبیت نمی‌شود!
استخفاف تثبیت شده: «خدا گفته نکن؟ خب که چه؟ این چیزها آن‌قدر مهم نیست.»
اینجا مسئله فقط ارتکاب حرام نیست؛ انسان به خودِ تحریم الهی بی‌اعتنایی می‌کند و آن را خفیف می‌شمارد. 
مسئله از «مخالفت عملی با حکم» فراتر می‌رود و به استخفاف حکم الهی می‌رسد!
و در هر گناهی که انسان بدون پشیمانی آنی، بر ارتکاب مجدد آن، اصرار می‌ورزد، کم‌ترین چیزی که نهفته است، همین استخفاف است؛ 
چنان‌که امام صادق علیه‌السلام اشاره فرمودند که اگر انسان خدا را در بالاترین مرتبه‌ی ناظران می‌دید، گناهی را که از مردم پنهان می‌کرد، در برابر خدا آشکارا مرتکب نمی‌شد.
فَخَفِ اللَّهَ کَأَنَّکَ تَرَاهُ، فَإِنْ کُنْتَ لَا تَرَاهُ فَإِنَّهُ یَرَاکَ... وَإِنْ کُنْتَ تَعْلَمُ أَنَّهُ یَرَاکَ ثُمَّ اسْتَتَرْتَ عَنِ الْمَخْلُوقِینَ بِالْمَعَاصِی وَبَرَزْتَ لَهُ بِهَا، فَقَدْ جَعَلْتَهُ فِی حَدِّ أَهْوَنِ النَّاظِرِینَ إِلَیْکَ. (ثواب‌الأعمال و عقاب‌الأعمال، صدوق: ج۱، ص۱۴۶)
از خدا چنان بترس که گویی او را می‌بینی؛ و اگر تو او را نمی‌بینی، او تو را می‌بیند... پس اگر می‌دانی که تو را می‌بیند، اما گناه را از مخلوقات پنهان می‌کنی و در برابر او آشکارا مرتکب آن می‌شوی، او را در عمل از هر بیننده‌ای پست‌تر دانسته‌ای.



 «من که قصدم استخفاف نبود!»
اما اینجا نفس یکی از رایج‌ترین و خطرناک‌ترین توجیه‌های خود را مطرح می‌کند:
«من که قصدم استخفاف امر خدا نبود! اصلاً هنگام ارتکاب، چنین چیزی در ذهنم نبود!»
این توجیه در ظاهر معقول به نظر می‌رسد. اما پاسخ دقیق این است:
هر عدم اقرارِ اختیاری نسبت  به حقِ شناخته‌شده، دربردارنده‌ی استخفاف است؛ خواه فاعل در همان لحظه به این استخفاف التفات داشته باشد، خواه نداشته باشد.
سؤال این نیست که آیا در آن لحظه آگاهانه قصد استخفاف داشته‌ای یا نه. 
سؤال این است که چرا اصلاً کار به جایی رسید که در لحظه‌ی مواجهه با حق، استخفاف در وجودت حاضر بود — حتی اگر خودت به آن ملتفت نبودی؟

استخفاف همیشه به شکل یک قصد خودآگاه ظاهر نمی‌شود
گاهی انسان در ذهن خود هرگز با خود نمی‌گوید: «من حکم خدا را کوچک می‌شمارم»؛ اما در مقام عمل، حقِ شناخته‌شده را به خاطر منفعت، ترس، تعلق یا ملاحظه‌ی نفس کنار می‌گذارد. 
اینجا خودِ ترجیح دادنِ مصلحت نفسانی بر حق الهی، صورت عملیِ استخفاف است؛ خواه انسان به عنوانِ این حالت در درون خود ملتفت باشد، خواه نباشد.

قصد خودآگاه، تمام واقعیت فعل نفس نیست. 
اگر انسان حق را شناخته، می‌داند باید به آن اقرار کند، مانع خارجی ندارد، و با این حال برای حفظ منفعت، آبرو، غرور، تعلق یا دفع ضرر احتمالی اقرار نمی‌کند، این در مقام عمل، حق را خفیف‌تر از مصلحت نفسانی خود گرفته است.

 چرا استخفافِ ناآگاهانه هم اثر دارد؟
زیرا استخفافِ ناآگاهانه‌ی امروز، می‌تواند میوه‌ی استخفاف‌های آگاهانه‌ی دیروز باشد؛ همان استخفاف‌هایی که به‌تدریج غبار غفلت را بر دل می‌نشانند.
هیچ غباری بی‌سبب بر چشم بصیرت نمی‌نشیند. 
هیچ غفلتی بی‌ریشه نیست. 
وقتی امروز در لحظه‌ی مواجهه با یک حق کوچک، حتی به استخفاقی که در عمق نفسم هست التفات ندارم، این عدم التفات خودش نشانه‌ی چیزی است — 
نشانه‌ی این‌که در مسیر قبلی، جایی تقوا را سبک شمرده‌ام!

 شاهد صریح قرآن
قرآن کریم این حقیقت را با بیان روشن خود مطرح می‌کند:
 إِنَّ الَّذِینَ اتَّقَوْا إِذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِنَ الشَّیْطَانِ تَذَکَّرُوا فَإِذَا هُمْ مُبْصِرُونَ. (اعراف: ۲۰۱)
پرهیزگاران هنگامی که گرفتار وسوسه‌های شیطان شوند، بلافاصله به یاد خدا می‌افتند؛ و در این هنگام بینا می‌شوند.
دقت کنید: قرآن نمی‌گوید متقین هرگز دچار «مسّ شیطانی» نمی‌شوند. وسوسه برای همه می‌آید؛ حتی برای متقین.
اما تفاوت متقی در چیست؟ در این‌که بلافاصله متذکر می‌شود و مبصر می‌گردد.

یعنی به محض کوچک‌ترین غبار، قلبش به صدا درمی‌آید. 
به محض کوچک‌ترین استخفاف، تذکر می‌یابد.
 به محض کوچک‌ترین انحراف، درصدد جبران برمی‌آید و با اقرار، قوای بصیرتش را حفظ می‌کند.

حال اگر کسی در لحظه‌ی مواجهه با حق، حتی متذکر نشد، حتی التفات پیدا نکرد، حتی غبار را بر چشم بصیرتش حس نکرد — این عدم التفات نمی‌تواند نشانه‌ی سلامت کامل تقوا باشد؛ و اگر به یک رویه تبدیل شده باشد، باید ریشه‌ی آن را در غفلت‌ها و استخفاف‌های پیشین جست‌وجو کرد!


ریشه‌ی توحیدی استخفاف: شرک عملی
اما بحث از استخفاف را باید به لایه‌ی عمیق‌تری برد. استخفاف فقط یک بی‌ادبی اخلاقی نسبت به حکم خدا نیست؛ گاهی اختلال در توحید عملی است.
وقتی انسان حق را می‌شناسد، اما به خاطر ترس از مخلوق یا غرور یا حفظ منافعش و... اقرار نمی‌کند، در واقع در مقام عمل چه کرده است؟
او نفع و ضرر را عملاً در دست غیرخدا دیده است. گویی باور دارد که اگر اقرار کند، مخلوق می‌تواند به او ضرر بزند؛ و اگر سکوت کند، از آن ضرر در امان می‌ماند.
در حالی که مؤمن می‌داند:
 قُلْ کُلًّا مِنْ عِندِ اللَّهِ. *(نساء: ۷۸)*
بگو همه از جانب خداست.
 وَإِن یَمْسَسْکَ اللَّهُ بِضُرٍّ فَلَا کَاشِفَ لَهُ إِلَّا هُوَ. *(انعام: ۱۷)*
 و اگر خداوند ضرری به تو رساند، هیچ‌کس جز او برطرف‌کننده‌ی آن نیست.

کسی که از ترس مخلوق حق را پنهان می‌کند، عملاً نظر مخلوق را بر حکم خدا مقدم کرده و غیرخدا را منشأ مستقل نفع و ضرر دانسته است. این همان روحیه‌ی شرک است — نه لزوماً شرک اعتقادی به معنای پرستش بت، بلکه شرک در مقام اعتماد و عمل؛ که از بدترین مصادیق استخفاف نسبت به خداست، چون غیرخدا را در جایی نشاندن که فقط خدا سزاوار آنجاست!

هوای نفس، معبود جایگزین
و در سوی دیگر این طیف، هوا قرار دارد:
أَفَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَٰهَهُ هَوَاهُ. *(جاثیه: ۲۳)*
آیا دیدی آن‌کس که هوای نفس خود را خدای خود قرار داده است؟
وقتی انسان می‌گوید: «حق را می‌دانم، اما نمی‌توانم قبول کنم؛ چون به ضرر من است»، در واقع حکم الهی را در برابر حکم هوا می‌سنجد و هوا را (که گاه به شکل غرور و گاه به شکل هوای نفس و... جلوه می‌کند) مقدم می‌کند.
اینجا «هوا» فقط یک میل روان‌شناختی نیست؛ در مقام عمل، معبود جایگزین می‌شود. یعنی:
الله می‌گوید: اقرار کن.
هوا می‌گوید: نکن، به ضررت است.
انسان هوا را اطاعت می‌کند.

پس استخفاف در اینجا فقط یک بی‌ادبی اخلاقی نیست؛ اختلال در توحید عملی است. انسان در آن لحظه، به جای الله، هوا یا ترس از مخلوق را «اله» خود قرار داده است. و همین جاست که یک دروغ کوچک یا یک عدم اقرار ساده، می‌تواند ریشه در عمیق‌ترین بحران توحیدی داشته باشد.
و همین‌جاست که عظمت این دو روایت به خوبی مشخص می‌شود:
چرا در روایات فرموده‌اند که دروغ‌گویی هرگز به شکل یک خصلت و خوی برای مؤمن نخواهد بود. (یعنی شما مؤمن دورغ‌گو پیدا نمی‌کنید، دروغ‌گویی خصلت یک شخص بود، در ادعای ایمانش کذّاب است!)
 امام صادق علیه السلام:
إِنَّ اَلْمُؤْمِنَ لاَ یَکُونُ سَجِیَّتُهُ اَلْکَذِبَ. (الکافی (کلینی):  ج۲، ص۴۴۲)
مؤمن خصلت و خویش دروغ‌گفتن نمی‌شود. 

و مؤمن کسی است که همواره راست می‌گوید حتی در جایی که به ظاهر به ضرر اوست.
امیرالمؤمنین علی علیه السلام:
عَلاَمَةُ اَلْإِیمَانِ أَنْ تُؤْثِرَ اَلصِّدْقَ حَیْثُ یَضُرُّکَ عَلَى اَلْکَذِبِ. (وسائل الشیعة (حر عاملی):  ج۱۲، ص۲۵۵ )
نشانه‌ی ایمان است که در جایی که به ضرر توست،  صدق را بر کذب ترجیح دهی.
امام سجاد علیه السلام: 
 عَلاَمَاتُ اَلْمُؤْمِنِ خَمْسٌ ...وَ اَلصِّدْقُ عِنْدَ اَلْخَوْفِ .
نشانه‌های مؤمن پنج چیز است... و صدق و اقرار به حق و راستگویی در جایی که خوف (ضرر یا از دست دادن منفعت) وجود دارد.

و حالا مشخص می‌شود که چرا فرمودند:
بزرگترین کلید گشایش کارها راستگویی است.
امام سجاد علیه السلام: 
خَیْرُ مَفَاتِیحِ اَلْأُمُورِ اَلصِّدْقُ. (نزهة الناظر (حلوانی):  ج۱، ص۹۳)
چرا؟
چون در این صدق و اقرار به حق، بالاترین توکل و اعتماد به این حقیقت که نفع و ضرر تنها به دست خداست نهفته است!



قاصر و مقصر؛ دو مسیر متفاوت
اما اینجا باید یک تفکیک حیاتی انجام داد، تا مبادا هر حیرت و هر قصوری را به حساب استخفاف و جحود بگذاریم. قرآن و روایات اهل‌بیت علیهم‌السلام، میان دو نوع انسان که به حق نمی‌رسند، تفاوتی اساسی قائل‌اند:

مسیر اول: تقوای واقعی + قصور → امداد و فرقان
کسی که حقیقتاً در پی حق است، در حد توان خود تقوا پیشه می‌کند و با این حال در معرض شبهه قرار می‌گیرد یا در تشخیص حق دچار سرگردانی می‌شود، ممکن است دچار قصور شود؛ یعنی بنای بر بندگی دارد، به قدر وسع کوشیده، اما به هر دلیلی — پیچیدگی مسئله، کمبود اطلاعات، یا شبهه‌ای که بر او القا شده — به حق نرسیده است.
قرآن کریم برای چنین کسی وعده‌ی ویژه داده است:
 إِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ یَجْعَلْ لَکُمْ فُرْقَانًا. (انفال: ۲۹)
 اگر تقوای الهی پیشه کنید، خدا برای شما وسیله‌ی تشخیص حق از باطل قرار می‌دهد.
پس رابطه‌ی میان تقوا و فرقان، رابطه‌ای صریح است: تقوا → فرقان → تشخیص حق از باطل.
و خداوند چنین انسانی را رها نمی‌کند. چنان‌که امام حسن عسکری علیه‌السلام درباره‌ی کسی که در معرض شبهه‌ی علمای سوء قرار می‌گیرد، می‌فرمایند:
 مَنْ عَلِمَ اللَّهُ مِنْ قَلْبِهِ أَنَّهُ لَا یُرِیدُ إِلَّا صِیَانَةَ دِینِهِ وَتَعْظِیمَ وَلِیِّهِ لَمْ یَتْرُکْهُ فِی یَدِ هَذَا الْمُتَلَبِّسِ الْکَافِرِ، وَلَکِنَّهُ یُقَیِّضُ لَهُ مُؤْمِنًا یَقِفُ بِهِ عَلَى الصَّوَابِ ثُمَّ یُوَفِّقُهُ اللَّهُ لِلْقَبُولِ مِنْهُ. (احتجاج، شیخ طبرسی: ج۲، ص۴۵۶)
هر کس که خدا از قلبش بداند جز حفظ دین و تعظیم ولیّ خدا قصدی ندارد، او را در دست آن ظاهر فریب رها نمی‌کند، بلکه مؤمنی را برایش فراهم می‌سازد تا او را به راه صواب آگاه سازد، سپس خداوند توفیق پذیرش حق را به او عطا می‌کند.
پس ناتوانیِ قاصرِ غیر مقصّر، با غفلت و جحودِ مقصر یکی نیست. کسی که بنای قلبی‌اش صیانت دین است، اگر به حق نرسد، خدا برای او راه خروج می‌گذارد.


مسیر دوم: تقصیر آگاهانه + استمرار بی‌اعتنایی → زوال تدریجی فرقان
اما آنجا که انسان حق را می‌شناسد، اقتضای تقوا را می‌داند، سپس به خاطر نفس، منفعت، تعلق، ترس یا ملاحظه‌ی دیگری از اقرار به حق خودداری می‌کند، این دیگر صرف «قاصر بودن» نیست؛ تقصیر در نسبت با حق است. حتی جاهایی می‌داند اگر بپرسد، اگر جستجو کند، جوابی را می‌یابد که برای نفسش بسیار هزینه دارد، لذا از ترس مواجه نشدن با این پاسخ، حقیقتاً به دنبال یافتن پاسخ نمی‌رود و در این جهلش مقصّر است!
چنین انسانی دیگر «نمی‌تواند» حق را ببیند، بلکه نمی‌خواهد حق را ببیند. و این «نخواستن»، اگر تکرار شود، به تدریج توانِ دیدن را نیز از او می‌گیرد.

پس دو مسیر داریم:
تقوای واقعی + قصور → امداد الهی و فرقان
تقصیر آگاهانه + استمرار بی‌اعتنایی → زوال تدریجی فرقان
و این تفکیک، از اساسی‌ترین تفکیک‌هایی است که برای فهم مسیر سقوط لازم است.


غیبت؛ سه مرحله‌ی سقوط در یک گفت‌وگو
شخصی غیبت می‌کند. می‌داند غیبت است. تذکر می‌دهند.
مرحله‌ی اول: «تو که اصلاً نمی‌شناسیش.»
اما شناختن یا نشناختن شخص، ماهیت غیبت را تغییر نمی‌دهد.
مرحله‌ی دوم: «جلوی خودش هم می‌گم.»
این نیز صرفاً راهی برای فرار از اقرار است.
مرحله‌ی سوم: «اصلاً این غیبت نیست!»
اینجا انسان دیگر فقط گناه نمی‌کند. دارد عنوان گناه را از گناه حذف می‌کند تا مجبور نباشد از خدا بترسد.
گناه → توجیه گناه → انکار گناه بودنِ گناه.
و این مرحله‌ی سوم، اگر به جحودِ حکم معلوم الهی بینجامد، دیگر صرفاً معصیت نیست؛ چون انسان اصل حکم خدا را زیر سؤال برده است. به تعبیر همان روایت امام رضا علیه‌السلام، استخفاف به تحریم، دخول در کفر است.



وقتی گناه از «رفتار» عبور می‌کند و وارد «ساختار» می‌شود
وقتی توجیه و انکار تکرار شود، کار به جایی می‌رسد که گناه دیگر فقط یک عمل بیرونی نیست؛ شروع به تغییر شکل قلب می‌کند.
امام صادق علیه‌السلام:
مَا مِنْ شَیْءٍ أَفْسَدَ لِلْقَلْبِ مِنْ خَطِیئَةٍ، إِنَّ الْقَلْبَ لَیُوَاقِعُ الْخَطِیئَةَ فَمَا تَزَالُ بِهِ حَتَّى تَغْلِبَ عَلَیْهِ فَیُصَیِّرَ أَعْلَاهُ أَسْفَلَهُ.(الکافی، کلینی: ج۲، ص۲۶۸)
 چیزی فسادکننده‌تر از گناه برای قلب نیست؛ گناه پیوسته بر قلب اثر می‌گذارد تا بر آن چیره شود و بالای آن را پایین کند.
یک گناه به‌تنهایی تمام داستان نیست. مسئله آن است که گناه بر قلب غلبه کند. یعنی انسان به‌جای «من خطا کردم و باید اصلاح کنم»، مکرر بگوید: «خطایی در کار نیست.» و برای اثبات این ادعا، تعریف واقعیت را تغییر دهد!
قلب در این مرحله فقط آلوده نیست؛ وارونه شده است و به فرموده مولی علی علیه السلام، قلبی که بناست در آن حق ریخته شود، وقتی وارونه شد دیگر هیچ حقی را در خود نمی‌پذیرد!
در معرفت اسلامی، این فرایند را «تکوّن ملکه» می‌نامند؛ یعنی حالتی پایدار در نفس که بر اثر تکرار رفتار شکل می‌گیرد. گناه کوچک اگر با بی‌اعتنایی همراه شود، تبدیل به ملکه‌ی بی‌اعتنایی می‌شود؛ و ملکه، مسیر انسان را تعیین می‌کند. سقوط اخلاقی از یک رفتار آغاز نمی‌شود؛ از شکل‌گیری یک ملکه آغاز می‌شود.
احادیثی نظیر: تکرار صغیره آن را به کبیره تبدیل می‌کند.
یا شدیدترین گناهان، گناهی است که مرتکب‌شونده‌اش آن را سبک و ناچیز شمُرَد.
یا انکار گناه آن را به مرتبه‌ای از مراتب کفر تبدیل می‌کند.
را باید در همین بستر فهم کرد.


خطرناک‌ترین لحظه
گاهی انسان در برابر حقی قرار می‌گیرد که طرف مقابل راهی برای اثباتش ندارد. او می‌داند حق با طرف مقابل است. خودش می‌داند. اما چون دیگری نمی‌تواند ثابت کند، انکار می‌کند.
اینجا انسان میان دو ناظر فرق می‌گذارد: ناظرِ مخلوق را جدی می‌گیرد؛ ناظرِ الهی را نادیده.
امام صادق علیه‌السلام:
 فَخَفِ اللَّهَ کَأَنَّکَ تَرَاهُ، فَإِنْ کُنْتَ لَا تَرَاهُ فَإِنَّهُ یَرَاکَ... وَإِنْ کُنْتَ تَعْلَمُ أَنَّهُ یَرَاکَ ثُمَّ اسْتَتَرْتَ عَنِ الْمَخْلُوقِینَ بِالْمَعَاصِی وَبَرَزْتَ لَهُ بِهَا، فَقَدْ جَعَلْتَهُ فِی حَدِّ أَهْوَنِ النَّاظِرِینَ إِلَیْکَ. (ثواب‌الأعمال و عقاب‌الأعمال، صدوق: ج۱، ص۱۴۶)
از خدا چنان بترس که گویی او را می‌بینی؛ و اگر تو او را نمی‌بینی، او تو را می‌بیند... اگر می‌دانی که تو را می‌بیند، اما گناه را از مخلوقات پنهان می‌کنی و در برابر او آشکارا مرتکب آن می‌شوی، او را در عمل در جایگاه پست‌ترین بینندگان خود قرار داده‌ای.
اگر انسان می‌داند خدا می‌بیند، اما چون انسان دیگری نمی‌بیند، حق او را می‌خورد، دروغ می‌گوید، غیبت می‌کند یا ظلم می‌کند، در مقام عمل چه کرده است؟ نظر خدا را از نظر آن مخلوق کم‌اهمیت‌تر گرفته است. و این، دقیقاً همان ریشه‌ی توحیدی مسئله است: در آن لحظه، خدا را «أهون الناظرین» دانسته، یعنی در مقام عمل، غیر خدا را مؤثرتر دیده است!


امتحان اصلی حق‌گویی و اقرار به حق
قرآن می‌فرماید:
کُونُوا قَوَّامِینَ بِالْقِسْطِ شُهَدَاءَ لِلَّهِ وَلَوْ عَلَىٰ أَنْفُسِکُمْ أَوِ الْوَالِدَیْنِ وَالْأَقْرَبِینَ. *(نساء: ۱۳۵)*
برپا دارندگان عدالت باشید و برای خدا گواهی دهید، هرچند به زیان خودتان یا پدر و مادر و نزدیکانتان باشد.
گفتن «دوستم درست می‌گوید» وقتی به نفع توست، آزمایش نیست. اما گفتن «همسرم حق دارد و من اشتباه کردم» وقتی غرورت را می‌شکند، آزمایش است. 
گفتن «مادرم اینجا ظلم کرده» وقتی عاطفه‌ات را می‌آزارد، آزمایش است. 
گفتن «دشمنم در این مسئله حق دارد» وقتی خوشت نمی‌آید، آزمایش است.
آزمون اصلیِ حق‌گویی جایی است که حق، علیه خودِ تو و تعلقات توست.
و رایج‌ترین ترفند نفس در این لحظه: «بله، من اشتباه کردم، ولی او هم...»
خطای او، خطای تو را حق نمی‌کند. هر بار که به‌جای پاسخ به «آیا کار من حق بود؟»، پرونده‌ی طرف مقابل باز می‌شود، انسان یک قدم دیگر از اقرار فاصله می‌گیرد. و اگر این روش تثبیت شود، چیزی خطرناک شکل می‌گیرد:
انسان نیاز به حقیقت ندارد؛ نیاز به توجیه دارد.
و نقطه‌ی مقابل این سقوط و راه جلوگیری از تحقق این فاجعه، فقط ترک گناه نیست؛ اقرار به حق است، مخصوصاً وقتی حق علیه خود ماست. 
همان لحظه‌ای که انسان می‌توانست هوا را بر حکم خدا مقدم کند، این‌بار حکم خدا را بر هوا مقدم می‌کند؛ و این همان بازگشت به توحید عملی است.


حق کوچک؛ آغازگاه سقوط
و اینجا باید یک تفکیک مهم دیگر را روشن کرد:
گناه کوچک اگر با توبه و اقرار همراه شود، مسیر سقوط را نمی‌سازد؛ اما عدم اقرار به یک حق کوچک حتی بدون ارتکاب گناه، می‌تواند آغاز سقوط باشد.
زیرا گناه، مخالفت با حکم است؛ اما عدم اقرار، مخالفت با حقیقت است. و مخالفت با حقیقت — حتی کوچک — ریشه‌ی جحود است.
به همین دلیل هم در روایات حقیقت توبه را اقرار ذکر کرده‌اند!

انسانی که دروغ نمی‌گوید، غیبت نمی‌کند، دزدی نمی‌کند، اما وقتی می‌فهمد حق با همسرش است، اقرار نمی‌کند — این انسان شاید در نگاه اول گناه ظاهری بزرگی مرتکب نشده، اما در همان لحظه، حق را پس زده است و قلبش یکی از مضرترین گناهان قلبی را مرتکب شده. و همین پس‌زدنِ کوچک، اگر تکرار شود، همان ملکه‌ی بی‌اعتنایی را می‌سازد که بزرگ‌ترین حق‌ها را نیز از چشم انسان پنهان می‌کند.
پس مراقبت فقط از «گناه نکنم» نیست؛ مراقبت از این است: «حق را که شناختم، اقرار کنم؛ حتی اگر کوچک باشد، حتی اگر علیه من باشد.»



 زنجیره‌ی سقوط
حال اگر این مسیر را به صورت یک زنجیره‌ی به‌هم‌پیوسته ترسیم کنیم، می‌توانیم مراحل سقوط تدریجی انسان را چنین ببینیم:
مرحله‌ی اول: گناه یا عدم اقرار — انسان برخلاف حق عمل می‌کند یا حقِ شناخته‌شده را نمی‌پذیرد.
مرحله‌ی دوم: بی‌اعتنایی — می‌داند خدا می‌بیند، اما در آن لحظه از خدا حساب نمی‌برد.
مرحله‌ی سوم: توجیه — برای فرار از احساس محکومیت، برای کار خود دلیل می‌سازد.
مرحله‌ی چهارم: اصرار — به‌جای توبه و اقرار، همان توجیه را تکرار می‌کند.
مرحله‌ی پنجم: جحود و انکار — به جایی می‌رسد که خودِ حق را انکار می‌کند.
مرحله‌ی ششم: فساد قلب — گناه بر قلب غلبه می‌کند و آن را وارونه می‌سازد و دیگر حقی را نمی‌پذیرد.
مرحله‌ی هفتم: فساد بصیرت —متصل به مرحله‌ی ششم است، در اینجا شخص دیگر حق را آن‌گونه که هست نمی‌بیند.
مرحله‌ی هشتم: انکار حقایق بزرگ — همان دستگاه توجیه، در برابر بزرگ‌ترین حق‌ها نیز فعال می‌شود.
مرحله‌ی نهم: به سخره گرفتن حقایق بزرگ - مرحله‌ی پایانی انحطاط یک انسان به گواه قرآن که نقطه‌ی پایانی این مراحله هشت‌گانه‌ی قبلی است، منزلی است که در آن شخص کارش می‌رسد به تمسخر بزرگترین مقدّسات، چیزی بسیار فراتر از انکار آن!
و این تدریج را می‌توان در یک سیر روانی نیز مشاهده کرد:
ابتدا: «می‌دانم حق با اوست، ولی قبول نمی‌کنم.»
بعد: «آن‌قدرها هم حق با او نیست.»
بعد: «اصلاً معلوم نیست حق با او باشد.»
بعد: «شاید این اصلاً ظلم نباشد.»
و سرانجام: «چه کسی گفته این حق است؟»
و در نهایت: «این ابلهانه است!»
در ابتدا مشکل اراده است؛ انسان حق را می‌بیند اما تسلیم نمی‌شود. اما اگر این حالت استمرار پیدا کند، ممکن است این اختلال در نسبت انسان با حق، به ادراک او نیز برسد. دیگر فقط نمی‌گوید «حق را قبول نمی‌کنم»؛ ممکن است به جایی برسد که «اصلاً حق را آن‌گونه که هست نمی‌بینم.»


 انکار یک حق، انکار همه‌ی حق‌ها
امام موسی کاظم علیه‌السلام:
مَنْ جَحَدَ حَقّاً وَاحِداً أَرَاهُ ذَلِکَ الْجُحُودَ إِلَى أَنْ یَجْحَدَ کُلَّ حَقٍّ... کَالنَّاظِرِ إِلَى جِرْمِ الشَّمْسِ فِی ذَهَابِ نُورِ بَصَرِهِ.(بحارالأنوار، مجلسی: ج۳۱، ص۵۶۷)
کسی که یک حق را انکار کند، همان انکار او را به جایی می‌رساند که همه‌ی حق‌ها را انکار کند. مانند کسی که به جرم خورشید می‌نگرد و نور بینایی‌اش را از دست می‌دهد.

خورشید تغییر نکرده است. حق تغییر نکرده است. چشم آسیب دیده است.
خطر نهایی جحود این نیست که فقط یک حق انکار شود؛ خطر این است که انسان به‌تدریج توان دیدن حق را از دست بدهد.
و قرآن از همین فرجام سخن می‌گوید:
ثُمَّ کَانَ عَاقِبَةَ الَّذِینَ أَسَاؤُوا السُّوءَىٰ أَنْ کَذَّبُوا بِآیَاتِ اللَّهِ وَکَانُوا بِهَا یَسْتَهْزِئُونَ. (روم: ۱۰)
سرانجام کسانی که بدی کردند، به آنجا رسید که آیات خدا را تکذیب کردند و به استهزا گرفتند.
قرآن نمی‌گوید «از ابتدا تکذیب می‌کردند یا استهزاء می‌کردند». می‌گوید «عاقبت». یعنی اعمال بد، انسان را به فرجامی می‌رسانند که در آغاز، فاصله‌ای عظیم با آن به نظر می‌رسید.


اما این سقوط جبر نیست
این بحث نمی‌گوید هرکس دروغی گفت یا حق کوچکی را انکار کرد، سرانجام منکر خدا خواهد شد. چنین نتیجه‌ای نه درست است و نه مقصود روایات.
سخن درباره‌ی مقصد نهایی مسیرِ استمرارِ بی‌اعتنایی و جحود، بدون توبه و بازگشت است.

توبه و اقرار می‌تواند این زنجیره را قطع کند. شرمندگی از خدا و اقرار به حق نزد خلق خدا به خصوص در جایی که بیشترین فشار را به نفس می‌آورد، می‌تواند قطع کننده‌ی این زنجیره‌ی مهلک باشد. اینکه انسان بعد از خطا بگوید: «خدایا، من می‌دانستم حق چیست و خلافش کردم» — همین یک جمله، قلب را دوباره زیر حق قرار می‌دهد.
زیرا هنوز پذیرفته: حق، حق است؛ حتی وقتی من خلافش عمل کرده‌ام.
و اقرار، فقط جبران گناه نیست؛ رفع غبار غفلت از چشم بصیرت است. همان‌گونه که متقین در لحظه‌ی مسّ شیطانی متذکر می‌شوند و مبصر می‌شوند، اقرار همان تذکر است و همان ابصار. انسان با اقرار، بصیرتش را بازمی‌گرداند؛ نه فقط حق طرف مقابل را.

این اقرار، قلب را دوباره ظرف حق می‌کند، نه ظرف توجیه نفس.


و هر اقرار، هم گناه آن لحظه را جبران می‌کند، هم مانع استخفاف می‌شود، هم غباری که از آن ریشه‌های استخفاف بر چشم بصیرت می‌نشیند را پاک می‌کند. و مهم‌تر از همه، انسان را از آن شرک عملی بیرون می‌آورد؛ چون با اقرار به حق، دوباره خدا را در جایگاه واقعی خود می‌نشاند و اعلام می‌کند که نفع و ضرر فقط از جانب اوست.




 مداهنه با حقِ شناخته‌شده
امیرالمؤمنین علیه‌السلام:
 لا تُداهِنُوا فِی الْحَقِّ إِذَا وَرَدَ عَلَیْکُمْ وَعَرَفْتُمُوهُ، فَتَخْسَرُوا خُسْرَانًا مُبِینًا.(تحف‌العقول، ابن شعبه حرانی: ص۱۴۹)
هرگاه حق به سراغ شما آمد و آن را شناختید، با آن مداهنه نکنید که دچار زیانی آشکار خواهید شد.
«وَعَرَفْتُمُوهُ» کلیدی است. حضرت نمی‌فرمایند وقتی حق را نمی‌دانید احتیاط کنید؛ می‌فرمایند وقتی حق را شناختید، مداهنه نکنید.

گناه ممکن است یک لغزش باشد. اما مداهنه با حقِ شناخته‌شده، یک رفتار ارادی نسبت به حقیقت است.
 انسان می‌گوید: «می‌دانم حق چیست، اما نمی‌خواهم تماماً به آن ملتزم شوم.»  چون حق با غرورش، با مادرش، با آبرویش، با منفعتش، با تعلق سیاسی‌اش و...  درگیر شده.
یعنی در واقع، مداهنه، جحودِ نرم است؛ جحود، مداهنه‌ی سخت.

آزمون واقعی حق‌پذیری، زمانی نیست که حق مطابق میل ماست. آزمون آنجاست که حق علیه من است.



 بی‌شک از مهمترین مراقبت‌ها
هرگاه فهمیدی حق با دیگری است، حتی اگر هیچ‌کس نتواند علیه تو ثابت کند، اقرار کن.
هرگاه فهمیدی خودت خطا کرده‌ای، حتی اگر بتوانی توجیه بسازی، اقرار کن.
هرگاه فهمیدی متعلق به تو ظالم است، حتی اگر دوستش داری، اقرار کن.
هرگاه فهمیدی دشمنت حق دارد، حتی اگر خوشت نمی‌آید، اقرار کن.
و هرگاه در برابر گناهی کوچک قرار گرفتی، نگو «حالا برای این چیز کوچک؟» بلکه به عظمت کسی نگاه کن که در برابر او ایستاده‌ای.
و هرگاه دیدی متذکر نمی‌شوی، وقتی نفس می‌گوید «این‌که چیزی نیست»، بدان که این خود علامتی است؛ علامتی که در گذشته، جایی آگاهانه تقوا را سبک شمرده‌ای. پس همان‌جا متوقف شو، اقرار کن، و بگو: «خدایا، من نمی‌فهمیدم که استخفاف می‌کردم؛ حالا می‌فهمم. مرا ببخش و بصیرتم را بازگردان.»
زیرا مسئله سه نان نیست. مسئله یک غیبت نیست. مسئله یک دروغ کوچک نیست.
مسئله این است که انسان در لحظه‌ای که ناظر و آگاه بودن خدا را می‌داند و حق را می‌داند، با این دو چگونه رفتار می‌کند.
اگر در همان لحظه از خدا حساب ببرد، حق را بپذیرد و اگر لغزید توبه کند و با اقرار مهم‌ترین گام در جبران را بردارد، راه باز است. همان‌گونه که قرآن وعده داده: متذکر می‌شود و مبصر می‌گردد.
اما اگر بارها بگوید «خدا می‌بیند، ولی برای این یکی مهم نیست»، و حق را بداند و انکار کند، و برای انکارش دلیل بتراشد، دارد درون خود را برای نپذیرفتن حق تربیت می‌کند.

و آنجاست که سخن امام کاظم علیه‌السلام به نهایت هولناکی‌اش می‌رسد:
ممکن است با انکار یک حق، فقط یک حق را از دست ندهی. ممکن است کم‌کم آن چشم درونی را از دست بدهی که قرار بود همه‌ی حق‌ها را ببیند.



خورشید همچنان می‌تابد.
حق همچنان حق است.
خدا همچنان خداست.
حسین همچنان حسین است.
اما چشم انسان ممکن است دیگر توان دیدن نداشته باشد.
و این یکی از ترسناک‌ترین شکل‌های سقوط انسان است:
نه اینکه حق از بین رفته باشد؛
بلکه انسان دیگر قابلیت دیدن حق را در خود باقی نگذاشته باشد.
سقوط انسان از خاموش شدن خورشید نیست؛ از خاموش شدن چشم اوست.

این یکی از دلایلی می‌تواند باشد که بچه ‌هیئتی دیروز را امروز تبدیل کند به هوادار و سینه‌چاک یزید و ترامپ و نتانیاهو...

اصالت‌بخشی به رأی اکثریت در برابر حق با مغلطه‌ و چماقی به نام «وفاق»

طرح مسئله

جریان نفاق، در کنار زدن حق، تکیه‌گاهش برهان نیست؛ زیرا باطل علیه حق، برهان صادق ندارد و آنچه می‌ماند، مغلطه و تشکیک باطل است. دستاویز اصلی برای کنار زدن حق، اغلب چیز دیگری است: رضایت و اجتماع اکثریت.

اتفاق و وفاق اکثریت بر یک امر را — ولو مخالف حق باشد — عَلَم می‌کنند و با آن، دعوت‌کننده به حق را شماتت می‌کنند. یعنی به رأی اکثریت اصالت می‌دهند، بی‌آنکه بپرسند: وجه تعلق این اجتماع چیست؟ بر چه محوری بسته‌اند؟ حق است یا هوا؟

این مقاله می‌کوشد همین گزاره را با نص قرآن، حدیث امام باقر (علیه‌السلام)، گزارش تاریخی طبری از گفت‌وگوی عمر و ابن‌عباس، و روایت امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) مستند و مستدل کند.

۱. حدیث امام باقر (علیه‌السلام): وقتی مستمسک ردّ حق، «مخالفت با اکثر» می‌شود

امام باقر (علیه‌السلام) در ذیل آیه‌ی بقره/۱۶، اشباه احبار و رهبان را در این امت چنین معرفی می‌کند: 
کسانی که حروف کتاب را برپا می‌دارند، اما حدود آن را تحریف می‌کنند و حتی زمانی که بین هواپرستان اختلاف می‌افتد،  به آن دسته‌ای از اهل باطل می‌گروند  که دنیای بیشتری دارد. 
آن‌گاه می‌فرماید علما در جهاد با جهّال‌اند، و جهّال برای هر موضع علما شعاری آماده دارند:

إِنْ وَعَظَتْ قَالُوا طَغَتْ، وَ إِنْ عَلَّمُوا الْحَقَّ الَّذِی تَرَکُوا قَالُوا: خَالَفَتْ، وَ إِنِ اعْتَزَلُوهُمْ قَالُوا: فَارَقَتْ، وَ إِنْ قَالُوا هَاتُوا بُرْهَانَکُمْ… قَالُوا: نَافَقَتْ، وَ إِنْ أَطَاعُوهُمْ قَالُوا: عَصَتِ اللَّهَ.

یعنی: اگر وعظ کنند، می‌گویند سرکشی کردید؛ اگر حق ترک‌شده را بیاموزند، می‌گویند با مردم مخالفت کردید؛ اگر کناره گیرند، می‌گویند از جماعت جدا شدید؛ اگر بخواهید برهان بخواهند، می‌گویند نفاق ورزیدید؛ و اگر اطاعت کنند، می‌گویند خدا را نافرمانی کردند.

نکته‌ی کلیدی: در ردّ تبیین حق، برهان اقامه نمی‌شود؛ شعار اقامه می‌شود — و یکی از مرکزی‌ترین شعارها همین است: «با رأی اکثر مخالفت می‌کنید» / «ضد وفاقید».

منبع: الکافی (کلینی): ج۸، ص۵۲

در همین روایت، سه لایه آشکار است:

  • علمای دنیا‌طلب و هواپرست که حقیقت دانسته‌شده را قربانی دنیا می‌کنند؛
  • جاهلان که مستمسکشان برای ردّ عالم راستین، برهان نیست بلکه شعار؛
  • و فضای نفاق که با کتمان نصیحت و همراهی با اکثرِ دنیا، صدای باطل را بر زبان جاری می‌کند.


۲. همین منطق در محور سقیفه نیز دیده می‌شود. در تاریخ الطبری، عمر بن خطاب به ابن‌عباس می‌گوید:

«فقال یا ابن عباس أتدری ما منع قومکم منهم بعد محمد... فقال عمر کرهوا أن یجمعوا لکم النبوة والخلافة فتبجحوا على قومکم بجحا بجحا فاختارت قریش لانفسها فأصابت ووفقت»
ترجمه: «ای ابن‌عباس، آیا می‌دانی چه چیزی قوم شما را پس از پیامبر بازداشت از اینکه (به خلافت برسند)؟... عمر گفت: آنان خوش نداشتند که برای شما نبوت و خلافت هر دو جمع شود؛ زیرا در آن صورت بر قوم خود فخر می‌فروختید. پس قریش برای خود انتخاب کرد، و انتخابش درست بود و توفیق یافت.» (منبع: تاریخ الطبری، ج۳، ص۲۸۹)
این اعتراف تاریخی نشان می‌دهد که چگونه «بهانه‌ی رأی و میلِ اکثریت»، به چماقی برای سرکوبِ حق و توجیهِ انحرافِ امت تبدیل گردید.

اینجا به‌صراحت، میل و کراهت قوم / انتخاب قریش جایگزین معیار نصب و نص می‌شود. بهانه‌ی خواست اکثریت، عامل زیر پا گذشتن پیام غدیر معرفی می‌گردد — نه اقامه‌ی برهان بر بطلان وصایت.


۳. امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) و اصحابشان: اجتماع بر باطل، فتنه‌ی گوساله

در روایتی ذیل بقره/۱۷، امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) از یکی از اصحابشان که در ماجرای سقیفه لغزید می‌پرسند: 
آیا شهادت می‌دهی که پیامبر ابوبکر را خلیفه کرد؟
آن شخص  اقرار می‌کند که جز درباره‌ی علی (علیه‌السلام) وصیتی نشنیده است. حضرت می‌فرماید: پس چرا با من بیعت نکردی؟ پاسخ می‌شنود:

اجْتَمَعَ النَّاسُ عَلَی أَبِی بَکْرٍ فَکُنْتُ مِنْهُمْ.

«دیدم مردم بر ابوبکر اجتماع کردند؛ من هم از ایشان شدم.»

حضرت پاسخ را با تمثیل قرآنی قطع می‌کند:

کَمَا اجْتَمَعَ أَهْلُ الْعِجْلِ عَلَی الْعِجْلِ، هَاهُنَا فُتِنْتُمْ…

«همان‌گونه که اهل عجل بر گوساله اجتماع کردند، اینجا نیز فتنه شدید.»

منبع: تفسیر القمی:  ج۲، ص۳۰۱

اینجا «اجتماع مردم» نه حجّت، که محل آزمایش و فتنه خوانده می‌شود. اجتماع، به‌خودی‌خود، نه کاشف حق است و نه رافع تکلیف.


۴. سه دسته در برابر تبیین حق

از جمع روایات بالا، الگوی واحدی به‌دست می‌آید. وقتی عالم راستین حق را تبیین و بطلان یک گرایش را آشکار می‌کند، سه دسته به‌جای برهان، شعار علم می‌کنند:

  1. نادانانِ سست‌ایمان و کم‌بصیرت
  2. عالمان هواپرست و دنیاخواه
  3. منافقان

شعار مشترکشان این است: «شما با نظر اکثریت مخالفت می‌کنید.»

حال آنکه باطل، برهان ندارد. آیه‌ی

﴿قُلْ هَاتُوا بُرْهَانَکُمْ إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ﴾

هر باطل‌گویی را — منافق، مشرک، کافر یا هر منحرف دیگر — به میدان برهان صادق می‌خواند؛ یعنی جبهه‌ی مقابل هیچ برهان صادقی ندارد، مگر مغلطه و تشکیک.

۵. حکم صریح قرآن درباره‌ی «اکثر الناس»

اصالت‌دادن به رأی اکثر، با نص قرآن ناسازگار است.

۵.۱. اکثر مردم نمی‌دانند

قرآن بارها تأکید می‌کند:

﴿أَکْثَرَ النَّاسِ لَا یَعْلَمُونَ﴾

(اعراف/۱۸۷؛ یوسف/۲۱؛ روم/۳۰؛ غافر/۵۷)

۵.۲. اکثر مردم ایمان نمی‌آورند

و بارها:

﴿أَکْثَرَ النَّاسِ لَا یُؤْمِنُونَ﴾

(هود/۱۷؛ رعد/۱؛ غافر/۵۹؛ یوسف/۱۰۳؛ عنکبوت/۴۷ یا ۶۱ — بر حسب شمارش مصحف)

و از همه تأمل‌برانگیزتر:

﴿وَمَا أَکْثَرُ النَّاسِ وَلَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنِینَ﴾

(یوسف/۱۰۳)

«و بیشتر مردم — هرچند تو بر [هدایتشان] حریص باشی — مؤمن نخواهند شد.»

یعنی مشکل صرفاً فقدان آگاهی نیست؛ حتی با اصرار پیامبر و اتمام حجت نیز اکثر ایمان نمی‌آورند.

۵.۳. دانستن هست، تسلیم نیست

قرآن تفکیک معرفت و ایمان را صریح می‌کند:

﴿وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَیْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ ظُلْمًا وَعُلُوًّا﴾

(نمل/۱۴)

با آنکه دل‌ها یقین داشت، از ستم و برتری‌جویی انکار کردند.

و نیز:

﴿فَلَمَّا جَاءَتْهُمْ آیَاتُنَا مُبْصِرَةً قَالُوا هَٰذَا سِحْرٌ مُّبِینٌ﴾

(نمل/۱۳)

نشانه‌های روشن آمد؛ واکنش، پذیرش نبود — بهانه‌جویی بود.

پس اجتماع اکثریت به تنهایی، نه معیار علم است، نه معیار ایمان، و نه معیار مشروعیت و حق.

۶. وفاقِ بی‌محور: چماق ظاهرِ فریب

از این مبانی نتیجه می‌شود:

در طول تاریخ، «وفاق» بارها چماقی بوده است که زیر شعار ظاهرِ فریبِ اتحاد، باطلی  بر جبهه‌ی حق تحمیل شود. وقتی جریان نفاق امر باطلی را می‌خواهد محقق کند و با تبیین برهانی علمای راستین روبه‌رو می‌شود — چون برای حقانیت باطل برهان ندارد — چماق «خواست اکثریت» و تهمت «اختلاف‌افکنی» را بلند می‌کند.

اما به حکم عقل و نص قرآن، اجتماع متعلق می‌خواهد. اتحاد به‌ذات اصالت ندارد.

﴿وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِیعًا وَلَا تَفَرَّقُوا﴾

(آل‌عمران/۱۰۳)

پیش از «لا تفرّقوا»، امر به اعتصام به حبل الله است. یعنی عدم تفرقه، بدون محور حق، نه مشروعیت می‌آورد و نه الزام شرعی و عقلی. رأی اکثریت، به‌تنهایی، ملاک حق و معقول بودن هیچ امری نیست.

۷. نتیجه‌ی کاربردی در عصر غیبت

اگر اتحاد و وحدت کلمه از محور حق جدا شود، ابزار پیشبرد باطل در اجتماع می‌گردد.
 از همین‌رو، در منطق شیعی مبتنی بر نص و ولایت، وحدت باید حول محور مشروع ولایت تعریف شود — نه حول میل اکثرِ فاقد علم و ایمان. وگرنه همان الگویی تکرار می‌شود که امام باقر (علیه‌السلام) وصف کرد، عمر به‌صراحت به «نظر قوم» ارجاع داد، و امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) آن را به اجتماع بنی اسرائیل بر گوساله‌پرستی (آن هم بعد از آن همه اتمام حجت!) تشبیه فرمود.

خلاصه در یک جمله:

وفاق بدون متعلّق حق، حجّت نیست؛ و مخالفت با باطلی که بر آن اجتماع شده،  تفرقه مذموم نیست — بلکه  ادای میثاق امر به معروف و نهی از منکر و تبیین و اظهار و یاری حق است. (مگر در جایی که حق بزرگتری با این مخالف عملی یا زبانی قربانی شود!)

به عنوان حسن ختام، مطلب را با ذکر دو حدیث بسیار تأمّل‌برانگیز به پایان می‌بریم:
رسول خدا حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله:
 یا عمّار! اِن رَأیتَ عَلیّاً قَد سَلَکَ وَادیّاً وَ سَلَکَ النّاس وَادیاً غَیرهُ فَاسلک مَعَ عَلیّ وَدَع النّاس.  
ای عمّار! اگر دیدی علی علیه السلام به راهی می ‏رود، و همه مردم به راهی دیگر، تو با علی علیه السلام حرکت کن، و همه مردم را رها کن. 
کشف الغمة (اربلی):  ج۱، ص۱۴۳  - کشف الیقین (علامه حلی):  ج،۱ ص۲۳۴


حضرت امام هادی علیه السلام:

لو سَلَکَ النّاسُ وادِیا و شِعْبا لسَلَکْتُ وادیَ رجُلٍ عَبَدَ اللّه َ وحْدَهُ خالِصا.
اگر مردمان هر یک به وادى و راهى روند، من در وادى و راه آن مردى قدم مى گذارم که خداى یگانه را مخلصانه عبادت مى‌کند.

عدة الداعی (ابن فهد حلی):  ج۱، ص۲۳۳

در پایان عرض می‌کنم:
باید آگاه بود!
هرگاه در برابر مطالبه‌ی برهان، به جای پاسخ استدلالی، «اجتماع مردم»، «خواست اکثریت»، «وفاق»، «جماعت»، یا «مخالفت با مردم» به عنوان دلیل مطرح شود، معیار حق از برهان به مقبولیت اجتماعی منتقل شده است؛ و این همان الگویی است که قرآن و روایات نسبت به آن هشدار می‌دهند و جریان نفاق بارها در طول تاریخ از آن استفاده کرده، استفاده می‌کند، و استفاده خواهد کرد!

«چرا عبادتِ عادتی، ما را به خیل یارانِ حضرت حجّت عج‌الله‌فرجه‌الشریف نمی‌رساند؟»


یکی از حیرت‌انگیزترین ریشه‌ها در اختلافات زوج‌ها (به خصوص زوج‌های مذهبی)
برترین شاگرد یکی از علمای ربّانی، در باب عادت چیزی گفتند، که از حیرت واقعاً دهانم باز ماند! و چشمانم به حداکثر میزان ممکن گشاد شد!
فرمودن:
بسیاری از اختلاف‌ها در روابط زناشویی، به خصوص در بین زوج‌های مذهبی را وقتی بشکافیم، می‌رسیم به ابتلا به یک‌سری عادت!!!

زنجیرِ نامرئیِ عادت
عادت از دو جنبه بسیار مخرب است!

اول:
انسان وقتی از عادتش جدا شد، آن‌قدر به هم می‌ریزد که برای رسیدن به آن حاضر می‌شود حتی برای لحظاتی هم که شده، هر وظیفه‌ای که می‌داند وظیفه‌اش هست را کنار بگذارد!!!
عادت!
عادت به موبایل، عادت به سریال، عادت به سیگار و قلیان، عادت به تماس هر روزه‌ی طولانی با یک شخص خاص، و طبیعتاً عاداتی که رسماً گناه هستند.
 حتی عادات خوب هم به یک معنا خالی از اشکال و تبعات منفی نیست! که این بحث، یعنی اشکالات و تبعات منفی مربوط عادات خوب، به دلیل دوم مربوط می‌شود، و همان هم موجب ایجاد مشکلات و اختلال‌هایی در روابط انسان با نزدیکانش می‌شود!!!


اما جنبه دومِ صدمات عادت که از جنبه‌ی نخست عمیق‌تر و آثار سوء آن بزرگ‌تر هست و حتی در عادت‌های به ظاهر خوب نیز بروز پیدا می‌کند:

اساساً عادت یعنی تملک نفس بر انسان!
در کاری که از سر عادت انجام می‌شود، عامل محرک، عمدتاً میل نفس است که به انجام عادتی که به آن انس پیدا کرده و ترکش برایش ناخوشایند منجر می‌شود.
لذا عادت‌های مباح هم  انسان را به بند می‌کشند، و در نهایت انسان را از انجام وظایف شرعی و قطعی و اصلی‌اش باز می‌دارند و از این طریق به گناه تبدیل می‌شوند، 
مثلاً زیاد حرف زدن با موبایل که نهایتاً نه تنها موجب تأخیر نماز از اول وقت می‌شود، بلکه به قضا شدن نماز نیز می‌انجامد.
عادت‌های بد که خود آن عادت گناه هست نیز هر دو ضرر را با هم دارند: هم خود آن عادت گناه است و هم از بابت عادت بودنش، موقعی که انسان می‌خواهد به آن عادتش برسد، او را از وظایف شرعی و اصلی  دیگرش باز می‌دارد و گناهی مضاعف پدید می‌آورد!


نماز شب و زیارت اربعین؛ در بندِ عادت؟
اما عادت‌‌های به ظاهر خوب چی؟ 
کسی که از سر عادت، عملی نیک یا عبادی انجام می‌دهد، عمدتاً و غالباً قوه محرکه‌اش در این عمل نفس است، نه خدا و عبودیت خدا. 
چرا که انسان به هر چیزی عادت پیدا می‌کند و انس می‌گیرد، جداشدن از آن برایش سخت است.
مثل کسی که: 
عادت به نماز اول وقت پیدا کرده، 
عادت به زیارت اربعین پیدا کرده، 
عادت به نماز شب پیدا کرده، 
عادت به روزه مستحبی اول ماه پیدا کرده!
و...

قبل از ادامه بحث، به این دو حدیث شریف دقت کنید:

حضرت امام جعفر صادق علیه‌السلام:

«لاَ تَنْظُرُوا إِلَى کَثْرَةِ صَلاَتِهِمْ وَ صِیَامِهِمْ فَإِنَّمَا هُوَ شَیْءٌ اِعْتَادُوهُ فَإِنْ تَرَکُوهُ اِسْتَوْحَشُوا وَ لَکِنِ اُنْظُرُوا إِلَى صِدْقِ اَلْحَدِیثِ وَ أَدَاءِ اَلْأَمَانَةِ». (مشکاة الأنوار، طبرسی، ج۱، ص۸۹)

به زیاد نماز خواندن و روزه گرفتن نگاه نکنید، زیرا بدان عادت کرده‌اند و اگر آن را ترک کنند هراسناک شوند، بلکه به (دو صفت)  راستی‌گویی و امانت‌داری آنها بنگرید.

این فرمایش امام علیه‌السلام به صراحت نشان می‌دهد که بسیاری از اعمال و عبادات نیز می‌تواند از سر عادت باشد. از سر عادت شدن چندان ارزش و قیمت خاصی ندارد و ترکش باعث ترس نفسی می‌شود که با آن به عنوان یک عادت انس گرفته است!!


«عادت، دشمنی مالک است»
مولی امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام نیز می‌فرمایند:

«العادَةُ عَدُوٌّ مُتَمَلِّکٌ». (غرر الحکم، تمیمی آمدی، ج۱، ص۵۳)

عادت دشمنی است که انسان را در تملک خود دارد.

یعنی چون عامل محرک در کنش‌گری بر حسب عادت،  عمدتاً و غالباً نفس است که به آن عادت انس گرفته و از ترکش هراسان می‌شود، لذا ارزش و اثر چندانی ندارد!

لذا حتی عادات خوب نیز که به این شکل از سر عادت باشد، غالباً و معمولاً چون منشأ اصلی‌اش از سر عبودیت نیست (و گرفتار نوعی غفلت، یا جو‌زدگی یا موارد دیگری است که ریشه‌هایش در ادامه بیان می‌شود) و هر بار تکرارش با تذکر و یاد خدا و حضور قلب و به دستور خدا و برای خدا نیست، لذا چندان جلب‌کننده رحمت هم نمی‌شود، بلکه غالباً چنین اعمال و عباداتی با این کیفیت، مایه‌ی عجب نیز می‌شود. 

عُجب؛ گناهی بدتر از گناه!
خود عجب به شدت دورکننده از رحمت است و بر طبق روایات گناهی مانند عجب، انسان مؤمن را از خدا دور می‌کند.
رسول خدا حضرت محمد مصطفی صلی‌الله‌علیه‌وآله می‌فرمایند:
«لَولا أَنَّ الذَّنبَ لِلمُومِنِ خَیرٌ مِنَ العُجبِ مَا خَلا اللهُ عَزَّ وَ جَلَّ بَینَ عَبدِهِ المُومِنِ وَ بَینَ الذَّنبِ أَبَداً». (عدة الداعی، ابن فهد حلی، ص۲۳۶)
اگر گناهی برای مومن از عجب بهتر بود، خداوند عز و جل هرگز بنده مومن را به گناه گرفتار نمی‌کرد. (یعنی عجب از هر گناهی برای مومن بدتر است!)

لذا وقتی از خدا دور شدیم و رحمت خاصی در زندگی نبود و ارتباط با خدا تنظیم نبود، این پایین ارتباط با خلقمان نیز به هم می‌ریزد.

مولی امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام:
«مَنْ أَصْلَحَ فیما بَیْنَهُ وَبَیْنَ اللّه ِ أَصْلَحَ اللّه ُ فیما بَیْنَهُ وَبَیْنَ النّاسِ». (من لا یحضره الفقیه، صدوق، ج۴، ص۳۹۶)
هر کس رابطه‌اش را با خدا اصلاح کند، خداوند رابطه او را با مردم اصلاح خواهد نمود.


هشدار! فریبِ شیطان را نخوریم
البته!!!
بسیار توجه داشته باشید: فریب ابلیس و نفس را نباید خورد. ابلیس لعین هر کاری می‌کند که انسان را از خیر بازدارد! لذا در امور واجب که ناگزیریم، ولو از سر عادت باید انجام شود، اما باید هوشیار باشیم که باید این نقصان عمل از سر عادت را درمان کنیم با زنده شدن قلب، و ادراک فقر و عجز و تقصیر همیشگی و ذاتی که داریم، همراه با توسل و تضرع، مراقبه و ترک انس با نااهلان و... سعی کنیم همین اعمال از سر عادت را هر قدر می‌توانیم از سر تنبّه و با نیت صحیح انجام دهیم.

اما اعمال مستحبی نیزمطلقاً نباید به این بهانه که این‌ها از سر عادت است،با خود بگوییم: پس ولش کنیم ارزش ندارد و ترکش کنیم!
برای سطح امثال ما که غرق در عادت‌های حرام و مکروه و مباحی هستیم که ما را از وظایف اصلی و واجبمان باز می‌دارد،همینکه  نفسمان را ملتزم به انس و عادت به اعمال نیک کنیم، خودش خیلی هست. 
چون نفس ما آن‌قدر آلوده و غافل به امور لغو و لهو است که مزاج روحمان بیمار شده است، دو رکعت نماز و عبادت واجب و مستحب برای ما که مزاجمان بیمار است مانند جان کندن سخت است، می‌خوانیم می‌گوییم: آخیش راحت شدم!
 لذا انس و عادت به عبادات و اعمال نیکی که اهلش نبوده‌ایم، خودش برای امثال ما یک گام بسیار بلند و مهم و بایسته و نیکویی است و نشانه‌ی اینکه به سمت  اصلاح مزاج در حرکت هستیم (به خصوص اگر در این روند، همان عباداتی که تا چندی قبل به آن‌ها نه فقط به انجامشان عادت نداشتیم، بلکه رغبتی هم نداشتیم، حالا با رغبت به عادتی برای ما تبدیل شده باشد!!

اما اگر گذشت، دیدیم این عمل عبادی ما مکرر شده و خودمان می‌فهمیم از سر عادت است (نه صفت نیکی که ملکه ما شده باشد). صفاتِ نیکِ ملکه و درونی‌شده‌، فضیلت است، نه عمل و عبادت از سر عادت!!



محکِ صادق: لحظه‌ی تزاحم
این عادت شدن مذموم، نشانه‌هایی دارد. 
مثلاً اگر عادت کردیم به زیارت اربعین، اما مادر مریضمان که  در همان ایام به مراقبت ما نیاز دارد را  رها می‌کنیم و می‌رویم برای زیارت اربعین (حالا با هر توجیهی!). نبی اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله در آن جهادهای حیاتی دوران خود، به جوانی که میل به جهاد داشت ولی والدین پیرش به او انس داشتند و کراهت داشتند عدم حضور فرزندشان را ولو برای جهاد، اذن  ندادند و خطاب به او فرمودند:
«فَقِرَّ مَعَ وَالِدَیْکَ فَوَ اَلَّذِی نَفْسِی بِیَدِهِ لَأُنْسُهُمَا بِکَ یَوْماً وَ لَیْلَةً خَیْرٌ مِنْ جِهَادِ سَنَةٍ». (الکافی، کلینی، ج۲، ص۱۶۰)
در این صورت ملازم پدر و مادرت باش. سوگند به آن که جانم در دست اوست: مأنوس بودن یک شبانه‌روز آنها با تو از جهاد یک سال بهتر است.
باید بدانیم وقتی بین چنین دو راهی که اگر با دیده‌ی انصاف بنگریم، رضای خدا در آن مشخص است، باز عادتمان را برگزیدیم، حسابی گرفتار نفسیم و آن عادت، همان عادت نفس مذموم است که دنبال حظ و کیف خود است و ربطی به عبودیت و بندگی ندارد.
 و نشانه‌های دیگری هم هست البته که در این مقال نمی‌گنجد!


هشدار دوباره!! فریبِ شیطان را نخوریم!!
اما باید هوشیار باشیم که نکند ابلیس لعین، به این بهانه، عمل مستحب را از چنگمان در بیاورد!! 
باید عمل را انجام داد (به خصوص در سطح امثال ما!). اما حتی زمانی که اجمالاً می‌فهمیم از سر عادت و غفلت است: 
اولاً صادقانه درِ خانه‌ی خدا اقرار کنیم که اسیر نفسیم و خودش از کرمش این عمل از سر عادت و غفلت را از ما قبول کند. 


«به دستورِ چه کسی؟ برای چه کسی؟»
در ثانی از خدای متعال با توسل به هشت و چارش بخواهیم، توفیق عمل از سر شوق بدون عادت و غفلت را عنایت کند. عملی که هر بار قبل از انجامش در قلب و ذهنمان، پاسخ‌های صادقانه این دو پرسش حاضر است:
این عمل را الآن به دستور چه کسی انجام می‌دهی؟
و این عمل را الآن برای چه کسی انجام می‌دهی؟!
نه عملی از سر غفلت، عادت، یا برای حفظ چهارچوب مقدسی که خودمان از خودمان در نزد خودمان ساخته‌ایم (که انتهای پی این ساختمان شخصیتی که برای خود ساخته‌ایم، ریشه‌‌هایی از عجبِ  آمیخته با ریا نهفته است).


بتِ نفس در لباسِ عبادت
جالب اینکه به قول مرحوم امام خمینی رضوان‌الله‌علیه‌ (در کتاب ریا و عجب (تألیف شاگرد بزرگوار ایشان، سید احمد فهری زنجانی)  گاه، نفس چنان نیرنگ می‌کند که می‌خواهد خلوت را نیز عین جلوت کند تا توجیه کند که ریا نیست، چون در خلوت هم عین جلوتم! 
حال آن‌که حقیقت انسانِ خالی از ریا این است که، جلوتش همان‌گونه باشد که در خلوت است، نه برعکس!

این عبارات حاشیه نیست، اصل متن قصه است. یعنی دارد یکی از مکانیزم‌های احتمالی را تشریح می‌کند که چرا به قول امام صادق علیه‌السلام نماز و روزه هم می‌تواند از سر عادتی باشد که ترکش موجب وحشت است و به صرف آن، نمی‌شود عیار ایمان یک شخص سنجید!

وقتی انسان نزد خودش، تصویری مقدس و موجّه از خودش ساخت، می‌خواهد حتی خودش را هم با آن گول بزند. 
خلوتش را هم عین جلوتش کند تا این جناب مقدس و موجهی که از خودش ساخته، برای خودش نزد خودش موجه شود.
 لذا اینجا خوف از ترک آن اعمال عبادی که به آن‌ها عادت کرده، خوف شکسته شدن جناب بت نفس است که خودش را برای خودش ساخته!
ترک از دست رفتن اعمال عبادی از سر عادت، اینجا یک بخشش می‌تواند ترس از شکسته شدن این جناب بت نفس باشد که خودش را برای خودش ساخته.
و خلاصه: عبادت نباید از سر جو (همه رفتند، ما هم بریم، همه می‌خونن با هم بخونیم و…) و از این دست موارد فوق‌الذکر که آمیخته با عدم اخلاص و غفلت و ریا و عجب و عادت و… باشد!


هشدار سه‌باره!!! فریبِ شیطان را نخوریم!!!
و سوم اینکه، در مراقبه و مجاهده بکوشیم. 
ضمن این توسل و تضرع و اظهار عجز و شرمندگی از عملِ به ظاهر عبادی خود، که: مجدداً تأکید اکید می‌کنم، امثال ما نباید به هیچ وجه به توجیه اینکه این عمل از سر عادت است و خالص نیست و… نباید آن  را ترک کنیم (که این خودش فریب دیگری است که از ابلیس می‌خوریم!!!)، بلکه ضمن اقرار به نقص اعمال خود در همه موارد و خاصه مواردی که می‌فهمیم عمل ما از سر عادت است، باید بکوشیم تا با کمک مواردی که ذکر شد، این قلب زنده شود و به جای منشأ عادت و سایر مواردی که عرض شد، شوق بندگی برخاسته از قلب زنده، برای امتثال امر و دستور خدا و برای جلب رضایت حضرت دوست که همه نفع و ضرر ما منحصراً در ید اوست، محرک ما در عبادت باشد، نه عادت و مواردی که ذکر شد که در حقیقت، آن موارد نیز به گونه‌ای ریشه‌های شکل‌گیری عبادات از سر عادت بود.


وقتی عادت، حریمِ خانواده را ویران می‌کند
در پایان این بخش، ضمن توجه به کل آنچه عرض شد، اگر گم کردید ارتباط عادت و مشکلات و اختلافات میان زوج‌های مومن که باعث می‌شود، زندگی خوب و شیرینِ مورد انتظار یک زوج با ایمان را نداشته باشند، به چند مثال ذیل توجه کنید:

مردی که عادت کرده هر شب دهه اول محرم در هیئت و روضه امام حسین علیه‌السلام حاضر شود، اما همسرش تازه زایمان کرده و نیاز به کمک دارد. او می‌گوید: «من که برای سیدالشهدا می‌روم، تو هم ثوابش به تو می‌رسد!» و هر شب زن را با بچه تازه‌به‌دنیاآمده تنها می‌گذارد.

یا زنی را تصور کنید که به تماس روزانه با خواهرش در ساعات شام عادت کرده است. وقتی همسرش از این عادت گلایه می‌کند، او نه به‌خاطر نیاز واقعی، بلکه به‌خاطر ترس از شکسته شدن تصویر «خواهر مهربان و مسئول» در ذهن خودش، حاضر می‌شود حق همسرش را پایمال کند و دعوا راه بیندازد. اینجا آن عادت مباح، به ابزاری برای تملک نفس و حفظ «بت» تبدیل شده است.

زنی که عادت کرده هر شب جمعه، دعای کمیل طولانی را با حال و هوای خاصی در خلوت اتاق بخواند، اما شوهرش که تمام هفته را کار سخت کرده، شب جمعه تنها فرصت همصحبتی با او را دارد. وقتی شوهر وارد اتاق می‌شود، او به شکلی رفتار می‌کند که یعنی: «الان می‌خواهم دعایم را بخوانم…!»

یا مردی که عادت کرده هر شب، پیش از خواب، چند صفحه قرآن بخواند، اما پسرش به خاطر ماجراهایی که روز داشته مضطرب و نیازمند گفتگو با پدر است، وقتی می‌رود سوی پدر، مرد بی‌آنکه حتی به او نگاهی بکند، همان‌طور که مشغول خواندن قرآن است با دست اشاره می‌کند که برو بعداً…

زنی که عادت کرده هر روز جمعه، تمام خانه را از صبح تا شب با جزئیات وسواس‌گونه تمیز و مرتب کند. شوهرش که تمام آن هفته کار سنگین کرده، جمعه هم تنها روز استراحت و دورهمی خانوادگی است می‌خواهد بیاساید. اما زن با عجله و استرس می‌گوید: «نمی‌بینی از صبح زود دارم تمیز می‌کنم؟ چرا نشستی؟!» و به جای اینکه کنار هم بنشینند و فیلم ببینند یا حرف بزنند، تمام روز را با جارو و تی و گردگیری می‌گذراند. و تا خانه را مطابق ایده‌آل ذهنی و عادتش «برق نیاندازد»، حالا تحت هر شرایطی ول کن نیست و نه رحمی به خودش می‌کند و نه رحمی به آن شوهر به شدت نیازمند استراحت!

مردی که عادت کرده هر روز تعطیل، به سراغ رسیدگی به فامیل برود و به اکثرشان سر بزند. همه فامیل او را «مرد خوب و دلسوز» می‌دانند. اما همسرش که چندین هفته با بچه‌ها بوده و بیرون نرفته‌اند، وقتی می‌گویند برویم تفریح و گردش، می‌گوید فلانی و فلانی منتظر هستند باید بهشان سر بزنم، باشد عصری. این را در حالی به خانواده‌اش می‌گوید که خوب می‌داند آن‌ها گردش را اول روز دوست دارند و گردش دم غروب هیچ لطفی برایشان ندارد!

مردی که عادت کرده هر شب، بعد از شام، کتش را بردارد و برود به قهوه‌خانه محله، با رفقا یک ساعتی قلیان بکشد؛ حتی آن شبی که پسر کلاس اولی‌اش با ذوق و شوق تمام می‌خواهد به بابا نشان دهد که امروز مدرسه یاد گرفته، باز ترک این عادت را نمی‌کند، هم ریه و قلب و گوارش و جسمش آسیب می‌زند، هم به روحش و هم به قلب پسر کوچکش!!!

مردی که عادت کرده هر شب، تا دیروقت، با گوشی همراه در گوشه مبل لم بدهد یا فوتبال‌های زنده شبانگاهی را ببیند یا بی‌هدف در اینستاگرام و تلگرام بچرخد. همسرش کنارش نشسته، اما او حتی سرش را بلند نمی‌کند تا نگاهش کند. اگر زن از او بخواهد گوشی را بگذارد، با عصبانیت می‌گوید: «از صبح دارم جون می‌کنم، دو دقیقه نمی‌ذاری برای خودمون باشیم!» اما آن دو دقیقه تبدیل به دو ساعت می‌شود. گاهی هم با توجیه «اخبار روز» یا «کار ضروری»، ساعت‌ها وقت می‌گذارد، در حالی که بیشتر این وقت، صرف چرخیدن بی‌هدف در فضای مجازی می‌شود.

زنی که عادت کرده هر شب، بعد از اینکه بچه‌ها را خواباند، تا نیمه‌شب پای سریال‌ها بنشیند. شوهرش که از سرکار خسته آمده، نیاز به یک همصحبت گرم دارد، اما او با عجله می‌گوید: «آخرش را ببینم، فقط یک ربع مونده!» و آن یک ربع، تبدیل به دو قسمت دو سریال دیگر می‌شود. اگر شوهر اعتراض کند، با ناراحتی می‌گوید: «از صبح تو خونه جون می‌کنم، یا بچه‌ها، یه دقه نمی‌تونی ببینی، مغز منم نفس بکشه؟!»

زنی که عادت کرده هر شب، ساعتی را در فضای مجازی به گشتن در اینستاگرام، یا چک کردن صفحه دوستان و فامیل بگذراند و مدام خودش را با زندگی دیگران مقایسه کند. او با خودش می‌گوید: «فلانی خونه‌اش را عوض کرده، ما چی؟» یا «فلانی همسرش براش سرویس طلا خریده، من چی؟» و… بعد، با ناراحتی و دلسردی، به شوهرش ابراز نارضایتی پنهان می‌کند و با تیکه‌های نامحسوس، روز او را تلخ می‌کند. اگر شوهرش بپرسد «چرا این‌قدر داری به اینستاگرام نگاه می‌کنی؟»، می‌گوید: «ما که نداریم، اقلش وصف العیش، نصف العیش!»

بدون شرح بیشتر…، این قطره‌ای بود از قصه‌های عادت‌های بد، مباح و خوب ما و اختلال‌هایمان در روابط با نزدیکان ناشی از این عادت‌ها…



اما مطلب دو بعد بسیار عمیق دیگر دارد که نشان می‌دهد چرا این بحث عادت در عبادت اهمیت دارد!


چهل سال عبادت، اما همان آدمِ سابق!
عبادت اگر به شکل صحیح باشد، مقرّب است. قرب به خدا آثار دارد؛ از مهم‌ترینش این است که صفات انسان شبیه صفات خدا می‌شود. یعنی عبادت اگر صحیح بود، ظرفی در وجود انسان می‌سازد که جایگاه قرار گرفتن صفات نیک می‌شود و ظرف صفات بد را نیز از وجود انسان خارج می‌کند!
همچنین یقین و اعتقادات انسان را نیز اصلاح می‌کند، اعتماد شخص به وعده‌های خدا روز به روز بیشتر می‌شود و هر چه بیشتر این جهان را به شکل گذرگاهی موقت و محل کشت برای ابدیت خود می‌بیند!

حالا این یعنی چی؟ یعنی اگر ۲۰ سال، ۳۰ سال یا ۴۰ سال عبادت کردیم اما نسبت به قبل اوصاف بدمان عوض نشد؛ 
همان حسودی که بودیم هستیم، 
همان مغروری که بودیم هستیم، 
همان بی‌نظمی، همان شکم‌پرستی، همان خودخواهی، همان شهوترانی، همان تندخویی عصبی و… یا خدایی نکرده بدتر شدیم، 
و در عین حال خود را هم یک انسان متشرع و اهل عبادت می‌دانیم، باید بدانیم یک جای کار اساسی می‌لنگد و این عبادت ما نشده آن عبادتی که باید! و ما بهره‌ی لازم از عبادت را نبردیم!

هشدار چهارباره!!!! فریبِ شیطان را نخوریم!!!!
باز تأکید می‌کنم: معنایش رها کردن عمل و عبادت نیست!!!! که آن کید دیگری از ابلیس لعین است. 
معنایش این است که باید بریم در پی علاج و ریشه‌یابی، و بسا که یکی از ریشه‌ها و علاج‌هایش همین بحث «عبادت از سر عادت» باشد که عرض شد…


یارانِ حضرت حجت (عج)؛ الگوی عبادتِ زنده
نکته بعدی: در روایات بیان شده که یاران حضرت حجت ارواحنا فداه، نه فقط بسیار اهل عبادتند، نه فقط دارای صفات کریمانه و مبرای از  رذایل نفسانی‌اند، [بحار الأنوار (مجلسی): ج۵۲، ص۳۰۷ ]
بلکه اهل یقین هستند. [مُنْتَظِرُونَ مُوقِنُونَ غَیْرُ شَاکِّینَ صَابِرُونَ مُسْلِمُونَ (بحار الأنوار (علامه مجلسی):  ج۵۲ ص۱۴۳ - به نقل از تفسیر نعمانی)]
یقین بالاترین درجه ایمان و توحید است که اگر حاصل شد، خود به خود رذایل و صفات مذموم محو می‌شود. [...اَلْیَقِینُ فَوْقَ اَلتَّقْوَى بِدَرَجَةٍ وَ لَمْ یُقْسَمْ بَیْنَ اَلنَّاسِ شَیْءٌ أَقَلُّ مِنَ اَلْیَقِینِ قَالَ قُلْتُ فَأَیُّ شَیْءٍ اَلْیَقِینُ؟! قَالَ: اَلتَّوَکُّلُ عَلَى اَللَّهِ وَ اَلتَّسْلِیمُ لِلَّهِ وَ اَلرِّضَا بِقَضَاءِ اَللَّهِ وَ اَلتَّفْوِیضُ إِلَى اَللَّهِ. (الکافی  (کلینی): ج۲، ص۵۲)]
مولی علی در نهج البلاغه شریف بسیار دقیق مکانیزم آن را بیان فرموده. می‌فرماید: 
إِنَّ الْبُخْلَ وَالْجُبْنَ وَالْحِرْصَ غَرَائِزُ شَتَّى یَجْمَعُهَا سُوءُ الظَّنِّ بِاللَّهِ. (نهج البلاغه (سید رضی): نامهٔ ۵۳)
بخل، جبن و حرص صفات مذمومی به ظاهر پراکنده هستند که ریشه همه‌شان یکی است، بدگمانی به خدا. 
یعنی عدم یقین. 
کسی که ترسو است، یقین ندارد که خدا حواسش هست، توانشم هم دارد و پناه مهربان هر بی‌پناه است و اساساً هر قدرتمند دیگری قدرتش از اوست، نه اینکه در برابر خدا قدرتی باشد. اساساً وجود و قدرت هر صاحب قدرتی وابسته به عطای قدرت از سوی خداست!
کسی که بخیل است (یعنی در رزاقیت خدا نگاهش دارای نقص و ایراد است)، می‌ترسد اگر حتی به شکل صحیح از مال پاک به مستحق واقعی  انفاق کند، خدا جایش را پر نکند!
کسی که حریص است نیز به تقدیرات عادلانه و حکیمانه خدا باور ندارد و فکر می‌کند با حرصش، هم می‌تواند خودش به شکل استقلالی و ذاتی (بی نیاز از اذن و حول و قوا و فیض و اراده و توفیق الهی) چیزی به دست آورد، هم فکر می‌کند این چیز که با حرص می‌خواهد کسبش کند برایش خیر است؛ حرص حالتی است که موجب می‌شود انسان برای رسیدن به خواسته‌اش از خطوط قرمز الهی عبور کند! چنانچه به این معنا در احادیث متعدد ذکر شده است: [امام سجاد علیه السلام:..ثُمَّ اَلْحِرْصُ وَ هِیَ مَعْصِیَةُ آدَمَ وَ حَوَّاءَ عَلَیْهَا اَلسَّلاَمُ...  ( الکافی (کلینی):  ج۲، ص۳۱۶) امام حسن مجتبی علیه السلام: هَلاکُ النّاسِ فى ثَلاث: أَلْکِبْرُ، أَلْحِرْصُ، أَلْحَسَدُ؛ ...أَلْحِرْصُ عَدُوُّ النَّفْسِ وَ بِهِ أُخْرِجَ آدَمُ مِنَ الْجَنَّهِ... (کشف الغمة (اربلی): ج۱، ص۵۷۱)
و چنانچه بیان شد، مشخص می‌شود این عبادت یاران حضرت حجت، نمی‌تواند از سر عادت باشد، چرا که حاصلش شده تزکیه نفس از صفات پلید و آراسته شدن به صفات نیک و نائل شدن به گوهر یقین.


روزِ تزاحم وظیفه‌ی مورد رضای خدا و میل نفسِ با ظاهری موجّه؛ روزِ حقیقت

شاید بسیاری از ما سال‌ها گمان کرده‌ایم خدا را عبادت می‌کنیم،
در حالی که تنها عادتی مقدس برای نفسمان را تکرار کرده‌ایم.

روزی که میان آن عادت و رضای خدا تزاحم پیش آمد، همان روز معلوم می‌شود معبود ما خدا بوده، یا عادت و نفسمان...

به قول آن عالم ربّانی که این بیانات اشاراتی از شاگرد اول ایشان بود:
خدایا، ما که به خودمان رحم نمی‌کنیم، خودت به ما رحم کن...

نقد قاطعِ «حسبنا کتاب الله» بر پایهٔ قرآن، عقل و روایات اهل‌بیت علیهم‌السلام

آیا فهم درست قرآن، نیازمند واسطه‌ی کارشناس است؟
و آیا فهم کامل قرآن، حتی برای کارشناس، نیازمند قول معصوم دارد؟
یا قرآن به حکم هدی للناس بودن، کامل بی‌نیاز از رجوع به کارشناس اعم از معصوم و غیر معصوم است
و یا به حکم نور بودنش، کارشناس می‌تواند با اکتفا به خود قرآن، کل مفاهیم قرآن را بی‌نیاز از معصوم بفهمد؟
و آیا حسبنا کتاب الله حرف درستی است، یا کفر به صریح آیات خود قرآن کریم است؟

پاسخ با براهین قاطع و مطلق حضرات معصومین علیه السلام با منطق محض:

مولی امیرالمؤمنین علی علیه السلام به زیبایی و اتقان هر‌چه تمام‌تر پاسخ فرمودند:

إِنَّ اللَّهَ جَلَّ ذِکْرُهُ ...قَسَمَ کَلَامَهُ ثَلَاثَهًَْ أَقْسَامٍ 
فَجَعَلَ قِسْماً مِنْهُ یَعْرِفُهُ الْعَالِمُ وَ الْجَاهِلُ 
وَ قِسْماً لَا یَعْرِفُهُ إِلَّا مَنْ صَفَا ذِهْنُهُ وَ لَطُفَ حِسُّهُ وَ صَحَّ تَمْیِیزُهُ مِمَّنْ شَرَحَ اللَّهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلَامِ 
وَ قِسْماً لَا یَعْرِفُهُ إِلَّا اللَّهُ وَ أُمَنَاؤُهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ...

به راستی که خدا بلندمرتبه ...کلام خود (قرآن) را به سه دسته تقسیم کرده است.
بخشی از آن را به گونه‌ای قرار داده که عالم و جاهل آن را درک کنند.
بخشی دیگر را تنها کسانی می‌شناسند که ذهنشان صاف، حسشان لطیف، و قدرت تشخیصشان صحیح باشد؛ همان‌هایی که خداوند سینه‌شان را برای اسلام گشاده کرده است.
و بخشی دیگر را تنها خدا، امنای او و راسخان در علم که حجت‌های الهی هستند می‌شناسند...

در ادامه حضرت می‌فرمایند:
پس (از نمونه‌های) آنچه که جاهل و عالم هر دو از آیات قرآن می‌فهمند، 
فضیلت رسول خدا (صلی‌الله‌علیه‌وآله) در کتاب خداست. 
این همان سخن خداوند است که می‌فرماید: 
«هر کس از پیامبر اطاعت کند، خدا را اطاعت کرده است.» 
و همچنین می‌فرماید: 
«به‌راستی خداوند و فرشتگانش بر پیامبر درود می‌فرستند؛ ای کسانی که ایمان آورده‌اید، بر او درود بفرستید و سلامی کامل بگویید.»

و این آیه دو بُعد دارد: ظاهر آن «بر او درود بفرستید» و باطن آن «سلامی کامل بگویید» است. 
مقصود از سلّموا تسلیما (سلام کامل گفتن) در این آیه، یعنی تسلیم کسی باشید که پیامبر او را وصی خود کرده، به‌جای خود منصوب نموده، و او را بر شما برتر قرار داده است و آنچه به او سپرده، بی‌چون‌وچرا بپذیرید. 
و این از جمله چیزهایی است که به تو گفتم: 
تنها کسانی آن را درک می‌کنند که حس لطیف، ذهن صاف، و قدرت تشخیص درست داشته باشند.

در ادامه هم حضرت نمونه‌هایی از آیات قرآن را بیان می‌کنند که 
 نه تنها عوام 
و بلکه خواصی که ذهن‌های قوی و ایمان فوق‌العاده‌ هم دارند به سمت فهم آن راه ندارند 
و احدی جز آن کسی که علمش متصل به علم خداست و حجت خدا بر خلق است مقصود حقیقی آن آیات را درک نمی‌کند.

حضرت علت وجود چنین آیاتی در قرآن را که جز حجت‌های خدا معنای صحیح آن‌ها را نمی‌دانند چنین بیان می‌دارند:

وَ إِنَّمَا فَعَلَ ذَلِکَ لِئَلَّا یَدَّعِیَ أَهْلُ الْبَاطِلِ مِنَ الْمُسْتَوْلِینَ عَلَی مِیرَاثِ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) مِنْ عِلْمِ الْکِتَابِ...

و به راستی که خدای متعال تنها به این جهت چنین کرد تا آن اهل باطلی که پس از رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله به نا حق بر میراث ایشان مسلط گشتند، چیزی از علم کتاب را که خداوند برای آنان قرار نداده است، ادعا نکنند، 
تا آن‌ها را وادار کند که به جهت جهلشان، ناچار شوند از کسانی پیروی کنند که خداوند ایشان را صاحبان حقیقی ولایت بر مسلمین قرار داده.
اما آنان (منافقان و ستمگران) از اطاعت او سر باز زدند؛ استکبار ورزیدند و بر خداوند بلندمرتبه  دروغ‌بستن، و به جهت کثرت کسانی که ظاهراً با آنان همراهی می‌کردند و به آنان کمک می‌نمودند  فریفته شدند، درحالی‌که با خداوند بزرگ و پیامبرش صلی الله علیه و آله به دشمنی برخاسته بودند.

الاحتجاج (طبرسی): ج۱، ص۲۴۰


اگر کسی بگوید:
فهم قرآن مطلقا نیازی به مفسر معصوم ندارد!
و حسبنا کتاب الله!
اولاً خلاف صریح قرآن حرف زده، چرا که خدا به صراحت می‌فرماید:

وَ أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیْهِمْ وَ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ (نحل:۴۴)
و ما این ذکر [قرآن‌] را بر تو نازل کردیم، تا آنچه به سوى مردم نازل شده است براى آنها تببین سازی و شاید اندیشه کنند. 

یعنی ضرورت رجوع به مبیّن و مفسر حقیقی قرآن برای فهم ‌آن!

دوما خلاف صریح عقل سخن گفته!
شما برای درک درست هر متنی به تناسب عمق و اهمیتش به کارشناس رجوع می‌کنید!

سوما خلاف منطق محکم روایتی است که در بالا تقدیم شده است.
لذا باید گفت:
بله قرآن فرموده هدی للناس است

اما همین قرآن فرموده متشابه هم دارد
همین قرآن فرموده از راسخون در علم باید پرسیده شود!

خود قرآن فرموده این قرآن باید توسط نبی لتبیّن للناس بشود

به گواه تاریخ، بزرگترین انحراف‌ها در اسلام برای گروه‌هایی هستند که با همین مدل  و ادعای بی‌نیازی مطلق از قول معصوم برای فهم قرآن رفتند سراغ تفسیر آیات!

بله هر کسی به قدر ظرف، فهم، طهارت، صدق، علم و ایمانش، از محکمات قرآن بهره دارد
اما خود این محکمات بواطنی دارند و سایر متشابهات بسیار معانی دقیق‌تر و عمیق‌تر فراتر از برداشت‌های شخصی دارد.
فهم درست منظومه‌ی قرآن کریم به گواه صریح خود قرآن بی‌واسطه، به طور مطلق! به ناکجا آباد ختم می‌شود!

به قول حضرت امام جعفر صادق علیه السلام:
نَزَلَتْ عَلَیْهِ الصَّلَاهًُْ وَ لَمْ یُسَمِّ اللَّهُ لَهُمْ ثَلَاثاً وَ لَا أَرْبَعاً حَتَّی کَانَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) هُوَ الَّذِی فَسَّرَ ذَلِکَ لَهُمْ (الکافی (ثقة السلام کلینی): ج۱، ص۲۸۶)
قرآن امر کرده است به نماز خواندن!
با این منطق چگونه نماز خواندن در کجای قرآن است؟!؟

قرآن امر کرده است به اطاعت از اولی الامر
با این منطق مصادیق اولی الامر از کجا مشخص می‌شود؟!


مولی امیرالمؤمنین علی علیه السلام:

ذَلِکَ اَلْقُرْآنُ فَاسْتَنْطِقُوهُ وَ لَنْ یَنْطِقَ لَکُمْ أُخْبِرُکُمْ عَنْهُ إِنَّ فِیهِ عِلْمَ مَا مَضَى وَ عِلْمَ مَا یَأْتِی إِلَى یَوْمِ اَلْقِیَامَةِ وَ حُکْمَ مَا بَیْنَکُمْ وَ بَیَانَ مَا أَصْبَحْتُمْ فِیهِ تَخْتَلِفُونَ فَلَوْ سَأَلْتُمُونِی عَنْهُ لَعَلَّمْتُکُمْ.

این قرآن را، از او بخواهید تا با شما سخن گوید، 
او هرگز سخن نگوید، 
ولى من از او به شما خبر می‌دهم، 
علم گذشته و علم آینده تا روز قیامت در قرآن است و میان شما حکم مى‌دهد و اختلافات شما را بیان می‌کند، 
 اگر از من قرآن را بپرسید، به شما مى‌آموزم.

الکافی (ثقة السلام کلینی): ج۱، ص۶۰


و نیز در جای دیگر می‌فرمایند:

هَذَا اَلْقُرْآنُ إِنَّمَا هُوَ خَطٌّ مَسْطُورٌ بَیْنَ اَلدَّفَّتَیْنِ لاَ یَنْطِقُ بِلِسَانٍ وَ لاَ بُدَّ لَهُ مِنْ تَرْجُمَانٍ.

این قرآن تنها نوشته‌ای است که میان دو جلد ثبت شده است؛ خود به زبان سخن نمی‌گوید 
و ناگزیر نیاز به کسی دارد که آن را تفسیر و ترجمه کند (و مقصود حقیقی آن را بیان نماید).

نهج البلاغة (سید رضی): ج۱، ص۱۸۲


و نیز:

بخشی از مناظره منصور بن حازم با علمای اهل سنت که آن را در محضر حضرت امام جعفر صادق علیه السلام گزارش کرد و مورد تأیید حضرت واقع شد:

قُلْتُ فَحِینَ مَضَى رَسُولُ اللَّهِ صلوات الله علیه مَنْ کَانَ الْحُجَّةَ عَلَى خَلْقِهِ
فَقَالُوا الْقُرْآنُ
فَنَظَرْتُ فِی الْقُرْآنِ فَإِذَا هُوَ یُخَاصِمُ بِهِ الْمُرْجِئُ وَ الْقَدَرِیُّ وَ الزِّنْدِیقُ الَّذِی لَا یُؤْمِنُ بِهِ حَتَّى یَغْلِبَ الرِّجَالَ بِخُصُومَتِهِ
فَعَرَفْتُ أَنَّ الْقُرْآنَ لَا یَکُونُ حُجَّةً إِلَّا بِقَیِّمٍ فَمَا قَالَ فِیهِ مِنْ شَیْ‌ءٍ کَانَ حَقّاً.

من به ایشان (علمای اهل سنت) گفتم:
وقتی رسول خدا (صلوات‌الله‌علیه) از دنیا رفت، حجت خدا بر خلق چه کسی بود؟
گفتند: قرآن.
گفتم: من قرآن را بررسی کردم و دیدم که مرجئه، قدریه و زندیقی که حتی به آن ایمان ندارد، آن را دستاویز خود قرار می‌دهند تا مردمان را در مباحثات مغلوب کنند.
 پس دانستم که قرآن حجت نیست مگر با قیمی که آن را تفسیر کند و هر آنچه او درباره‌ی قرآن بگوید، حق باشد...

الکافی (ثقة الاسلام کلینی): ج۱، ص۱۸۸


یکی از متفکران معاصر امام حسن عسکری علیه السلام در حال نگارش کتابی با عنوان تناقضات قرآن بود، امام علیه السلام به یکی از شاگردان او گفت برو و به او بگو:

...هَذَا اَلْقُرْآنِ هَلْ یَجُوزُ أَنْ یَکُونَ مُرَادُهُ بِمَا تَکَلَّمَ مِنْهُ غَیْرَ اَلْمَعَانِی اَلَّتِی قَدْ ظَنَنْتَهَا؟
آیا ممکن است که خالق این قرآن مقصودی از کلامش داشته باشد غیر از آن معنایی که تو گمان داری و برداشت کرده‌ای؟

آن متفکر وقتی این سخن را شنید:

...فَتَفَکَّرَ فِی نَفْسِهِ وَ رَأَى ذَلِکَ مُحْتَمَلاً فِی اَللُّغَةِ وَ سَائِغاً فِی اَلنَّظَرِ
پس با خودش فکر کرد و دید بله چنین چیزی کاملا محتمل است و با توجه به ویژگی‌های زبانی قابل قبول و معقول است.

از آن شاگرد پرسید چه کسی این مطلب را به تو آموخته؟
آن شاگرد گفت امام شیعیان ابو محمد حسن بن علی.
آن متفکر در وقتی شنید که شاگرد این مطلب را از چه کسی آموخته گفت:

...مَا کَانَ لِیَخْرُجَ مِثْلُ هَذَا إِلاَّ مِنْ ذَلِکَ اَلْبَیْتِ، 
ثُمَّ إِنَّهُ دَعَا بِالنَّارِ وَ أَحْرَقَ جَمِیعَ مَا کَانَ أَلَّفَهُ.
این مطلب چیزی است که جز از چنین خانه‌ای (اشاره به اهل‌بیت) بیرون نمی‌آید.
سپس او آتشی طلبید و تمام نوشته‌هایی را که تألیف کرده بود، سوزاند.

المناقب (ابن شهر آشوب): ج۴، ص۴۲۴


این عبارت امام حسن عسکری علیه السلام:
آیا ممکن است که خالق این قرآن مقصودی از کلامش داشته باشد غیر از آن معنایی که تو گمان داری و برداشت کرده‌ای؟
در روایت فوق
یعنی همان هرمنوتیک
یعنی همان که منصور بن هازم گفت و امام صادق علیه السلام صحتش را تأیید کردند:
من قرآن را بررسی کردم و دیدم که مرجئه، قدریه و زندیقی که حتی به آن ایمان ندارد، آن را دستاویز خود قرار می‌دهند تا مردمان را در مباحثات مغلوب کنند.

یعنی اساساً معصوم
یگانه مفسر حقیقی قرآن است
که مانع می‌شود برداشت‌های نادرست و تا حد تناقض از متنی واحد توسط کسانی که علم به مبدأ وحی ندارند انجام شود!

همان که مولی علی علیه السلام فرمود:
این قرآن تنها نوشته‌ای است که میان دو جلد ثبت شده است؛ خود به زبان سخن نمی‌گوید 
و ناگزیر نیاز به کسی دارد که آن را تفسیر و ترجمه کند (و مقصود حقیقی آن را بیان نماید).


لذا به عنوان جمع‌بندی باید عرض کنیم:

ما یک تدبر در قرآن داریم

کِتَابٌ أَنزَلْنَاهُ إِلَیْکَ مُبَارَکٌ لِیَدَّبَّرُوا آیَاتِهِ وَلِیَتَذَکَّرَ أُولُو الْأَلْبَابِ (ص:۲۹)
این کتابی مبارک است که آن را بر تو نازل کردیم تا در آیاتش تدبر کنند و خردمندان پند گیرند.

امر قرآن است
توصیه قرآن هست
حیطه و قاعده دارد!
مقدمات و ملزوماتی دارد
با رعایت این مقدمات و ملزوماتش برای همه ممکن و لازمه.

این غیر تفسیری است که مقصود حضرات معصومین از بحث تفسیر است!

فهم مجملات و متشابهات قرآن 
و فهم بواطن محکمات قرآن 
و تاویلات قرآن قطعاً نیازمند معصوم است!

قرآن فرموده هدی للناس است
اما همین قرآن فرموده متشابه هم داره
از راسخون در علم باید پرسیده بشه!
خود قرآن فرموده این قرآن باید توسط نبی لتبین للناس بشه

به گواه تاریخ بزرگترین انحراف‌ها در اسلام برای گروه‌هایی هستند که با همین مدل با دعوی استغنای محض از روایت در فهم قرآن رفتن سراغ تفسیر 

بله هر کسی به قدر ظرف و فهم و علم و طهارت و صدق و ایمانش از محکمات قرآن بهره داره
اما خود این محکمات و سایر متشابهات بسیار معانی دقیقتر و عمیق‌تر فراتر از برداشت شخص داشته

فهم درست منظومه قرآن به گواه صریح خود قرآن بی‌واسطه، به طور مطلق! به ناکجا آباد ختم می‌شود!


آیا عالمِ غیرمعصوم هیچ نقشی ندارد؟
دارد، اما در طول معصوم، نه در عرض او.
یعنی عالم می‌تواند:
    لغت بداند،
   نحو و بلاغت بداند،
   سیاق و شأن نزول را بسنجد،
   روایات را جمع کند،
    محکم و متشابه را تفکیک کند،
    و فهمی اجتهادی عرضه کند.
اما این فهم:
    مستقل از معصوم نیست،
    مصون از خطا نیست،
    و به مرتبهٔ علم قطعی به تمام مراد الهی نمی‌رسد.

پس پاسخ دقیق این است:

برای فهم‌های ابتدایی و هدایتی:
لزوم کارشناس، مطلق نیست.

برای فهم تخصصی:
کارشناس لازم است.

برای فهم کامل و مصون از خطا:
فقط معصوم کافی است.


نتیجهٔ دقیق و نهایی
بنابراین، بر اساس آیات و روایاتی که ذکر شد، نتیجهٔ منقح چنین است:
  فهم صحیحِ همه‌جانبهٔ قرآن بی‌نیاز از کارشناس نیست.
 حتی کارشناس غیرمعصوم نیز برای فهم کامل قرآن بی‌نیاز از قول معصوم نیست.
 قرآن هدایتی عمومی دارد؛ اما این هدایت عمومی، مساوی با استقلال کامل از مبیّن نیست.
 نور بودن قرآن به این معنا نیست که هر کسی بتواند همهٔ مرادات آن را بدون حجت الهی استخراج کند.
«حسبنا کتاب الله» اگر به معنای استغنای مطلق از نبی و عترت باشد، کفر محض به صریح آیات خود قرآن کریم و خلاف عقل و منطق است.


روش خود بنده برای فهم قرآن چنین است: 
هر آیه را (ضمن توجه به سیاقش در سوره و سیاق خود سوره) ابتدا سعی می‌کنم: 
با رجوع به المیزان (علامه طباطبایی) و تسنیم (آیت الله جوادی آملی) و مجمع البیان (شیخ طبرسی)‌ ببینم فحوای کلام این بزرگواران چیست، در باب این آیات 
و نیز آیات مرتبط به آن‌ها را برای درک بهتر معنای آن آیه، چه آیاتی بیان کرده‌اند 
بعد با دانش خودم، فقه لغت آیات و تجزیه و ترکیب عربی را بررسی می‌کنم 
بعد باز نگاهی به تفسیر نمونه می‌اندازم (که برخی شبهات را مطرح و پاسخ داده است و جمع‌بندی خوبی بین تفاسیر انجام داده است)
 در نهایت می‌روم سراغ این چهار تفسیر روایی:
 البرهان (علامه بحرانی) و صافی (فیض کاشانی) و تفسیر روایی اهل بیت (اثر آقای برازش) و تفسیر مورد توجه و عنایت و توصیه‌ی آیت الله بهجت یعنی تفسیر منهج الصادقین (اثر ملا فتح‌الله کاشانی) 
 در مرحله‌ی بعد، مفاهیم مرتبط در آیه که در تحلیل‌های خودم و تفاسیر فوق ذکر شده را فهرست می‌کنم 
بعد می‌روم جامعه‌ی روایی از روایات معتبر پیرامون آن تشکیل می‌دهم (ورای روایات تفسیری!) (و روایات تفسیری دیگر آیات مرتبط با این آیه خاص مدنظر را هم می‌بینم) 
در مرحله‌ی بعد، به شدّت ردّ این آیات را در ادعیه و زیارات مأثور، علاوه بر روایات عادی دنبال می‌کنم! که گنج‌های عظیمی برای فهم آیات در این است که کجای یک دعا یا زیارت و چگونه معصوم آن را به کار برده است. 
به شأن نزول آن هم توجه می‌کنم اگر موجود باشد 
بعد به نکات تفسیری شهید سید علی خامنه‌ای رضوان الله علیه هم رجوع می‌کنم اگر موجود باشد
چرا؟
چون ایشان به قرآن کریم نگاه تمدّنی و حکومتی و اجتماعی خاص و فقیهانه‌ی بسیار ارزشمدنی دارد که می‌تواند افق‌های جدیدی به روی مخاطب بگشاید
و نیز اگر آرای تفسیری آیت الله سید محمد مهدی میرباقری هم موجود باشد در باب این آیات، آن‌ها را به جهت نگاه فلسفه‌تاریخی ارزشمند خاص ایشان می‌نگرم.

در گام بعد در کل این مجموعه بررسی‌ها  تدبّر می‌کنم، تا ببینم  به چه منظومه‌ای از فهم آن می‌رسم 
(ضمن داشتن تضرع به درگاه خدا و توسل به اهل بیت علیهم السلام که تا اذن و عنایت و توفیق نباشد، فهم درستی نخواهد بود.) 
اگر از علمای ربّانی هم به بزرگواری دسترسی داشتم و مورد خاصی بود، باز عرضه می‌کنم سیر تحلیل و تدبّر و خروجی‌ام را 

این سیاق من است در بررسی آیات قرآن کریم از سوی خودم.

افشای بطلان سخن کسانی که می‌گویند: همان‌طور که امام مجتبی برای جلوگیری از خونریزی صلح کرد، شما هم صلح کنید

باسمه تعالی

حقیقت صلح امام حسن مجتبی علیه السلام و افشای یک تحریف بزرگ (حقیقتی که شرط ظهور را نیز در دل خود دارد)

همان‌گونه که امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام در نبرد با طاغوت زمان، معاویه، تا آخرین لحظه‌ای که یار و امکان مقاومت داشتند، جنگ را ادامه دادند و هرگز کثرت کشته‌های دو طرف سبب نشد جهاد را متوقف کنند و مثلاً بفرمایند:
«چون جان مسلمانان در خطر است، از جنگ دست می‌کشم»،
با اینکه این بهانه، یعنی خونریزی و کشتار بسیار را، منافقانی چون اشعث بسیار به زبان آوردند و علم کردن همین بهانه، آن هم در آستانه‌ی پیروزی حضرت، از عوامل تحمیل حکمیت شد[1]!
به مانند ماجرای صفین، در ماجرای صلح امام حسن مجتبی علیه‌السلام نیز همین منطق الهی حاکم بود.
یعنی بنابر تصریح خود امام حسن مجتبی علیه‌السلام، علت اصلی ترک مخاصمه و پذیرش صلح با طاغوتی چون معاویه‌ی معلون، تنها و تنها نداشتن یار بود.
به فرموده‌ی امام مجتبی علیه السلام آنان که مدعی یاری حضرت بودند، یا خیانت کردند، یا دنیاطلب، عافیت‌جو و بی‌وفا از آب درآمدند[2].
ازاین‌رو، صلح بر حضرت تحمیل شد؛
و بدیهی است زمانی که تحققِ برترین مصلحت، یعنی مبارزه با طاغوت زمان، به سبب فقدان یار و خیانت و بی‌فایی و عافیت‌طلبی و دنیا‌خواهی مدعیان یاری ممکن نباشد، باید به مصالح پایین‌تری نظیر صلح تن داد.

اما خود حضرت در توضیح علت تن دادنشان به صلح با طاغوتی چون معاویه و واگذاری حکومت به او چنین فرمودند[3]:
«وَاللَّهِ مَا سَلَّمْتُ الْأَمْرَ إِلَیْهِ إِلَّا أَنِّی لَمْ أَجِدْ أَنْصَارًا، وَلَوْ وَجَدْتُ أَنْصَارًا لَقَاتَلْتُهُ لَیْلِی وَنَهَارِی حَتَّى یَحْکُمَ اللَّهُ بَیْنِی و َبَیْنَهُ[4].»
«به خدا سوگند، حکومت را به معاویه واگذار نکردم، مگر از آن رو که یاوری نیافتم؛ و اگر یارانی داشتم، شب و روز با او می‌جنگیدم تا خدا میان من و او حکم کند.»
از سوی دیگر، هنگامی که همان مردمِ دنیاطلب و عافیت‌جو و بی‌وفا، یک‌صدا فریاد زدند که خواهان پایان جنگ و حفظ جان و زندگی خود هستند[5]، امام حسن علیه‌السلام حقیقت را آشکارا به آنان هشدار دادند:
«بدانید معاویه به هیچ‌یک از وعده‌های خود وفا نخواهد کرد[6].»
و خطاب به این مردمان بی‌وفای عافیت‌طلب دنیاخواه که از جهاد با طاغوت و انجام فرمان خدا برای دنیایشان دست کشیدند فرمودند:
«شما دنیا را بر دین خود مقدم داشتید[7]!»

سپس حضرت آینده‌ی این مردمان بی‌وفایِ عافیت‌طلب دنیاخواهِ فراری از جهاد و مقاومت در برابر طاغوت را چنین ترسیم کردند:

«گویا می‌بینم فرزندانتان بر درِ خانه‌های فرزندان آنان ایستاده‌اند و از آنان آب و غذا می‌طلبند، اما نه به آنان آب می‌دهند و نه غذایی؛ پس دوری از رحمت خدا و نابودی بر شما، به سبب آنچه دست‌های خودتان پدید آورد.[8].»

یعنی شما به گمان دستیابی به امنیت و رفاه، از جهاد و مقاومت در برابر طاغوت گریختید؛ اما نتیجه، نه آسایش، بلکه خواری، وابستگی و گرفتاری‌های معیشتی بسیار سخت‌تر خواهد بود و این هم مقصرش خودتان هستید!

این حقیقت، تنها سخن امام حسن علیه‌السلام نیست؛ بلکه رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله نیز آن را به‌صراحت بیان فرموده‌اند:

«مَن تَرَکَ الجِهادَ أَلبَسَهُ اللهُ عَزَّوَجَلَّ ذُلًّا، وَفَقرًا فی مَعیشَتِهِ، وَمَحقًا فی دینِهِ[9].»
«هر کس جهاد را ترک کند، خداوند خواری، فقر در معیشت دنیا و نابودی دین را نصیب او خواهد کرد.»

لذا کسانی که دلایل دیگرِ تن دادن امام به صلح را به مصالح پایین‌تر، نظیر:
1) جلوگیری از خونریزی مسلمین[10]
2) عمل به سیره پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در جنگ حدیبیه، که در هر دو صلح عده‌ای از مومنین اول معترض بودند، ولی بعد، برکات صلح معلوم شد، که گویای دوراندیشی، مصلحان گردید[11].
3)
حفظ مصلحت جامعه اسلامی[12]
4) حفظ جان خود و شیعیان عدالت‌طلب، مخلص، فهیم که تعدادشان زیاد نبود[13].
5) افشای چهره معاویة سیاست مدار، زیرک، که گروهی او را کاتب وحی پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و فرد صالحی برای خلافت می‌دانستند. ولی پس از قرار داد صلح معاویه اعتراف کرد که من با شما برای دین نجنگیدم بلکه برای حکومت کردن بر دنیای شما جنگیدم[14] و چهره مخفی خود را با عدم پایبندی به مفاد صلحنامه آشکار کرد.


از سر جهل و کم‌‌اطلاعی یا فریب ناآگاهان، به عنوان دلیل اول و اصلی ترک جنگ با معاویه مطرح می‌کنند، دست به یکی از بدترین انواع تحریف تاریخ می‌زنند و خواسته یا ناخواسته امام معصوم و حقایق دین را تحریف می‌کنند!

حضرت امیر نیز بارها و بارها، دلیل اصلی برای عدم تلاش مسلحانه برای بازپس‌گیری حق غصب‌شده‌شان در مسئله‌ی خلافت را، همین فقدان یار بیان می‌کنند!
به عنوان نمونه فرمودند:
اگر 40 نفر یار می‌داشتند اقدام به قیام و گرفتن حقم می‌کردم[15].
نفرمودند، اگر ببینم کشته‌های مسلمین زیاد می‌شوند اقدام به قیام برای گرفتن حقم نمی‌کنم!
نبی اکرم صلی الله علیه و‌ آله نیز خطاب به حضرت امیر صلوات الله علیه فرمودند:
اگر یارانی داشتی با غاصبان حقت جهاد کن[16].
نفرمودند، اگر دیدی کشته‌های مسلمین زیاد می‌شود حقت را رها کن!
زمانی که یارانی برای قیام و اقامه‌ی بالاترین مصلحت یعنی نابودی طاغوت نبود، به تبع مصالح بعدی مطرح می‌شود؛
اما
تا وقتی یار باشد، بالاترین مصلحت که معصومین صلوات‌الله‌علیهم‌اجمعین در سیره‌شان از آن عدول نکرده‌اند، نابودی طاغوت‌هاست!

سایر امامان علیهم السلام هم علت ترک قیام را نداشتن یاران کافی بیان کرده‌اند که در روایات متعدد ذکر شده است[17].
و درباره‌ی خود امام زمان علیه السلام نیز به صراحت بیان شده است که اگر به تعداد کافی یار حقیقی برایشان محیا شود،‌ بر ایشان واجب می‌شود قیام و ایجاد تغییر در عالم[18]!
لذا مجدد با تأکید عرض می‌کنم،

کسانی که از سر جهل یا فریب، مواردی چون ترک خونریزی مسلمین و یا... را دلیل اصلی تن‌دادن امام به صلح با معاویه مطرح می‌کنند، به جای دلیل اصلی که نداشتن یاور بوده است، دست به یکی از بدترین تحریف‌ها می‌زنند و خواسته یا ناخواسته امام معصوم و حقایق دین را تحریف می‌کنند!



 

 

 



[1] چنانچه اشعث ملعون در حالی که سپاه حضرت چیزی تا پیروزی باقی نمانده بود، بعد از جنگ لیلة الحریر که با کشته‌های فراوان سپاه شام همراه بود گفت: «یا معشر المسلمین، قد رأیتم ما قد کان فی یومکم هذا الماضی، وما قد فنی فیه من العرب! فوالله لقد بلغت من السن ما شاء الله أن أبلغ فما رأیت مثل هذا الیوم قط! ألا فلیبلغ الشاهد الغائب: إنا إن نحن تواقفنا غداً إنه لفناء العرب وضیعة الحرمات. أما والله ما أقول هذه المقالة جزعاً من الحتف، ولکنی رجل مسن أخاف على الذراری غداً إذا فنینا...» (وقعة صفین (نصر بن مزاحم): ج۱، ص۴۸۱)

«ای مسلمانان! آنچه امروز گذشت و آن مقدار از عرب که نابود شدند را دیدید. به خدا سوگند، در تمام عمرم روزی مانند امروز ندیده‌ام. حاضران به غایبان برسانند که اگر فردا نیز در برابر یکدیگر بایستیم، نتیجه‌اش نابودی عرب و از بین رفتن حرمت‌ها خواهد بود. به خدا این سخن را از ترس مرگ نمی‌گویم؛ بلکه پیرمردی هستم که اگر ما نابود شویم، بر زنان و فرزندان بیمناکم.»
چناچه مشاهده می‌کنید، نگرانی این معلون هم بیش از هر چیز از نابودی عرب است، نه مغلوب شدن جبهه‌ی حق! نه حتی کشته شدن مسلمین!

[2] وَ لَکِنِّی عَرَفْتُ أَهْلَ اَلْکُوفَةِ وَ بَلَوْتُهُمْ وَ لاَ یَصْلُحُ لِی مِنْهُمْ مَنْ کَانَ فَاسِداً إِنَّهُمْ لاَ وَفَاءَ لَهُمْ وَ لاَ ذِمَّةَ فِی قَوْلٍ وَ لاَ فِعْلٍ إِنَّهُمْ لَمُخْتَلِفُونَ وَ یَقُولُونَ لَنَا إِنَّ قُلُوبَهُمْ مَعَنَا وَ إِنَّ سُیُوفَهُمْ لَمَشْهُورَةٌ عَلَیْنَا. (احتجاج (طبرسی): ج۲، ص۲۹۱)

من مردم کوفه را خوب شناخته و آزموده‌ام؛ هیچ فرد فاسدی از آنان برای من شایستگی همراهی ندارد. آنان نه وفاداری دارند و نه به عهد و پیمان، نه در گفتار و نه در کردار. آنان سخت دچار اختلاف و دودستگی‌اند؛ به ما می‌گویند در ادعا که دل‌هایشان با ماست، اما شمشیرهایشان بر ضدّ ما از نیام کشیده شده است.

[3] أَتَیْتُ اَلْحَسَنَ بْنَ عَلِیٍّ عَلَیْهِ السَّلاَمُ فَقُلْتُ یَا اِبْنَ رَسُولِ اَللَّهِ أَذْلَلْتَ رِقَابَنَا وَ جَعَلْتَنَا مَعْشَرَ اَلشِّیعَةِ عَبِیداً مَا بَقِیَ مَعَکَ رَجُلٌ؟ قَالَ وَ مِمَّ ذَاکَ؟ قَالَ قُلْتُ بِتَسْلِیمِکَ اَلْأَمْرَ لِهَذَا اَلطَّاغِیَةِ... (احتجاج (طبرسی): ج۲، ص۲۹۱)

[4] احتجاج (طبرسی): ج۲، ص۲۹۱

[5] لَمَّا وَجَدَ اَلْحَسَنُ بْنُ عَلِیٍّ عَلَیْهِمَا اَلسَّلاَمُ فَتْرَةً مِنْ أَنْصَارِهِ... وَ کَتَبَ مُعَاوِیَةُ فِی طَلَبِ اَلصُّلْحِ إِلَیْهِ وَ إِلَی‌ أَصْحَابِهِ خَطَبَ خُطْبَةً مِنْهَا: «مَا ثَنَانَا عَنْ أَهْلِ اَلشَّامِ شَکٌّ وَ لاَ نَدَمٌ، وَ إِنَّمَا کُنَّا نُقَاتِلُهُمْ بِالسَّلاَمَةِ وَ اَلصَّبْرِ، فَشِیبَتِ اَلسَّلاَمَةُ بِالْعَدَاوَةِ، وَ اَلصَّبْرُ بِالْجَزَعِ، وَ کُنْتُمْ فِی مُنْتَدَبِکُمْ إِلَی‌ صِفِّینَ، دِینُکُمْ أَمَامَ دُنْیَاکُمْ، فَأَصْبَحْتُمُ اَلْیَوْمَ دُنْیَاکُمْ أَمَامَ دِینِکُمْ، أَلاَ وَ إِنَّا لَکُمْ کَمَا کُنَّا وَ لَسْتُمْ کَمَا کُنْتُمْ لَنَا، أَصْبَحْتُمْ بَیْنَ قَتِیلَیْنِ: قَتِیلٍ بِصِفِّینَ تَبْکُونَ لَهُ، وَ قَتِیلٍ بِالنَّهْرَوَانِ تَطْلُبُونَ مِنَّا ثَأْرَهُ، وَ اَلْبَاکِی خَاذِلٌ، وَ اَلْبَاقِی ثَائِرٌ، وَ مُعَاوِیَةُ یَدْعُونَا إِلَی‌ أَمْرٍ لَیْسَ فِیهِ عِزٌّ وَ لاَ نَصَفَةٌ، فَإِنْ أَرَدْتُمُ اَلْمَوْتَ، رَدَدْنَاهُ وَ حَاکَمْنَاهُ إِلَی‌ اَللَّهِ بِظُبَاتِ اَلسُّیُوفِ، وَ إِنْ أَرَدْتُمُ اَلْحَیَاةَ، قَبِلْنَاهُ، وَ أَخَذْنَا لَکُمْ بِالرِّضَی‌» فَنَادَاهُ اَلنَّاسُ مِنْ کُلِّ جَانِبٍ: اَلْبَقِیَّةَ اَلْبَقِیَّةَ یَا اِبْنَ رَسُولِ اَللَّهِ. (التشریف بالمنن فی التعریف بالفتن (سید بن طاووس): ج۱، ص۳۶۱ - أسد الغابة‌ (ابن اثیر): ج۲، ص۱۳)
هنگامی که امام حسن بن علی علیهما السلام سستی و کاهش حمایت یاران خود را مشاهده کرد،
و معاویه برای درخواست صلح به ایشان و یارانش نامه نوشت، امام خطبه‌ای ایراد فرمود که بخشی از آن چنین است:
«آنچه ما را از رویارویی با مردم شام بازداشته، نه شک بوده است و نه پشیمانی؛ بلکه ما با سلامتِ دل و استقامت با آنان می‌جنگیدیم، اما اکنون آن سلامت با دشمنی درآمیخته و آن شکیبایی به بی‌تابی تبدیل شده است.

آن روز که به سوی صفین می‌رفتید، دینتان بر دنیایتان مقدم بود؛ اما امروز دنیایتان را بر دینتان مقدم داشته‌اید.

آگاه باشید! ما همان هستیم که بودیم، اما شما دیگر آن‌گونه که نسبت به ما بودید، نیستید.
امروز میان دو کشته گرفتار شده‌اید:

یکی کشته‌های صفین که بر آنان می‌گریید،

و دیگری کشته‌های نهروان که خون‌خواهی آنان را از ما مطالبه می‌کنید.

آن که می‌گرید، دست از یاری کشیده است، و آن که زنده مانده، در اندیشه خون‌خواهی است.

اکنون معاویه ما را به کاری فرا می‌خواند که نه عزتی در آن است و نه انصافی.

اگر جهاد و مرگ و شهادت در راه خدا را می‌جویید، دعوت او را رد می‌کنیم و با تیزی شمشیرها داوری را به پیشگاه خدا می‌بریم؛

و اگر زندگی و باقی‌ماندن در دنیا را می‌خواهید، آن را می‌پذیریم و به آن‌چه شما به آن راضی هستید تن می‌دهیم.»

در این هنگام مردم از هر سو فریاد زدند:

زندگی و باقی‌ماندن در دنیا را می‌خواهیم! زندگی و باقی‌ماندن در دنیا را می‌خواهیم! ای فرزند رسول خدا.

[6]وَاللَّهِ إِنَّ مُعَاوِیَةَ لَا یَفِی لِأَحَدٍ مِنْکُمْ بِمَا ضَمِنَهُ (علل الشرایع (شیخ صدوق) ج۱، ص۲۲۰)

[7] کُنْتُمْ فِی مُنْتَدَبِکُمْ إِلَى صِفِّینَ، دِینُکُمْ أَمَامَ دُنْیَاکُمْ، فَأَصْبَحْتُمُ الْیَوْمَ دُنْیَاکُمْ أَمَامَ دِینِکُمْ. (التشریف بالمنن فی التعریف بالفتن (سید بن طاووس): ج۱، ص۳۶۱ - أسد الغابة (ابن أثیر): ج۲، ص۱۳)

[8]  وَلَکِنِّی کَأَنِّی أَنْظُرُ إِلَى أَبْنَائِکُمْ وَاقِفِینَ عَلَى أَبْوَابِ أَبْنَائِهِمْ یَسْتَسْقُونَهُمْ وَیَسْتَطْعِمُونَهُمْ بِمَا جَعَلَهُ اللَّهُ لَهُمْ، فَلَا یُسْقَوْنَ وَلَا یُطْعَمُونَ. فَبُعْدًا وَسُحْقًا لِمَا کَسَبَتْهُ أَیْدِیکُمْ. (علل الشرایع (شیخ صدوق): ج۱، ص۲۲۰)

[9] الکافی (ثقة الاسلام کلینی): ج۵، ص۲

[10] هنگامی که معاویه‌ی معلون، بعد از صلح و غصب حکومت، از حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام درخواست کرد، که فرماندهی جنگ با خوارج را که علیه معاویه برخواسته‌ بودند به عهده بگیرند، امام مجتبی علیه السلام به او فرمود:
و الله لقد کففت عنک لحقن دماء المسلمین و ما أحسب ذاک یسعنی أ فأقاتل عنک قوما أنت و الله أولى بالقتال منهم. (شرح نهج البلاغة (ابن ابی الحدید): ج
۵، ص۹۸)
«به خدا سوگند، من برای حفظ خون مسلمانان از جنگ با تو دست کشیدم؛ و این ترک جنگ با تو به جهت حفظ جان مسلمین، مرا مجاز نمی‌دارد که برای حمایت از تو بجنگم! آیا من به نفع تو با گروهی بجنگم که به خدا سوگند، خودِ تو از آنان به جنگ سزاوارتری؟» (و اگر بنای بر جنگ باشد اول باید با تو بجنگم)

[11] أَبِی سَعِیدٍ عَقِیصَا قَالَ: قُلْتُ لِلْحَسَنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ یَا اِبْنَ رَسُولِ اَللَّهِ لِمَ دَاهَنْتَ مُعَاوِیَةَ وَ صَالَحْتَهُ وَ قَدْ عَلِمْتَ أَنَّ اَلْحَقَّ لَکَ دُونَهُ وَ أَنَّ مُعَاوِیَةَ ضَالٌّ بَاغٍ فَقَالَ ...یَا أَبَا سَعِیدٍ عِلَّةُ مُصَالَحَتِی لِمُعَاوِیَةَ عِلَّةُ مُصَالَحَةِ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ لِبَنِی ضَمْرَةَ وَ بَنِی أَشْجَعَ وَ لِأَهْلِ مَکَّةَ حِینَ اِنْصَرَفَ مِنَ اَلْحُدَیْبِیَةِ أُولَئِکَ کُفَّارٌ بِالتَّنْزِیلِ وَ مُعَاوِیَةُ وَ أَصْحَابُهُ کُفَّارٌ بِالتَّأْوِیلِ (علل الشرایع (شیخ صدوق): ج۱، ص۲۱۱)
از ابى سعید عقیصا نقل کرده که وى گفت: محضر مبارک حسن بن على بن ابى طالب عرض کردم: اى فرزند رسول خدا براى چه با معاویه مداهنه و صلح نمودید و حال آن که مى‌دانستید حقّ‌ مال شما است نه مال او و نیز مى‌دانستید که معاویه گمراه و ستمگر است‌؟ حضرت فرمودند: ...اى ابا سعید به همان علّتى که پیامبر خدا صلّى اللّه علیه و آله با بنى ضمره و بنى اشجع و با اهل مکّه هنگام برگشت از حدیبیّه صلح فرمودند من نیز با معاویه صلح نموده‌ام، آنها که رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله با ایشان صلح فرمود بنصّ‌ کتاب کافر بودند و معاویه و اصحابش به مقتضاى تأویل قرآن کافر مى‌باشند!

[12] أَنَّهُ قَالَ اَلْحَسَنُ عَلَیْهِ السَّلاَمُ فِی صُلْحِ مُعَاوِیَةَ أَیُّهَا اَلنَّاسُ إِنَّکُمْ لَوْ طَلَبْتُمْ مَا بَیْنَ جَابُلْقَا وَ جَابِرْسَا رَجُلاً جَدُّهُ رَسُولُ اَللَّهِ مَا وَجَدْتُمْ غَیْرِی وَ غَیْرَ أَخِی وَ إِنَّ مُعَاوِیَةَ نَازَعَنِی حَقّاً هُوَ لِی فَتَرَکْتُهُ لِصَلاَحِ اَلْأُمَّةِ وَ حَقْنِ دِمَائِهَا وَ قَدْ بَایَعْتُمُونِی عَلَى أَنْ تُسَالِمُوا مَنْ سَالَمْتُ وَ قَدْ رَأَیْتُ أَنْ أُسَالِمَهُ وَ أَنْ یَکُونَ مَا صَنَعْتُ حُجَّةً عَلَى مَنْ کَانَ یَتَمَنَّى هَذَا اَلْأَمْرَ وَ إِنْ أَدْرِی لَعَلَّهُ فِتْنَةٌ لَکُمْ وَ مَتاعٌ إِلى حِینٍ وَ فِی رِوَایَةٍ: إِنَّمَا هَادَنْتُ حَقَّنَا لِلدِّمَاءِ وَ صِیَانَتِهَا وَ إِشْفَاقاً عَلَى نَفْسِی وَ أَهْلِی وَ اَلْمُخْلِصِینَ مِنْ أَصْحَابِی. (المناقب (ابن شهر آشوب): ج۴، ص۳۴)

امام حسن علیه‌السلام درباره صلح با معاویه فرمودند:
ای مردم! اگر سراسر شرق و غرب عالم را بگردید، هرگز مردی را که جدّش رسول خدا باشد، جز من و برادرم نخواهید یافت.
معاویه بر سر حقی که از آنِ من بود با من به نزاع برخاست؛ اما من آن حق را به خاطر صلاح امت و حفظ خون‌های آنان واگذار کردم.

شما نیز با من بیعت کرده بودید که با هر کس صلح کردم، صلح کنید.

من مصلحت را در صلح با او دیدم و خواستم آنچه انجام دادم، حجتی باشد بر کسانی که آرزوی رسیدن به این حکومت را در سر داشتند. و من نمی‌دانم؛ شاید این، آزمایشی برای شما و بهره‌ای تا مدتی معین باشد.»
و در روایتی دیگر آمده است:

من تنها به خاطر حفظ خون‌ها و پاسداری از آنها، و از روی دلسوزی نسبت به جان خود، خانواده‌ام و یاران مخلصم، از حق خود موقتاً دست کشیدم و با آنان آتش‌بس و صلح برقرار کردم.

[13] إِنِّی لَمَّا رَأَیْتُکُمْ لَیْسَ بِکُمْ عَلَیْهِمْ قُوَّةٌ سَلَّمْتُ اَلْأَمْرَ لِأَبْقَى أَنَا وَ أَنْتُمْ بَیْنَ أَظْهُرِهِمْ کَمَا عَابَ اَلْعَالِمُ اَلسَّفِینَةَ لِتَبْقَى لِأَصْحَابِهَا وَ کَذَلِکَ نَفْسِی وَ أَنْتُمْ لِنَبْقَى بَیْنَهُمْ (تحف العقول (ابن شعبه حرّانی): ج۱، ص۳۰۷)

[14] معاویه‌ی ملعون بعد از صلح با امام مجتبی علیه السلام و حاضر شدن در میان کوفیان خطاب به ایشان گفت:
مَا قَاتَلْتُکُمْ لِتُصَلُّوا وَ لاَ لِتَصُومُوا وَ لاَ لِتَحُجُّوا وَ لاَ لِتُزَکُّوا إِنَّکُمْ لَتَفْعَلُونَ ذَلِکَ وَ لَکِنِّی قَاتَلْتُکُمْ لِأَتَأَمَّرَ عَلَیْکُمْ (ارشاد (شیخ مفید): ج
۲ ص۷)

[15] امیرالمؤمنین علیه السلام نیز نداشتن یار را علت عدم قیام برای بازپس‌گیری خلافت معرفی کردند و فرمودند:
«لَوْ کُنْتُ وَجَدْتُ یَوْمَ بُویِعَ أَبُو بَکْرٍ أَرْبَعِینَ رَجُلًا مُطِیعِینَ لَجَاهَدْتُهُمْ.» سفینة البحار (شیخ عباس قمی): ج
۳، ص۲۸۲
«اگر روزی که با ابوبکر بیعت شد، چهل مرد فرمانبردار می‌یافتم، با آنان جهاد می‌کردم.»

هنگامی هم که می‌خواستند از امیرالمؤمنین برای اولین غاصب خلافت بیعت بگیرند، امام فرمود:

أَمَا وَ اللَّهِ مَا أَلُومُ نَفْسِی فِی جِهَادِکُمْ وَ لَوْ کُنْتُ اسْتَمْکَنْتُ مِنَ الْأَرْبَعِینَ رَجُلًا لَفَرَّقْتُ جَمَاعَتَکُمْ وَ لَکِنْ لَعَنَ اللَّهُ أَقْوَاماً بَایَعُونِی ثُمَّ خَذَلُونِی‏. (کتاب سلیم بن قیس: ج2، ص588)

به خدا قسم خود را در جهاد با شما سرزنش نمی‌‏کنم، و اگر چهل نفر برایم ممکن می‌‏شد جمعیت شما را متفرّق می‌‏ساختم، ولى خدا لعنت کند اقوامى را که با من بیعت کردند و سپس مرا خوار نمودند.

سلمان این حقیقت تلخ را چنین یاد می‌کند:
سلیم بن قیس الهلالی عن سلمان فی حدیث مبایعة أبی بکر وعدولهم عن أمیر المؤمنین (علیه السلام) قال سلمان عقیب ذلک: فلما کان اللیل حمل فاطمة على حمار وأخذ بید الحسن والحسین (علیهما السلام) فلم یدع أحدا من أهل بدر من المهاجرین ولا من الأنصار إلا أتاه فی منزله وذکره حقه ودعاه إلى نصرته، فما استجاب له إلا أربعة وأربعون رجلا فأمرهم أن یصبحوا محلقین رؤوسهم معهم سلاحهم على أن یبایعوه على الموت، فأصبحوا لم یوافقه منهم إلا أربعة قال: أنا وأبو ذر والمقداد والزبیر بن العوام، ثم عاودهم لیلا یناشدهم فقالوا: نصبحک بکرة فما أتاه منهم أحد غیرنا، فلما رأى على غدرهم وقلة وفائهم لزم بیته وأقبل على القرآن یؤلفه ویجمعه فلم یخرج من بیته حتى جمعه [وکان فی الصحف والشظاظ والأسیار والرقاع.] (کتاب سلیم بن قیس الهلالی: ج1، ص146 - غایة المرام (علامه بحرانی): ج6 ، ص26)

سلیم بن قیس هلالی از سلمان فارسی، در ضمن حدیث مربوط به بیعت با ابوبکر و روی‌گردانی مردم از امیرالمؤمنین علی(علیه السلام)، نقل می‌کند که سلمان گفت:

«پس چون شب روزی که با آن‌ها بیعت شد فرا رسید، علی(علیه السلام) فاطمه(سلام‌الله‌علیها) را بر الاغی سوار کرد و دست حسن و حسین(علیهما‌السلام) را گرفت و به درِ خانه شرکت‌کنندگان بدر، از مهاجر و انصار، رفت و حق خود را به یادش آورد و او را به یاری خویش فراخواند. اما جز چهل و چهار نفر کسی دعوت او را نپذیرفت.
حضرت به آنان دستور داد که صبحگاهان، در حالی که سرهای خود را تراشیده و سلاح همراه دارند، حاضر شوند تا بر جان‌فشانی و مرگ با او بیعت کنند.

اما صبحگاه، از میان آنان جز چهار نفر با او همراه نشدند.

سلمان گفت: آن چهار نفر عبارت بودند از من، ابوذر، مقداد و زبیر بن عوام.

سپس شب بعد، بار دیگر آنان را فراخواند و با سوگند از آنان یاری خواست. آنان گفتند: «فردا صبح نزد تو خواهیم آمد.»

اما جز ما، هیچ‌کس نزد او نیامد.

هنگامی که امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) خیانت و بی‌وفایی آنان را دید، خانه‌نشین شد و به گردآوری و تنظیم قرآن پرداخت و تا زمانی که آن را جمع‌آوری و تدوین نکرد، از خانه بیرون نیامد؛ در حالی که قرآن در قطعات پراکنده، از جمله بر صفحه‌ها، تکه‌های چوب، پوست‌ها و پارچه‌ها نوشته شده بود.»

امام صادق علیه السلام نیز این حقیقت تلخ را چنین یاد کردند:

حُمْرَانَ بْنِ أَعْیَنَ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام جُعِلْتُ فِدَاکَ مَا أَقَلَّنَا لَوِ اجْتَمَعْنَا عَلَى شَاةٍ مَا أَفْنَیْنَاهَا فَقَالَ أَ لَا أُحَدِّثُکَ بِأَعْجَبَ مِنْ ذَلِکَ- الْمُهَاجِرُونَ وَ الْأَنْصَارُ ذَهَبُوا إِلَّا وَ أَشَارَ بِیَدِهِ ثَلَاثَةً قَالَ حُمْرَانُ فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاکَ مَا حَالُ عَمَّارٍ قَالَ رَحِمَ اللَّهُ عَمَّاراً أَبَا الْیَقْظَانِ بَایَعَ وَ قُتِلَ شَهِیداً فَقُلْتُ فِی نَفْسِی مَا شَیْ‌ءٌ أَفْضَلَ مِنَ الشَّهَادَةِ فَنَظَرَ إِلَیَّ فَقَالَ لَعَلَّکَ تَرَى أَنَّهُ مِثْلُ الثَّلَاثَةِ أَیْهَاتَ أَیْهَاتَ‌. (الکافی (ثقة السلام کلینی): ج2، ص244)

حُمران بن أعین می‌گوید: به امام باقر علیه‌السلام عرض کردم: «فدایت شوم! ما چه اندک هستیم؛ اگر همه ما بر سر یک گوسفند جمع شویم، حتی آن را هم تمام نمی‌کنیم.» امام فرمودند: «آیا شگفت‌انگیزتر از این را برایت نگویم؟ مهاجران و انصار همگی از راه حق رفتند و منحرف شدند، جز...» سپس با دست خود سه نفر را نشان دادند.

حُمران می‌گوید: عرض کردم: «فدایت شوم! پس عمار چه شد؟»
امام فرمودند: «خدا عمار، ابوالیقظان، را رحمت کند. او بیعت کرد و شهید شد.»

با خود گفتم: «مگر چیزی برتر از شهادت هم وجود دارد؟» امام نگاهی به من کردند و فرمودند:

«گویا گمان می‌کنی او هم‌رتبه آن سه نفر است؟ هرگز، هرگز!»

[16]  عَبْدِ اَللَّهِ بْنِ عَبَّاسٍ قَالاَ: قَالَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ فِی وَصِیَّتِهِ لِأَمِیرِ اَلْمُؤْمِنِینَ یَا أَخِی إِنَّ قُرَیْشاً سَتَظَاهَرُ عَلَیْکَ وَ تَجْتَمِعُ کَلِمَتُهُمْ عَلَى ظُلْمِکَ وَ قَهْرِکَ فَإِنْ وَجَدْتَ أَعْوَاناً فَجَاهِدْهُمْ وَ إِنْ لَمْ تَجِدْ أَعْوَاناً فَکُفَّ یَدَکَ وَ اِحْقِنْ دَمَکَ. (الغیبة (شیخ طوسی): ج۱ ص۳۳۴ - کتاب سُلیم بن قیس: ج۲، ص۹۰۵)
برادرم، به زودى قریش بر علیه تو متّحد می‌‏شوند و بر سر ظلم و مغلوب کردن تو سخنشان یکى می‌شود. اگر یارانى یافتى با آنان جهاد کن و اگر یارانى نیافتى دست نگهدار و خون خود را حفظ کن‏.

[17]  حضرت امام جعفر صادق علیه السلام: سَدِیرٍ اَلصَّیْرَفِیِّ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَی‌ أَبِی عَبْدِ اَللَّهِ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ فَقُلْتُ لَهُ ...وَ نَظَرَ إِلَی‌ غُلاَمٍ یَرْعَی‌ جِدَاءً فَقَالَ: وَ اَللَّهِ یَا سَدِیرُ لَوْ کَانَ لِی شِیعَةٌ بِعَدَدِ هَذِهِ اَلْجِدَاءِ مَا وَسِعَنِی اَلْقُعُودُ وَ نَزَلْنَا وَ صَلَّیْنَا فَلَمَّا فَرَغْنَا مِنَ اَلصَّلاَةِ عَطَفْتُ عَلَی‌ اَلْجِدَاءِ فَعَدَدْتُهَا فَإِذَا هِیَ سَبْعَةَ عَشَرَ. (الکافی (ثقة الاسلام کلینی): ج۲، ص۲۴۲)
سدیر صیرفی‌ گوید: خدمت امام صادق علیه السّلام رسیدم و عرض‌کردم: به خدا که خانه نشستن برای‌ شما روا نیست،

فرمود: چرا ای‌ سدیر؟!

عرض‌کردم: برای‌ بسیاری‌ دوستان و شیعیان و یاورانی‌ که داری‌، به خدا که اگر امیر المؤمنین علیه السّلام به اندازه شما شیعه و یاور و دوست می‌داشت تیم وعدی‌ (قبیله دو غاصب خلافت) نسبت به حق او طمع نمی‌کردند (و حقش را غصب نمی‌نمودند)

فرمود: ای‌ سدیر، فکر می‌کنی‌ یاران من چه اندازه باشند؟

گفتم: صد هزار.

فرمود: صد هزار؟!

عرض‌کردم آری‌، بلکه دویست هزار،

فرمود: دویست هزار؟

عرض‌کردم: آری‌ و بلکه نصف دنیا،

حضرت سکوت کرد و سپس فرمود: برایت آسان است که همراه ما تا ینبع بیایی‌‌؟

گفتم: آری‌.

سپس دستور فرمود الاغ و استری‌ را زین کنند،

...راه افتادیم تا وقت نماز رسید، فرمود: پیاده شویم نماز بخوانیم، سپس... حضرت به سوی‌ جوانی‌ که بزغاله می‌‌چرانید نگریست و فرمود:

ای‌ سدیر به خدا اگر شیعیانم به شماره‌ی این بزغاله‌ها می‌بودند، خانه نشستن برایم روا نبود،

آن‌گاه پیاده شدیم و نماز خواندیم، چون از نماز فارغ شدیم به سوی‌ بزغاله‌ها نگریستم و شمردم هفده رأس بودند.


جمعی از شیعیان خدمت حضرت امام صادق علیه السلام شرفیاب شده و سخن از مشکلات زمان خود کردند، حرفشان به امر فرج رسید و گفتند ای پسر رسول خدا چه زمان فرج و گشایش حاصل می شود؟

حضرت صادق علیه السلام فرمود:
وَ رُوِّینَا عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام أَنَّ قَوْماً مِنْ شِیعَتِهِ اجْتَمَعُوا إِلَیْهِ فَتَکَلَّمُوا ...َقَالَ قُلْنَا لَکُمُ اسْکُتُوا فَإِنَّکُمْ إِذَا کَفَفْتُمْ رَضِینَا وَ إِنْ خَالَفْتُمْ أُوذِینَا فَلَمْ تَفْعَلُوا‌. (دعائم الإسلام (قاضی نعمان مغربی): ج۱، ص۶۰)

 خوشحال می‌شوید اگر به این آرزویتان برسید و فرج فرا رسد؟

عرض کردند آری به خدا سوگند!

فرمود: حاضر هستید از اهل و عیال و دوستان و عزیزان خود بگذرید و بر مرکب سوار شوید و لباس رزم بپوشید؟!

عرض کردند: آری

فرمود: حاضر هستید در مقام جنگ و جهاد با دشمنان برآیید؟

گفتند: آری

پس از اینکه حضرت این امور را از آنان اقرار گرفت و با سوگند و قسم آمادگی خود را نسبت به همه ی این امور اعلام داشتند،

آن‌گاه فرمود:

همانا ما از شما چیزی آسان‌تر از همه‌ی این امور خواستیم ولی شما انجام ندادید!

همگان ساکت شدند

یکی از میان جمع پرسید:

فدای شما شوم آن امر سهل‌تر که شما از ما خواستید و ما امتثال ننمودیم چه بود؟

حضرت فرمودند:

به شما گفتیم ساکت باشید (زبان خود را کنترل کنید)! اگر دست (از گفتارهای نابجایتان) باز می‌داشتید باعث رضایت ما می‌شدید و اگر مخالفت (با این دستور) می‌نمودید (جلوی زبان خود را نمی‌گرفتید) موجب اذیت (و رنجش) ما می‌شدید

(با این حال) شما مخالفت کردید و امر ما را انجام ندادید (و جلوی زبان خود را نگرفتید!)

شخصی به امام باقر (علیه السلام) عرض کرد: آقا جان یاران شما در کوفه فراوانند، بلند شوید و قیام کنید.
عَنْ بُرَیدٍ الْعِجْلِی قَالَ: قِیلَ لِأَبِی جَعْفَرٍ الْبَاقِرِ (علیه السلام): إِنَّ أَصْحَابَنَا بِالْکوفَةِ جَمَاعَةٌ کثِیرَةٌ فَلَوْ أَمَرْتَهُمْ لَأَطَاعُوک وَ اتَّبَعُوک

فَقَالَ: یجِی‌ءُ أَحَدُهُمْ إِلَی کیسِ أَخِیهِ فَیأْخُذُ مِنْهُ حَاجَتَهُ؟ فَقَالَ: لَا قَالَ: فَهُمْ بِدِمَائِهِمْ أَبْخَلُ. (اختصاص (شیخ مفید): ص۲۴)

حضرت فرمودند:

آیا میان آن‌ها اگر نیازی پیدا کنند دست در جیب برادرش می‌کند و به مقدار نیاز برمی‌دارد به شکلی که وقتی دیگری فهمید ناراحت نشود؟

آن شخص گفت: نه!

حضرت فرمود: بنابراین آن‌ها آمادگی یاری مرا ندارند.

بلکه ایشان که حاضر نیستند برای همدیگر پول خرج کنند به خون دادن برای ما بخیل‌تر هستند.

 

حضرت امام جعفر صادق علیه السلام:

کُنْتُ عِنْدَ سَیِّدِیَ اَلصَّادِقِ عَلَیْهِ السَّلاَمُ إِذْ دَخَلَ سَهْلُ بْنُ حَسَنٍ اَلْخُرَاسَانِیُّ فَسَلَّمَ عَلَیْهِ ...فَقَالَ عَلَیْهِ السَّلاَمُ لاَ وَ اَللَّهِ وَ لاَ وَاحِداً أَمَا إِنَّا لاَ نَخْرُجُ فِی زَمَانٍ لاَ نَجِدُ فِیهِ خَمْسَةً مُعَاضِدِینَ لَنَا نَحْنُ أَعْلَمُ بِالْوَقْتِ. (مناقب (ابن شهر آشوب): ج4، ص237)

مأمون رقّی نقل می‌‌کند: خدمت امام صادق علیه السلام بودم که سهل بن حسن خراسانى وارد شد، سلام کرد و نشست. سپس گفت ای فرزند رسول خدا! چقدر شما رئوف و مهربان هستید. شما امام هستید، چرا دفاع از حق خود نمى‌‌کنید با این‌‌که بیش از صد هزار شیعه آماده نبرد دارید.

امام علیه‌السلام فرمود: «خراسانى بنشین، خوش آمدی».

سپس به خدمت‌کار فرمود: «تنور را روشن کن!».

خدمت‌کار امام علیه‌السلام تنور را روشن کرد. و امام رو به مرد خراسانى نموده، فرمود: «داخل تنور شو!».

خراسانى با التماس گفت: ای فرزند رسول خدا! مرا با آتش مسوزان. از جرم من در گذر، خدا از تو بگذرد.

امام علیه‌السلام فرمود: «تو را بخشیدم».

در این هنگام هارون مکى وارد شد در حالی‌که کفش خود را با دست گرفته بود، گفت: «السلام علیک یا ابن رسول اللَّه».

امام علیه‌السلام فرمود: «کفش­‌هایت را بیانداز، برو داخل تنور بنشین!».

هارون مکی (بی‌درنگ!)، کفش­‌هایش را انداخت و در داخل تنور نشست.

در این هنگام امام علیه‌السلام با مرد خراسانی به سخن­ گفتن پرداخت و مانند کسی که در خراسان بوده از جریان‌هاى آن منطقه خبر داد. سپس فرمود:

«خراسانى برو ببین در تنور چه خبر است».

خراسانی می‌گوید: به جانب تنور رفتم، دیدم هارون مکی چهار زانو در تنور روشن نشسته است. بعد از تنور خارج شد، و به ما سلام کرد.

امام علیه‌السلام فرمود: «از این‌ها در خراسان چند نفر پیدا مى شود؟!»

خراسانی گفت: به خدا قسم! یک نفر هم نیست.

امام علیه‌السلام فرمود: «به خدا یک نفر هم پیدا نمى‌شود، ما زمانى که پنج نفر یاور مانند این (هارون مکی) نداشته باشیم قیام نخواهیم کرد، ما خودمان موقعیت مناسب را بهتر می‌دانیم.

[18] حضرت امام محمد باقر علیه السلام‌:
اذا اجتمع للامام عدة اهل بدر ثلاثمائة و ثلاثة عشر وجب علیه القیام و التغییر. (بحارالانوار (علامه مجلسی): ج۹۷، ص۵۱)
اگر به تعداد ۳۱۳ نفر اهل بدر، برای امام زمان عج الله تعالی فرجه الشریف یار پیدا بشود، بر ایشان واجب می‌شود که قیام کند و تغییر ایجاد کند.

بنیان‌های سست مدرنیته: نقد بنیادین عقلانیت مدرن

عنوان مقاله:

بنیان‌های سست مدرنیته: نقد بنیادین عقلانیت مدرن و بحران خودارجاعی عقل مدرن

در دل آشفتگی‌های جهان معاصر، جایی که مدرنیته با وعده‌های فریبنده‌اش — آزادی، معنا، اخلاق بدون خدا — هنوز نتوانسته خلأ وجودی انسان را پر کند، نام رابرت سی. سولومون (۱۹۴۲–۲۰۰۷) چون نمادی از این پروژه‌ی ناتمام ظاهر می‌شود. او را نمی‌توان به سادگی «آتئیست» یا «خداباور» خواند. موضعش اگزیستانسیالیستی و طبیعت‌گرایانه بود؛ فاصله‌گیر از دین سازمان‌یافته، اما مشتاق به حفظ «معنویت» بدون بار سنگین وحی و نهاد دینی.

اما دقیقاً در همین نقطه، استدلال سولومون و تمام جریان معنویت سکولار مدرنیته به بن‌بست بنیادین می‌رسد. بن‌بستی که نه تنها سولومون، بلکه کانت، دکارت، نیچه، سارتر و هر متفکر غربی دیگری که کوشیده بدون «امر مطلق متعین خارجی» (خدا به مثابه خالق و غایت) ساختاری منسجم برای زندگی، معنا، عشق و مسئولیت بسازد، در آن گرفتار شده است. این بن‌بست، ریاضی محض و منطق محض است؛ فارغ از محتوای متافیزیکی.

معنویت بدون خدا: پروژه‌ی سولومون

سولومون در کتاب Spirituality for the Skeptic و آثار دیگرش، تأکید می‌کند که پرسش‌های اصلی فلسفه نه «آیا خدا وجود دارد؟» و نه «آیا می‌توان آن را اثبات کرد؟»، بلکه این‌هاست: چگونه باید زندگی کرد؟ چگونه معنا خلق کرد؟ چگونه عشق ورزید؟ چگونه مسئولانه زیست؟

او بین «دین» (با جزم‌گرایی، اقتدارگرایی، تعصب و اخلاق اطاعت‌محور) و «معنویت» تفکیک قائل می‌شود. معنویت برای او شگفتی در برابر جهان، پیوند با دیگران، عشق، زیبایی و زندگی اصیل است — ارزش‌هایی که لزوماً نیازمند باور به خدا نیستند. او نماینده‌ی نوعی «سکولاریسم معنوی» است: حفظ میوه‌های سنت دینی بدون ریشه‌های متافیزیکی آن.

این پروژه در نگاه اول جذاب است. در جهانی که دین سازمان‌یافته برای بسیاری از روشنفکران غرب به انقراض رسیده، سولومون راه میانه‌ای پیشنهاد می‌کند: انسان می‌تواند بدون خالق، معنادار زیست کند.

اما دقیقاً همین «بدون» است که کل بنای او را ویران می‌کند.

بحران بنیاد هنجارها: چرا باید؟

هر پاسخ هنجاری — «این‌گونه زندگی کن»، «عشق بورز»، «مسئول باش»، «معنا خلق کن» — بر یک تصور از ماهیت انسان، ماهیت واقعیت و رابطه‌ی آن دو استوار است. اگر این مبانی متافیزیکی تعیین‌تکلیف نشوند، پاسخ‌های هنجاری فاقد الزام منطقی خواهند بود.

فرض کنید سولومون یا هر سکولار معنوی دیگری بگوید: «معنا را در تجربه انسانی، روابط و شگفتی بیاب». بلافاصله می‌توان پرسید: چرا؟

  • چون خوشبخت‌تر می‌شوی؟ چرا خوشبختی معیار است؟
  • چون رنج کمتر می‌شود؟ چرا کاهش رنج ذاتاً خوب است؟
  • چون جامعه بهتر کار می‌کند؟ چرا بقای جامعه یا گونه ارزشمند است؟
  • چون آزادی و اصالت انسانی ارزشمندند؟ چرا؟

این زنجیره ادامه می‌یابد تا به جایی می‌رسد که پاسخ نهایی چیزی شبیه «اجماع»، «قانون»، «زیست‌شناسی»، «تکامل» یا «ترجیح شخصی» است. اما همه‌ی این‌ها فاقد الزام منطقی‌اند. چرا باید از اجماع تبعیت کرد؟ چرا تکامل غایت اخلاقی است؟ چرا ترجیحات بشر مبنای عینی دارند؟

بدون پاسخ به پرسش بنیادین — «انسان خالقی دارد یا نه؟ و نسبت او با آن خالق چیست؟» — هر جوابی در دایره‌ی خودارجاعی (self-reference) و دور منطقی گرفتار می‌شود. یکی با همان مبانی سکولار می‌تواند مجموعه‌ی ارزش‌های کاملاً متفاوتی پیشنهاد دهد و هیچ الزام منطقی برای ترجیح یکی بر دیگری وجود نخواهد داشت. در نهایت، تنها ابزارهای باقی‌مانده اجبار، زور، قرارداد اجتماعی یا توهم اجماع هستند — نه برهان.

این دقیقاً همان «مسئله توجیه هنجارهای بنیادین» در فرااخلاق است که همچنان بی‌پاسخ مانده. حذف امر مطلق متعین خارجی، کل پروژه را به بازی بی‌پایان «چرا؟» تبدیل می‌کند.

خودارجاعی و ناتمامی: درس‌های منطق و ریاضی

این بحران تصادفی نیست. یک سیستم نمی‌تواند مبانی خودش را کاملاً از درون خودش توجیه کند. نیاز به سطحی بالاتر (meta-level) دارد. این ایده با نتایج بنیادین منطق همخوانی عمیق دارد:

  • پارادوکس راسل نشان داد که نظریه مجموعه‌های ساده، در تلاش برای خودبنیادی، به تناقض می‌رسد.
  • قضیه ناتمامیت گودل اثبات کرد که هر دستگاه صوری کافی و سازگار، گزاره‌های صادقی دارد که درون خودش قابل اثبات نیستند و نمی‌تواند سازگاری خودش را از درون خودش ثابت کند.
  • قضیه تارسکی درباره تعریف‌ناپذیری حقیقت در زبان غنی، نشان می‌دهد که برای تعریف کامل «صدق»، به فرازبان نیاز است.

مدرنیته دقیقاً در همان تله‌ی خودبنیادی مطلق افتاده. می‌خواهد بدون متافیزیک متعالی، بدون امر مطلق خارجی، نظام هنجاری و معنایی کامل بسازد. اما منطق محض می‌گوید این امر ناممکن است.

تناقض‌های تاریخی: از دکارت تا کانت

دکارت با « cogito ergo sum» می‌خواست بنیاد محکمی بسازد، اما در نهایت به خدای ضامن صدق عقول پناه برد — تناقضی که بعدها به چالش کشیده شد.

کانت، در تلاش برای نجات عقلانیت از شکاکیت، «نومن» (چیز فی‌نفسه) را غیرقابل شناخت اعلام کرد تا راه متافیزیک را ببندد. اما سپس مجبور شد «عقول بشری در همه اعصار قواعد منطق را در فاهمه دارند» بگوید — که دقیقاً نوعی اظهار نظر متافیزیکی در سطح نومن است. تناقض وحشتناک او چنان آشکار بود که بزرگان بعدی نظر شوپهناور، هگل، شولتسه و... به شدّت از آن انتقاد کردند.

هیچ اندیشمند غربی‌ای که امر مطلق را حذف کرده، نتوانسته از این دور یا تناقض بگریزد. مدرنیته با تعریف اولیه و هدفی سکولار آغاز می‌شود، اما هیچ الزام منطقی برای آن تعریف اولیه و هدف تولید نمی‌کند. هر ادعایی با مبانی خودش قابل نقض است.

نتیجه‌گیری تکان‌دهنده

معنویت سکولار سولومون و کل پروژه‌ی مدرنیته، نه شاهکار روشنگری، بلکه اعترافی تلخ به ناتوانی عقل خودبنیاد است. بدون پذیرش خالق و غایت عینی مستقل، تمام ارزش‌های والا — عشق، مسئولیت، شگفتی، معنا — به هوا معلق می‌مانند. می‌توان آن‌ها را تجربه کرد، اما نمی‌توان آن‌ها را توجیه کرد. بدون متافیزیک، اخلاق به سلیقه، قرارداد یا زور تقلیل می‌یابد.

این پرده‌در کردن از سست‌ترین بنیان مدرنیته است: وعده‌ی معنادار زیستن بدون ریشه در حقیقت مطلق، در نهایت به پوچی منطقی و وجودی منجر می‌شود. پرسش سولومون — «چگونه باید زندگی کرد؟» — بدون پاسخ به «انسان کیست و در برابر چه مسئول است؟» بی‌معناست.

زمان آن رسیده که صادقانه در برابر این بحران بایستیم و با تمام صداقت بپذیریم که پروژه‌ی مدرنیته، از ابتدا، بر شن‌های روان بنا شده بود.

این نه پایان فلسفه، بلکه آغاز فلسفه‌ای راستین است — فلسفه‌ای که جرأت مواجهه با بنیادها را دارد.

نقد معنویت‌گرایی‌های مدرن و معنویت‌های شرقی

مجموعه یادداشت‌های نقد معنویت‌گرایی‌های مدرن و معنویت‌های شرقی (بخش اول از قسمت اول):

چرا هسته مرکزی معنویت‌گرایی مدرن (نظیر: new age spirituality) و معنویت‌های شرقی (نظیر: بودیسم، هندوییسم، ذن، تائوئیسم) با هسته مرکزی اسلام اهل‌بیت (صلوات الله علیهم اجمعین) در تعارض بنیادین است؟
پاسخ به پرسش فوق یک مورد خاص نیست، بلکه مجموعه‌ای از موارد، در سطوح مختلف است؛
در اینجا به یکی از مهمترین آن‌ها یعنی مسئله‌ی تعریف انسان کامل و غایت اخلاقی و معنوی در هر یک از این دو نحله‌ی فکری می‌پردازیم:
۱. اختلاف در تعریف انسان و غایت و مسیر سلوک و کامل
در معنویت‌های مدرن و سنت‌های معنوی شرقی، مسئله‌ی بنیادی انسان این است:
انسان گرفتار چیست؟
پاسخ غالب:
دلبستگی،
خودمحوری،
توهم «من» مستقل (ایگو)،
واکنش‌های هیجانی،
عدم حضورِ ذهن، در زمان حال
چسبیدن ذهن به دوگانه‌ها.
پس مسیر نجات یا بیداری، حرکت به سمت رهایی از این اسارت‌هاست.
در این نگاه، خشم، نفرت و دشمنی، غالباً نشانه‌ای از درگیر بودن انسان با نفس واکنش‌گر تلقی می‌شود. 
آرمان و مطلوب نهایی در این نحله‌ها، رسیدن به حالتی است که انسان تحت سلطه‌ی واکنش‌های درونی نباشد.
در این سنت‌ها:
باید هرگونه خشم، نفرت، برائت و دلبستگی دوگانه از وجود انسان زایل شود.
ذهن از «واکنش‌گری نفسانی» و «چسبیدن به قضاوت‌های خوب/بد» رها گردد.
انسان باید به حالتی از آرامش عمیق، تعادل و عدم دلبستگی برسد، که فراتر از تقابل‌های درونی و بیرونی است.
خشم و نفرت، حتی اگر نسبت به «باطل» باشد، در نهایت به عنوان مانع روشنایی ذهن و گرفتاری در دوگانگی دیده می‌شوند.
آرمان و مطلوب نهایی، عبور از خود (ایگو) و دوگانگی است تا به وحدت و سکون درونی دست یابد.

اما در انسان‌شناسی اسلامی، مخصوصاً در قرائت شیعی، مبتنی بر معارف قرآن و اهل‌بیت صلوات‌الله‌علیهم‌اجمعین، مسئله‌ی اصلی اساساً چیز دیگری است:
انسان صرفاً موجودی نیست که باید از تعلقات آزاد شود؛ انسان موجودی است که باید تمام ارکان وجودش تابع حق و در مسیر حق باشد.
یعنی مسئله فقط «آزاد شدن» نیست؛ بلکه «بندگی صحیح و موضع صحیح در برابر حق و باطل» است.
اینجا قوای انسان نابود نمی‌شوند، بلکه تربیت می‌شوند و جهت می‌یابند:
محبت باید برای حق باشد.
بغض باید برای باطل باشد.
غضب باید علیه ظلم باشد.
شهوت باید تحت عقل باشد.
همه‌ی قوا باید در جایگاه خود قرار بگیرند.
پس مشکل در اصل وجود غضب نیست؛ مشکل در بی‌مهار بودن غضب و خروج آن از فرمان عقل و شرع و ولایت است.


۲. اختلاف در جایگاه خشم و برائت
در معنویت‌های شرقی مذکور و معنویت‌گرایی مدرن، ایده‌آل معنوی این است که ریشه‌ی نفرت و خشم از نفس کنده شود؛ چون این‌ها را محصول گرفتار بودن در دوگانگی ذهن می‌بیند.
اما در منطق شیعی:
وجود «بغض» فی‌نفسه نقص نیست.
چون اگر انسان هیچ نفرتی نسبت به کفر، شرک، نفاق، باطل، ظلم، فساد و تجاوز به حق نداشته باشد، ارکان ایمان در او دچار اختلال شده و شخص دچار فقدان تشخیص ارزشی شده است و مسئله ابداً فقط آرامش نیست.
اینجا مفهوم «برائت» اهمیت پیدا می‌کند.
در ساختار اعتقادی شیعه منبعث از قرآن کریم و روایات نبوی و مبانی عقلی، ایمان فقط «تولی» نیست؛ «تولی و تبری» است:
محبت نسبت به حق،
و بیزاری از باطل.
بنابراین حذف اصل برائت، از نگاه شیعی و در واقع در منطق قرآن و سیره‌ی نبوی، حذف یک رکن از ارکان ساختار ایمان است.



۳. تفاوت دو مدل انسان کامل
در معنویت‌گرایی‌های مدرن و سنت‌های معنوی شرقی، 
انسان کامل = انسانی که از اسارت واکنش‌ها، نفرت‌ها و دوگانگی‌های ذهنی عبور کرده است و رها شده باشد.
در انسان‌شناسی اهل‌بیت صلوات‌الله‌علیهم‌اجمعین:
انسان کامل = انسانی که تمام قوای وجودی‌اش را در مسیر حق تنظیم کرده است؛ نه انسانی بدون قوه غضب، بلکه انسانی که غضبش الهی، عقلانی و عادلانه و تابع شرع و ولایت شده است.
بنابراین گلوگاه اختلاف اینجاست:
آیا کمال انسان یعنی فراتر رفتن از هرگونه تقابل و تعلق؟
یا یعنی تنظیم همه تعلقات و تقابل‌ها بر محور حق و حقیقت؟
از منظر شیعی، آرامش هدف نهایی مستقل نیست؛ آرامش باید محصول قرار گرفتن در مسیر حق باشد. (که در ادبیات قرآن کریم به آن سکینه گفته می‌شود (یعنی آرامش پایدار ناشی از ایمان مستقر در قلب)
یعنی:
آرامش بدون حق، می‌تواند به سازگاری با باطل تبدیل شود.
اما حق همراه با عقل، آرامشی می‌دهد که همراه با بصیرت، عدالت، مقاومت و برائت است.
پس اگر هسته‌ی مرکزی معنویت‌های شرقی و معنویت‌گرایی مدرن، بر مبنای هدف غاییِ عبور از هر گونه دوگانگی که یک سوی آن هرگونه خشم و برائت است می‌باشد و آن را به عنوان فضیلت نهایی معرفی می‌کند، 
از منظر شیعی این صرفاً یک اختلاف اخلاقی کوچک نیست؛ بلکه اختلاف در مرکز تعریف انسان و مسیر کمال او است.
یعنی میان این دو نحله، دقیقاً تضاد در تعریف انسان کامل است:
در یک دستگاه: انسان کامل = رها شده از خشم و برائت (حتی نسبت به باطل).
در دستگاه دیگر: انسان کامل = کسی که تمام ابعاد وجودش و هر حرکت اختیاری‌اش، دارای محبت و بغض جهت‌دار الهی است.


۴. نتیجه عملی و فرهنگی
ترویج تفکرات به اصطلاح معنوی شرقی (نظیر بودیسم و هندوییسم و تائویسم و ذن و...) یا معنویت‌گرایی‌های مدرن (نظیر: new age spirituality) در عمل، تضعیف مرکزی‌ترین هستهٔ تعریف ایمان شیعی است: 
یعنی تضعیف روحیه برائت، غیرت دینی، ظلم‌ستیزی و مقاومت اخلاقی. 
برعکس، تقویت نگاه شیعی، لزوماً آرامش مورد ادعای این مکاتب به اصطلاح معنویت‌گرا را به چالش می‌کشد، چون آن‌ها آرامش را تابعی از حق می‌داند، نه مستقل از آن.
این گلوگاه، یکی از عمیق‌ترین نقاط افتراق میان «معنویت رهایی‌محور شرقی/مدرن» و «معنویت حق‌محور اسلامی» است. 
آرامش در اسلام مطلوب است، اما فقط وقتی که در نسبت با حق و عدالت معنا پیدا کند؛ نه وقتی که به قیمت بی‌تفاوتی نسبت به باطل تمام شود.


۴. تعارض در تعریف حقیقت
از یک‌منظر، حتی مبنای تعارض و اختلاف میان این دو نحله، از این‌ هم عمیق‌تر و بنیادی‌تر است
اختلاف اصلی میان این دو نحله، در پاسخ به این پرسش اساسی نهفته است:
آیا واقعیت دارای جهت ارزشی عینی است یا نه؟
در تفکر شیعی مبتنی بر تحلیل عقلی آیات و روایات:
حق و باطل واقعیت خارجی دارند.
خیر و شر واقعیت دارند.
عدل و ظلم واقعیت دارند.
قرب و بُعد از خدا واقعیت دارند.
ولایت و برائت واقعیت دارند.
پس محبت و بغض نیز باید تابع این واقعیت‌های عینی باشند.

اما در معنویت‌های مدرن نظیر نیو ایج یا سنت‌های به اصطلاح معنوی شرقی نظیر بودیسم و هندوییسم و تائویسم و ذن و...:
تأکید اصلی بر عبور از دوگانه‌سازی‌های ذهنی است.
در نتیجه مسئله اصلی دیگر «حق و باطل» نیست؛
بلکه «آرامش و هماهنگی با جریان هستی» است.
اگر این تفسیر را بپذیریم، آن‌گاه تعارض بسیار عمیق‌تر می‌شود.
زیرا نزاع فقط بر سر خشم نیست.
نزاع بر سر تعریف حقیقت است.

اگر همه صورت‌های بغض و برائت حذف شوند، چگونه می‌توان:
+ از جهاد دفاع کرد؟
+ از نهی از منکر دفاع کرد؟
+ از برائت کفار و مشرکین و منافقین دفاع کرد؟
+ از دشمنی و مقابله با ظلم و فساد دفاع کرد؟
این پرسش‌ها واقعاً چالش جدی برای هر دستگاه معنوی‌ای هستند که فضیلت نهایی را در رفع مطلق تقابل‌های ارزشی ببیند.
در نتیجه:
«اختلاف اصلی فقط بر سر آرامش یا خشم نیست؛ بلکه بر سر این است که آیا کمال انسان در عبور از تقابل حق و باطل تعریف می‌شود یا در قرار گرفتن آگاهانه و جهت‌دار در جانب حق و در برابر باطل. 
در منطق شیعه، محبت و بغض هر دو می‌توانند عبادت باشند؛ بلکه حقیقت ایمان و عبودیت این است که هر شخص در هر امری که از سر آگاهی و اختیار انجام می‌دهد، همه‌ی ارکان وجودش از نیت تا عملش را تابع حق نماید و
برای خدا دوست بدارد
برای خدا دشمن بدارد.
بنابراین محل اصلی اختلاف، خشم و آرامش نیست؛ بلکه حقیقت و واقعیت است. 
تا زمانی که حق و باطل، عدل و ظلم و خیر و شر دارای وجود و تمایز حقیقی باشند، حذف کامل برائت و دافعه نسبت به باطل نه‌تنها قابل تبیین نیست، بلکه مبنای هرگونه مقاومت در برابر ظلم و فساد را نیز با چالش مواجه می‌سازد؛
و تولی و تبری، محبت و بغض، و دفاع و برائت، صرفاً واکنش‌های روانی نیستند؛ بلکه لوازم طبیعیِ شناخت حقیقت‌اند.
از این‌رو، تعارض میان این دو نحله پیش از آنکه اخلاقی باشد، وجودشناختی و حقیقت‌شناختی است.
نزاع بر سر تعریف حقیقت است؛ نه صرفاً نزاع بر سر روش رسیدن به آرامش.


۵. چالش ظلم و فساد در معنویت‌های رهایی‌محور
یکی از پرسش‌های بنیادینی که در برابر معنویت‌گرایی‌های مدرن (نظیر نیوایج) و بسیاری از سنت‌های معنوی شرقی (نظیر بودیسم، هندوییسم، تائوئیسم و ذن) قرار می‌گیرد، این است:
در برابر ظلم، فساد، تجاوز، جنایت و تعدی چه باید کرد؟
اگر هدف نهایی سلوک، عبور از دوگانگی‌ها، رهایی از تقابل‌های ارزشی و خاموش کردن خشم، نفرت و برائت باشد، آنگاه نسبت انسان با پدیده‌ای به نام ظلم چگونه تعریف می‌شود؟
زیرا پیش از هر واکنشی به ظلم، ابتدا باید خودِ ظلم دارای واقعیت عینی باشد.
باید بتوان گفت:
این فعل واقعاً ظلم است.
این رفتار واقعاً فساد است.
این عمل واقعاً شر است.
اما اگر همه این‌ها در نهایت محصول قضاوت‌های ذهنی، تعلقات نفسانی یا دوگانه‌سازی‌های ذهن تلقی شوند، آنگاه مبنای عینی برای محکوم کردن ظلم نیز متزلزل می‌شود.
در چنین وضعی این پرسش پدید می‌آید:
اگر ظلم صرفاً مرتبه‌ای از توهم یا محصول نگاه دوگانه‌ساز ذهن باشد، اساساً چرا باید با آن مقابله کرد؟

حتی اگر گفته شود که ظلم در سطحی از واقعیت پذیرفته می‌شود (که حتی با همین حرف دچار تناقض داخلی می‌شوند! اما عیبی ندارد برای پیش‌برد بحث این تناقض درونی بزرگشان را هم می‌پذیریم و منطقاً پیش می‌رویم ببینیم به کجا می‌رسیم)، 
باز مسئله دیگری پدید می‌آید:
مقابله مؤثر با ظلم و فساد نیازمند نوعی انگیزش فعال برای دفع تهدید است.
اما هنگامی که سلوک مطلوب در خاموش شدن خشم، نفرت، برائت و هرگونه تقابل ارزشی تعریف شود، منشأ این انگیزش از کجا تأمین خواهد شد؟
زیرا میان این دو گزاره (نه فقط به گواه فلسفه و منطق و تجربیات عینی،‌ بلکه به گواه علوم اعصاب، روان‌شناسی تکاملی و زیست‌شناسی) تنش آشکاری وجود دارد:
+ از یک سو گفته می‌شود انسان باید از خشم و نفرت عبور کند.
+ از سوی دیگر انتظار می‌رود در برابر ظلم و فساد نیز واکنش مؤثر نشان دهد.
حال آنکه در تجربه عادی انسان و حتی در بسیاری از تحلیل‌های روان‌شناختی علم مدرن، مقابله با تهدید، تجاوز و بی‌عدالتی، نیازمند نوعی نیروی دفع‌کننده و بازدارنده است.
البته مقصود از این سخن، دفاع از غضب کور، انتقام‌جویی یا هیجان افسارگسیخته نیست؛ بلکه سخن از آن مرتبه‌ای از غضب عقلانی و جهت‌دار است که انسان را به مقابله با ظلم و دفاع از حق وامی‌دارد.

در منطق شیعه، راه‌حل این مسئله روشن است:
مشکل در اصل غضب نیست؛
مشکل در غضبِ بی‌ضابطه است.
همان‌گونه که شهوت باید مهار شود نه نابود،
غضب نیز باید تربیت شود نه ریشه‌کن.
ازاین‌رو انسان کامل در منطق اهل‌بیت علیهم‌السلام کسی نیست که هیچ بغض و برائتی نداشته باشد؛ بلکه کسی است که محبت و بغض او هر دو تابع حق باشند.
او برای خدا دوست می‌دارد،
برای خدا دشمن می‌دارد،
برای خدا خشمگین می‌شود،
و برای خدا از خشم خودداری می‌کند.
بنابراین از منظر شیعی، حذف مطلق بغض، برائت و غضب نه تنها راه‌حلی برای مسئله شر و ظلم ارائه نمی‌کند، بلکه این پرسش را پدید می‌آورد که در غیاب این نیروهای جهت‌دار، اساساً چه سازوکاری برای مقاومت در برابر ظلم، فساد، تجاوز و باطل باقی خواهد ماند.
به همین دلیل، نزاع میان این دو دستگاه صرفاً نزاعی اخلاقی بر سر «آرام بودن یا خشمگین بودن» نیست؛ بلکه نزاعی عمیق‌تر بر سر امکان دفاع از حق، عدالت و مبارزه با ظلم است.


در بله ما را دنبال کنید:‌
https://ble.ir/chebekhanim110


این یادداشت در حقیقت نقد آثار اشخاصی چون:
Eckhart Tolle (اکهار توله) نیوایج، معنویت مدرن، متأثر از ذن و تائو
Thich Nhat Hanh (تیک‌نات‌هان) بودیسم ذن (مهایانه)
Deepak Chopra (دیپاک چوپرا)  نیوایج + ودانتا/آیورودا
Paulo Coelho (پائولو کوئیلو) معنویت‌گرایی ادبی، تلفیقی (نه دقیقاً یک مکتب شرقی)
Wayne Dyer (وین دایر)  نیوایج و تفکر مثبت
Louise Hay (لوئیز هی)  نیوایج، شفابخشی ذهنی
Dalai Lama (دالای لاما) بودیسم تبتی (وَجره‌یانه)
Osho (اوشو)  نئو-هندوییسم، تلفیق ذن، تانترا و معنویت مدرن
Alan Watts (آلن واتس)  ذن + تائوئیسم + معرفی شرقی به غرب
Lao Tzu (Laozi) (لائو تزو)‌  تائوئیسم کلاسیک، نویسنده/منسوب به «تائو ته چینگ»

تأملی در کلمه متباذلون و نتایج شگفت‌آور آن...

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

جزیره اپتسین، پدوفیل‌کده‌ای کثیف یا یک مرکز برگزاری مناسک شیطانی...؟!

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم


قبل از شروع بحث، ببینیم درون این سند که قطره‌ای از دریای هولناک افشا شده از اسناد مربوط به جزیره‌ی اپستین است چه چیز آمده است:

مشخصات کلی سند Subject: RE / FW: Interview Of Purported Epstein Victim (مصاحبه با فردی که ادعا می‌شود قربانی اپستین بوده)

تاریخ: 28 آگوست 2019

فرستندگان و گیرندگان عمدتاً سانسور شده‌اند در پایین ایمیل اشاره به:

NYPD – Child Exploitation / Human Trafficking Task Force و FBI New York

محتوای اصلی ایمیل (خلاصه دقیق) ایمیل‌ها درباره‌ی گزارش یک فرد است که خود را قربانی مرتبط با جفری اپستین معرفی کرده است.

در متن، به نقل از این فرد، موارد زیر ذکر شده:

1. اشاره مستقیم به «Bush» در یک پاسخ ایمیلی، جمله‌ای هایلایت شده: “Thanks — I didn’t realize Bush raped him too. Ok.” («ممنون، نمی‌دانستم بوش هم به او تجاوز کرده. باشه.»)

2. موارد نقل‌شده از زبان فرد قربانی در بخش مهمی از ایمیل (هایلایت‌شده)، نوشته شده که این فرد بیان کرده:

نوعی مراسم قربانی‌گونه / آیینی انجام شده که: پاهای او با شمشیر (scimitar) بریده شده

همچنین (yacht): شاهد تکه‌تکه‌کردن نوزادان و خارج‌کردن روده‌ها و خوردن مدفوع و روده‌ها توسط افراد حاضر بوده

صراحتاً بیان شده شده: “He was also raped by George Bush 1.”

(«او همچنین توسط جورج بوش پدر مورد تجاوز قرار گرفته است»)

3. ارجاع به فردی به نام Michael Moore گفته می‌شود قربانی توسط Michael Moore به ساختمان FBI اسکورت شده در ادامه یادداشتی هست که: Michael Moore به‌عنوان فردی با سابقه جنجالی معرفی شده و اشاره می‌شود برخی منابع او را ضد FBI می‌دانند




امثال این اسناد که نشان می‌دهد در آنجا به جز کثافتکاری‌های جنسی، جنایات هولناکی هم انجام می‌شده فراوان است و منحصر به این نیست.
آیا این نشان نمی‌دهد که آن‌جا خیلی بیشتر از یک پدوفیل‌کده بوده؟!

بگذارید بحث را باز عمیق‌تر کنم!
اگر بحث صرفا لذت جنسی بوده باشد! این جنایات هولناک مشمئزکننده کاملاً بی‌تناسب و بلکه ضد هدف است!
پس به گواه اسناد فراوان!
آن جزیره‌ی ملعون! در حقیقت به سان یک اَبَر لژ ماسونی و محل برگزاری مناسکی شیطانی برای تجدید بیعت با شیاطین جنی است!

اصل ماجرای دکتر فاستوس یک داستان خیالی نیست!
مراسم قربانی کردن انسان‌ها برای شیاطین خرافات یا منسوخ شده نیست!
بحث بسیار عمیق‌تر است!
بحث اعطای همه‌ی انسانیت و اطاعت محض از دستگاه ابلیس و تقرّب‌جستن به او در ازای رسیدن به پول و شهرت و مواهب دنیوی، مطلقا یک افسانه نیست!

اگر تمایل داشتید، بفرمایید تا مستندات بسیار تکان‌دهنده مؤید این مطلب را از آیات صریح قرآن، روایات، و اسناد کاملاً معتبر انگلیسی و آمریکایی تقدیم کنم...
تا بدانیم و بفهمیم، این جزیره و آنچه تا کنون از آن منتشر شده، تنها نوک قله‌ی این کوه یخ است!
و مسئله بسیار عمیق‌تر از همه‌ی این تحلیل‌های رایج است.

اجمالا به عنوان قطره از دریای مستندات اگر خواستید،‌ می‌توانید به این مقاله که بیش از 13 سال قبل نگاشته‌ام را مطالعه بفرمایید:

 رابطه یهود و سحر و جادو از منظر قرآن کریم



بعد از انتشار مطلب فوق دوستان درخواست داشتند تا بخشی از مستندات را تقدیم کنم
تقدیم به شما تکمله‌ی مطلب فوق:

تکمله‌ی ارسال قبل، با توجه به اینکه دوستان گفتند که برخی از مستنداتی که گفته بودم اگر بخواهید تقدیم می‌کنم را ارائه دهم:


جزیره اپستین، لذت‌گرایی یا مناسک شرّ

سندهایی که با گذر زمان، تئوری «عبادت شیطان» را از خیال به قرینه‌ی اجتماعی نزدیک می‌کنند
 ۱. مقدمه تحلیلی
در طول سال‌های اخیر، انتشار اسناد تازه از پرونده جفری اپستین، به‌خصوص با باز شدن آرشیوهای قضایی در ۲۰۲۶، نشان داده که بحث‌ها دیگر تنها دربارهٔ «جرایم جنسی نخبگان» نیست.

در رسانه‌های بین‌المللی، از Anadolu Agency تا The Sunday Guardian و Times Now، واژگانی مانند «ritual sacrifice»، «Baal demon worship»، و «temple for ritualistic sacrifices» وارد فضای رسمی خبر شدند — عباراتی که پیش‌تر فقط در سطح تئوری توطئه شنیده می‌شدند.


 ۲. مورد اول: اندیشکده آنادولو (Anadolu Ajansı)
 منبع: Anadolu Ajansı – “Epstein files resurface claims by ex-Dutch banker of ritual sacrifices”
    Quote: “I was invited (…) to participate in sacrifices abroad. That was the breaking point. Children,” said Ronald Bernard.
    ترجمه: «از من دعوت شد (…) که در قربانی‌های خارج از کشور شرکت کنم. همان نقطه‌ی شکست من بود. [قربانی‌ها شامل] کودکان بودند.» — رونالد برنارد
 تحلیل:
در این گزارش رسمی، نه یک کاربر ناشناس بلکه یک بانکدار سابق (Ronald Bernard) می‌گوید به محافلی دعوت شد که «قربانی انسانی» در آن انجام می‌شد.
و ارتباط این اعتراف با انتشار Epstein Files تصادفی نیست؛ زیرا در کنار فایل‌های اپستین بازخوانی شده است.


 ۳. مورد دوم: روزنامه‌ی Sunday Guardian
 منبع: The Sunday Guardian – “Did Jeffrey Epstein worship the demon Moloch?”
    Quote: “A deep look at the island temple, viral claims, and what investigations actually reveal… Many speculate Epstein’s blue-and-gold temple on Little St. James was dedicated to Moloch, the ancient deity associated with child sacrifice.”
    ترجمه: «نگاهی ژرف به معبد جزیره، شایعات پخش‌شده و یافته‌های تحقیقات… بسیاری گمان می‌کنند معبد آبی و طلایی اپستین در جزیره‌ی “جیمز کوچک” به “مولوخ” خدای باستان که با قربانی کودکان پیوند دارد، اختصاص داشته است.»
 تحلیل:
حتی رسانه‌ی محافظه‌کار غربی هم واژهٔ child sacrifice را در کنار temple of Epstein می‌نویسد.
در الهیات عبرانی–کنعانی، «مولوخ» همان خدایی است که برایش در آتش بچه‌ها قربانی می‌کردند (سفر لاویان ۱۸:۲۱).


 ۴. مورد سوم: دریچه‌ی رسانه‌ای هند – Times Now
منبع: Times Now – “Did Epstein Island Have a Temple for Ritualistic Sacrifices?”
    Quote: “Recent release of millions of DOJ documents reignites the debate over Epstein’s mysterious island temple, believed by some to host ritualistic sacrifices.”
    ترجمه: «انتشار اخیر میلیون‌ها سند از وزارت دادگستری آمریکا، دوباره بحث درباره‌ی معبد اسرارآمیز جزیره‌ی اپستین را زنده کرده است؛ معبدی که برخی باور دارند محل انجام قربانی‌گری آیینی بوده است.»
 تحلیل:
نکته‌ی مهم در این گزارش واژه‌ی «reignites the debate» است — یعنی حتی پس از بررسی رسمی، مسئله‌ی «مناسک» و نه صرفاً «فساد» هنوز باز است.


۵. مورد چهارم: Bhaskar English – “Who is Baal? Cult Practices Haunt Elite Scandals”
 منبع: Bhaskar English – “Who is Baal? Cult Practices Haunt Epstein Scandals”
    Quote: “Symbolic remnants of Baal, god of storm and fertility, appear to re-emerge in modern elite circles. The Epstein case, in particular, stirs fears of cult practices hidden within high society.”
    ترجمه: «بازمانده‌های نمادین بعل، خدای توفان و باروری، گویا دوباره در حلقه‌های نخبگان مدرن ظهور کرده‌اند. پرونده‌ی اپستین به‌ویژه بیم آن دارد که مناسک فرقه‌ای در دل طبقات بالای جامعه پنهان شده باشند.»
 

۶. همگرایی محتوایی و الگوی مشترک رسانه‌ها
این تطابق زبانی میان الگوهای باستانی و پرونده‌ی مدرن، مؤیّد همان «شبکه‌ی شیطانی فراملی» است که در ارسال قبل آن را «ابر لژ ماسونی» توصیف کرده‌ام.


 ۷. نتیجه‌گیری تحلیلی
در یک نگاه منطقی و قرآنی:
    آنچه امروز رسانه‌های رسمی با فاصله زمانی چند سال از فاش‌سازی اولیه گزارش می‌کنند، عملاً یعنی:
«این جنایات از سوی چنین اشخاصی با چنین درجه از هولناکی مشمئز کننده، صرفاً شهوانی نیستند، بلکه آیین‌های عبودیتی برای شرّ درهم آمیخته‌اند.»

«تکرار واژگان آیینی» در رسانه‌های رسمی، خود قرینه‌ای قوی است که جهت جریان اطلاعات از مرحله‌ی انکار مطلق به مرحله‌ی پذیرش تدریجی رسیده است.

 جمع‌بندی کلیدی:
    هر بار که سندی باز می‌شود، پرده از چیزی برمی‌دارد که قرآن هزار و چهارصد سال پیش آن را توصیف کرده بود:

تجارت ایمان در برابر دنیا، و تبدیل قربانی انسان به قیمت سلطه و قدرت و مواهب دنیا.


در پایان دعوت می‌کنم قطره‌ای از آیات قرآن را با تأمّل‌ مجدد بنگرید:

آیاتی که حقایقی بسیار عمیق و تکان‌دهنده را بیان می‌کنند، ولی در بدایت امر حتی شاید به ذهن هم خطور نکند که این حقایق چیست:

 سوره انعام – آیه ۱۲۸
استمتاع متقابل انس و جن

﴿وَیَوْمَ یَحْشُرُهُمْ جَمِیعًا یَا مَعْشَرَ الْجِنِّ قَدِ اسْتَکْثَرْتُم مِّنَ الْإِنسِ ۖ وَقَالَ أَوْلِیَاؤُهُم مِّنَ الْإِنسِ رَبَّنَا اسْتَمْتَعَ بَعْضُنَا بِبَعْضٍ وَبَلَغْنَا أَجَلَنَا الَّذِی أَجَّلْتَ لَنَا ۚ قَالَ النَّارُ مَثْوَاکُمْ خَالِدِینَ فِیهَا إِلَّا مَا شَاءَ اللَّهُ ۗ إِنَّ رَبَّکَ حَکِیمٌ عَلِیمٌ﴾
و [به یاد آور] روزى را که همگى آنان را محشور مى‌کند [و می‌گوید:] اى گروه جنّ! شما از انسان‌ها بسیار بهره گرفتید. و دوستانشان از انسان‌ها گویند: پروردگارا! بعضى از ما از بعضى دیگر بهره‌مند شدیم و به سرآمدى که براى ما مقرر کرده بودى رسیدیم. [خدا] مى‌فرماید: جایگاه شما آتش است؛ جاودانه در آن خواهید بود، مگر آنچه خدا بخواهد. بى‌گمان پروردگار تو حکیم و داناست.

در این آیه‌ی بسیار کلیدی به صراحت بیان می‌شود که شیاطین و برخی از انسان‌ها در این دنیا از هم نفع می‌بردند! و بهر‌های ملموس دنیوی از تعامل با یکدیگر می‌بردند!

سوره سبأ – آیه ۴۱
عبادت شیاطین! 

در آیات قبلیِ این سوره، قبل از آیه‌ی ۴۱، سخن از کسانی است که: 
کافر به خدا و آیات خدا بودند، 
با نیت به عجز درآوردن خدا به جنگ آیات خدا رفته‌اند، 
مستکبرینی که عامل گمراهی و جهنمی شدن مستضعفان مقصر شده‌اند
و متفرین که به تحقیر و آزار مؤمنان و اولیای خدا پرداخته‌اند
در قرآن کریم متفرفین چه کسانی‌اند:
قرآن کریم این کلمه را درباره‌ی کسانی به کار برده است که بر اثر داشتن ثروت زیاد، در لذّت‌ها و خوشگذرانی‌ها  فرو رفته‏‌اند و از طبقه ویژه و بالای جامعه محسوب می‌شوند؛ 
و به جای شکرگذاری و استفاده صحیح از نعمت‌ها، راه سرکشی و ناسپاسی نعمت و مخالفت و دشمنی و جنگ با اولیای خدا و مؤمنین و آزار و تحقیر آنان را پیشه کرده‏‌اند. 
قرآن کریم، مترفان را در صف اول مخالفان انبیاء قرار می‏‌دهد!

حال خدا از ملائکه در یک استفهام انکاری برای تأکید و تبیین مطلب می‌پرسد: 
آیا شما به این کافران درگیر با آیات الهی و انبیا و اولیای الهی و مستکبر و مترف مرفه و خوشگذران، گفته بودید که شما را بپرستند؟!

ملائکه در پاسخ می‌گویند:
﴿قَالُوا سُبْحَانَکَ أَنتَ وَلِیُّنَا مِن دُونِهِم ۖ بَلْ کَانُوا یَعْبُدُونَ الْجِنَّ ۖ أَکْثَرُهُم بِهِم مُّؤْمِنُونَ﴾
مى‌گویند: منزّهى تو (ای پروردگار)! (نه تنها ما ولی و سرپرست کسی نیستیم، بلکه) فقط تو سرپرست و ولی ما هستی نه آن‌ها؛ بلکه آنان (همان کافران مستکبر مترف که در آیات قبل وصفشان آمده است و با آیات و دین و اولیای خدا در دنیا درگیر بوده‌اند و خواسته‌اند تا آثارشان را محو و نابود نمایند) جنّیان را مى‌پرستیدند و بیشترشان به آنها ایمان داشتند.

یعنی مترفین مستکبر گمراه‌کننده‌ی جنگ‌کننده با آیات خدا به نیت محو و نابودی آن همان پرستندگان شیاطین در دنیا هستند!!!


سوره بقره – آیه ۱۰۲
آموزش سحر به برخی از یهودیان و مردم بعد از رحلت حضرت سلیمان، کفر عملی و نفی هرگونه نفع اخروی

﴿وَاتَّبَعُوا مَا تَتْلُو الشَّیَاطِینُ عَلَىٰ مُلْکِ سُلَیْمَانَ ۖ وَمَا کَفَرَ سُلَیْمَانُ وَلَـٰکِنَّ الشَّیَاطِینَ کَفَرُوا یُعَلِّمُونَ النَّاسَ السِّحْرَ … وَلَقَدْ عَلِمُوا لَمَنِ اشْتَرَاهُ مَا لَهُ فِی الْآخِرَةِ مِنْ خَلَاقٍ﴾
و آنچه را شیاطین در روزگار فرمانروایی سلیمان می‌خواندند پیروی کردند؛ و سلیمان کافر نشد، بلکه *شیاطین کافر شدند که به مردم سحر می‌آموختند…*
و به‌راستی می‌دانستند هر کس آن را بخرد، در آخرت بهره‌ای نخواهد داشت.


شیاطین سحر را در ازای چه چیز به چه کسانی می‌آموختند؟
پرستش شیطان به چه معناست؟!
باری پاسخ به پرسش فوق و یافتن مطالب بسیار عمیق‌تر و گسترده‌تر در این خصوص پیشنهاد می‌کنم مجدد که این مقاله را مطالعه بفرمایید:

 رابطه یهود و سحر و جادو از منظر قرآن کریم 


بسم الله الرّحمن الرّحیم

وَ اتَّبَعُوا ما تَتْلُوا الشَّیاطینُ عَلى‏ مُلْکِ سُلَیْمانَ وَ ما کَفَرَ سُلَیْمانُ وَ لکِنَّ الشَّیاطینَ کَفَرُوا یُعَلِّمُونَ النَّاسَ السِّحْرَ
وَ ما أُنْزِلَ عَلَى الْمَلَکَیْنِ بِبابِلَ هارُوتَ وَ مارُوتَ وَ ما یُعَلِّمانِ مِنْ أَحَدٍ حَتَّى یَقُولا إِنَّما نَحْنُ فِتْنَةٌ فَلا تَکْفُرْ فَیَتَعَلَّمُونَ مِنْهُما ما یُفَرِّقُونَ بِهِ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ زَوْجِهِ وَ ما هُمْ بِضارِّینَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلاَّ بِإِذْنِ اللَّهِ
وَ یَتَعَلَّمُونَ ما یَضُرُّهُمْ وَ لا یَنْفَعُهُمْ وَ لَقَدْ عَلِمُوا لَمَنِ اشْتَراهُ ما لَهُ فِی الْآخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ وَ لَبِئْسَ ما شَرَوْا بِهِ أَنْفُسَهُمْ لَوْ کانُوا یَعْلَمُونَ (بقره - 102)

و (یهود) از آنچه شیاطین در عصر سلیمان بر مردم مى‏خواندند پیروى کردند.
سلیمان هرگز (دست به سحر نیالود و) کافر نشد.
ولى شیاطین کفر ورزیدند و به مردم سحر آموختند.
و (نیز یهود) از آنچه بر دو فرشته بابل «هاروت» و «ماروت»، نازل شد پیروى کردند. (آن دو، راه سحر کردن را، براى آشنایى با طرز ابطال آن، به مردم یاد مى‏دادند. و) به هیچ کس چیزى یاد نمى‏دادند، مگر اینکه از پیش به او مى‏گفتند: «ما وسیله آزمایشیم کافر نشو! (و از این تعلیمات، سوء استفاده نکن!)»
ولى آنها از آن دو فرشته، مطالبى را مى‏آموختند که بتوانند به وسیله آن، میان مرد و همسرش جدایى بیفکنند
ولى هیچ گاه نمى‏توانند به انسانى زیان برسانند، مگر به اذن (و اجازه) خداوند. آنها قسمتهایى را فرامى‏گرفتند که به آنان زیان مى‏رسانید و نفعى نمى‏داد.
و مسلما مى‏دانستند هر کسى خریدار این گونه متاع باشد، در آخرت بهره‏اى نخواهد داشت. و چه زشت و ناپسند بود آنچه خود را به آن فروختند، اگر مى‏دانستند!! (102)


نقل از تفسیر المیزان :
آیه شریفه می¬خواهد یکى دیگر از خصائص یهود را بیان کند و آن متداول شدن سحر در بین آنان است، و اینکه یهود این عمل خود را مستند به یک و یا دو قصه مى‏دانند، که در بین خودشان معروف بوده، و در آن دو قصه پاى سلیمان پیغمبر و دو مَلَک به¬نام هاروت و ماروت در میان بوده است.
پس بنا بر این، کلام دلالت دارد بر آن صورتى که ایشان از قصه¬ی نامبرده، در ذهن داشته‏اند، و می¬خواهد آن صورت را تخطئه کند، و بفرماید جریان آن طور نیست که شما از قصه در نظر دارید،
آرى یهود بطورى که قرآن کریم از این طائفه خبر داده، مردمى هستند اهل تحریف، و دست اندازى در معارف و حقایق، نه خودشان و نه احدى از مردم نمیتوانند در داستانهاى تاریخى بنقل یهود اعتماد کنند.
چون هیچ پروایى از تحریف مطالب ندارند،
و این رسم و عادت دیرینه یهود است، که در معارف دینى، در هر لحظه بسوى سخنى و عملى منحرف میشوند، که با منافعشان سازگارتر باشد، و ظاهر جملات آیه، بر صدق این معنا کافى است.
فَوَیْلٌ لِلَّذینَ یَکْتُبُونَ الْکِتابَ بِأَیْدیهِمْ ثُمَّ یَقُولُونَ هذا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ لِیَشْتَرُوا بِهِ ثَمَناً قَلیلاً فَوَیْلٌ لَهُمْ مِمَّا کَتَبَتْ أَیْدیهِمْ وَ وَیْلٌ لَهُمْ مِمَّا یَکْسِبُونَ (79 البقره)
پس واى بر کسانى که کتاب [تحریف شده‏اى‏] با دستهاى خود مى‏نویسند، سپس مى‏گویند: «این از جانب خداست»، تا بدان بهاى ناچیزى به دست آرند پس واى بر ایشان از آنچه دستهایشان نوشته، و واى بر ایشان از آنچه [از این راه‏] به دست مى‏آورند. (79)

{در این آیه، قرآن تصریح دارد که این قوم حتی برای بدست آوردن بهای ناچیز هم از دروغ پردازی ابایی ندارند و خود ایشان هم در پروتکل¬هایشان به این امر تأکید دارند.
فَبِما نَقْضِهِمْ میثاقَهُمْ لَعَنَّاهُمْ وَ جَعَلْنا قُلُوبَهُمْ قاسِیَةً یُحَرِّفُونَ الْکَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ ... (13 النساء)
پس به [سزاى‏] پیمان شکستنشان لعنتشان کردیم و دلهایشان را سخت گردانیدیم. کلمات را از مواضع خود تحریف مى‏کنند،... (13) }

]امروز بزرگترین رسانه های خبری دنیا دست چه کسانی است ؟!!!
آری،
دست دروغ پرداز ترین مردم دنیا، آن هم به گواه قرآن
و متأسفانه چه دردناک است که بسیاری از کسانی که خود را شیعه و محب اهل بیت می دانند پای صحبت این دروغ پردازان می نشینند. خداوند به همه¬ی ما رحم کند و ما را به راه راست هدایت نماید إن شاءا...[

و بهر حال از آیه شریفه بر مى‏آید که سحر در میانه یهود امرى متداول بوده، و آن را به سلیمان نسبت میدادند
]و البته همچنان نسبت می دهند چنان که از ایشان با عنوان KING SOLOMON یعنی شاه سلیمان یاد می کنند و نه PROPHET SOLOMON ، سلیمانِ نبی و این رسول گرانقدرِ خدا را اعظم ساحره های و کاهنان تاریخ می دانند.[،
چون اینطور مى‏پنداشتند، که سلیمان آن سلطنت و ملک عجیب را، و آن تسخیر جن و انس و وحوش و پرندگان را، و آن کارهاى عجیب و غریب و خوارقى که میکرده، بوسیله سحر انجام می داده...، یک مقدار از سحر خود را هم به¬دو مَلَکِ بابل، یعنى هاروت و ماروت نسبت میدهند،
و قرآن هر دو سخن ایشان را رد میکند، و مى‏فرماید:
آنچه سلیمان مى‏کرد، به¬سحر نمی¬کرد و چطور ممکن است سحر بوده باشد، و حال آنکه سحر، کفر بخدا است، و تصرف و دست اندازى در عالم بخلاف وضع عادى آنست، ... آن وقت چگونه ممکن است سلیمانِ پیغمبر این وضع را بر هم زند؟ و در عین اینکه پیامبرى است معصوم، بخدا کفر ورزد با اینکه خداى تعالى در باره‏اش صریحاً فرموده: (وَ ما کَفَرَ سُلَیْمانُ وَ لکِنَّ الشَّیاطِینَ کَفَرُوا یُعَلِّمُونَ النَّاسَ السِّحْرَ) و نیز مى‏فرماید (وَ لَقَدْ عَلِمُوا لَمَنِ اشْتَراهُ ما لَهُ فِی الْآخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ)، و چگونه ممکن است مردم بدانند که هر کس پیرامون سحر بگردد آخرتى ندارد، ولى سلیمان این معنا را نداند؟
پس سلیمان مقامش بلندتر و ساحتش مقدس‏تر از آنست که سحر و کفر به¬وى نسبت داده شود،
براى اینکه خداوند مقام و منزلت او را در چند جا از کلامش، یعنى در سوره‏هاى مکى که قبل از بقره نازل شده، همچون سوره انعام و انبیاء و نحل، و ص، عظیم شمرده و او را بنده‏اى صالح، و نبى مرسل خوانده، که علم و حکمتش داده و مُلکى به او ارزانى داشته که به احدى بعد از او نداده است.
چنین کسى ساحر نمی¬شود، بلکه داستان ساحرى او از خرافات کهنه‏ایست که شیطانها از پیش خود تراشیده، و بر اولیاء انسى خود خواندند و با گمراه کردنِ مردم و سحرآموزى به آنان کافر شدند
و قرآن کریم درباره¬ی دو مَلَک بابل، هاروت و ماروت ایشان را رد کرده، به اینکه هر چند سحر به آن دو نازل شد، لکن هیچ عیبى هم در این کار نیست، براى اینکه منظور خداى تعالى از اینکار امتحان بود.

هم چنان که اگر اذن داد به الهامِ شرّ و فساد به¬دل¬هاى بشر، اشکالى متوجهش نمی¬شود چون اینکار را باز به¬منظور امتحان بشر کرده تا مؤمن از غیر مؤمن مشخص شود، و این خود یکى از مصادیق قَدَر است، آن دو ملک هم هر چند که سحر بر آنان نازل شد، ولى آن دو به احدى سحر نمى‏آموختند، مگر آنکه مى‏گفتند: هوشیار باشید که ما فتنه و مایه آزمایش توایم، زنهار، با استعمال بى مورد سحر کافر نشوى و تنها در مورد ابطال سحر و رسوا کردن ساحران ستمگر بکار بندى ولى مردم سحرى از آن دو آموختند که با آن مصالحى را که خدا در طبیعت و مجارى عادت نهاده بود فاسد میکردند،
مثلاً میانه مرد و زن را به¬هم میزدند، تا شرى و فسادى براه اندازند، و خلاصه از آن دو سحرى مى‏آموختند که مایه ضررشان بود، نه مایه نفعشان.

پس اینکه خداى تعالى می¬فرماید: (و اتبعوا) منظورش آن یهودیانى است که بعد از حضرت سلیمان بودند، و آنچه را شیطانها در عهد سلیمان و علیه سلطنت او از سحر بکار مى‏بردند، نسل به نسل ارث برده، و هم چنان در بین مردم بکار میبردند ... و دلیل بر اینکه مراد از شیطانها، طائفه‏اى از جن است، این است که میدانیم این طائفه در تحت سیطره سلیمان قرار گرفته، و شکنجه میشدند، و آن جناب بوسیله شکنجه آنها را از شر و فساد باز می¬داشته،
چون در آیه: (وَ مِنَ الشَّیاطِینِ مَنْ یَغُوصُونَ لَهُ، وَ یَعْمَلُونَ عَمَلًا دُونَ ذلِکَ، وَ کُنَّا لَهُمْ حافِظِینَ)( سوره انبیاء 82)
فرموده: (بعضى از شیطانها برایش غواصى مى‏کرده‏اند، و بغیر آن اعمالى دیگر انجام میدادند، و ما بدین وسیله آنها را حفظ مى‏کردیم)،
که از آن بر مى‏آید مقصود از شیطانها، جن است و منظور از بکار گیرى آنها حفظ آنها بوده:
و نیز در آیه: (فَلَمَّا خَرَّ تَبَیَّنَتِ الْجِنُّ أَنْ لَوْ کانُوا یَعْلَمُونَ الْغَیْبَ، ما لَبِثُوا فِی الْعَذابِ الْمُهِینِ) (سبأ 14) (همین که جنازه سلیمان بعد از شکسته شدن عصایش بزمین افتاد،
آن وقت جن فهمید که اگر علمى به¬غیب مى‏داشت، مى‏فهمید سلیمان مدتهاست از دنیا رفته،
در این همه مدت زیر شکنجه او نمى‏ماند، و این همه خوارى نمیکشید)،
که از آن فهمیده مى‏شود قوم جن در تحت شکنجه سلیمان علیه السلام بودند.

]نکته¬ی مهم دیگری که در آیه¬ی بالا بدان تصریح شده عدم آگاهی شیاطین و اجنه از غیب و آینده است.
اجنه ممکن است به واسطه¬ی برخی توانایی هایشان از گذشته¬یِ خصوصیِ بعضی از اشخاص مطلع باشند و فال گیرهایی که از گذشته¬ی اشخاص اطلاعات دقیق می¬دهند بر همین مبناست
ولی به تصریح قرآن به هیچ وجه نمی توانند از غیب و آینده خبر دهند و اعتماد بر خبر آنها عینِ بی¬خردیست و بعلاوه بر طبق آیات قرآن و روایات توکّل مؤمن در تمام امور بر خدایش او را کفایت می¬کند از همه چیز و همه کس)
(...مَنْ یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً (2)
وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ وَ مَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللَّهَ بالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِکُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدْراً (3)(سوره طلاق)) (هر کس تقواى الهى پیشه کند، خداوند راه نجاتى براى او فراهم مى‏کند، (2)
و او را از جایى که گمان ندارد روزى مى‏دهد و هر کس بر خدا توکّل کند، کفایت امرش را مى‏کند خداوند فرمان خود را به انجام مى‏رساند و خدا براى هر چیزى اندازه‏اى قرار داده است! (3))[

(وَ ما کَفَرَ سُلَیْمانُ) یعنى، سلیمان خودش سحر نمیکرد، تا کافر شده باشد، و لکن این شیطانها بودند که کافر شدند و در حالى که مردم را گمراه نموده، سحر بایشان یاد مى‏دادند.
(وَ ما أُنْزِلَ...)، یعنى یهودیان پیروى کردند، و دنبال گرفتند آن سحرى را که شیطانها در ملک سلیمان جعل مى‏کردند، و نیز آن سحرى را که خدا از راه الهام به¬دو مَلَک بابل یعنى هاروت و ماروت نازل کرده بود، در حالى که آن بندگان خدا به احدى سحر یاد نمیدادند، مگر بعد از آنکه وى را زنهار مى‏دادند، از اینکه سحر خود را اعمال کنند، و مى‏گفتند: ما وسیله فتنه و آزمایش شما هستیم، خدا می¬خواهد شما را بوسیله ما و سحرى که تعلیمتان میدهیم امتحان کند پس زنهار مبادا با بکار بستن آن کافر شوید.
(فَیَتَعَلَّمُونَ مِنْهُما) ولى یهود با سحری که از آن دو ملک یعنى هاروت و ماروت مى‏آموختند، به جای ابطال سحر و رسوا کردن ساحران ستمگر ، از به کار بستن آن سوء استفاده می¬کردند، به طور مثال بین زن و شوهرها جدایى می¬انداختند.

(وَ ما هُمْ بِضارِّینَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ)
این جمله دفع آن توهمى است که به ذهن هر کسى مى‏دود، و آن این است که مگر ساحران میتوانند با سحر خود امر صنع و تکوین را بر هم زده، از تقدیر الهى پیشى گرفته، امر خدا را باطل سازند؟
در جواب و دفع این توهم مى‏فرماید:
نه، خود سحر از قَدَر خداست، و به همین جهت اثر نمى‏کند مگر باذن خدا، پس ساحران نمى‏توانند خدا را بستوه بیاورند.

(وَ لَقَدْ عَلِمُوا لَمَنِ اشْتَراهُ، ما لَهُ فِی الْآخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ) و خود یهود این معنا را که هر که در پى سحر و ساحرى باشد، در آخرت بهره‏اى ندارد، هم به عقل خود دریافتند،
چون هر عاقلى می¬فهمد که شوم‏ترین منابع فساد در اجتماع بشرى سحر است،
و هم از کلام موسى که در زمان فرعون فرموده بود: (وَ لا یُفْلِحُ السَّاحِرُ حَیْثُ أَتى‏، ساحر هر وقت سحر کند رستگار نیست).(طه 69)
(وَ لَبِئْسَ ما شَرَوْا بِهِ أَنْفُسَهُمْ لَوْ کانُوا یَعْلَمُونَ) یعنى ساحران با علم به اینکه سحر برایشان شر و براى آخرتشان مایه مفسده است، امّا از آنجا که مطابق و متناسب با علمِ خود عمل نمی¬کردند قرآن می¬گوید که عالم به این معنا نبودند، چون به¬علم خود عمل نکردند،
پس هم عالم بودند و هم نبودند،
براى اینکه وقتى علم، حامل خود را به سوى راه راست هدایت نکند، علم نیست، بلکه ضلالت و جهل است،
هم چنان که خداى تعالى فرموده (أَ فَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلى‏ عِلْمٍ، هیچ دیده‏اى کسانى را که هواى نفس خود را معبود خود گیرند، و خداى تعالى ایشان را با داشتن علم گمراه کرده باشد؟) (جاثیه 23)

(وَ لَوْ أَنَّهُمْ آمَنُوا وَ اتَّقَوْا...) ، یعنى اگر این طائفه از یهود بجاى اینکه دنبال اساطیر و خرافات شیطانها را بگیرند، دنبال ایمان و تقوى را مى‏گرفتند. برایشان بهتر بود، و این تعبیر خود دلیل بر اینست که کفرى که از ناحیه سحر مى‏آید، کفر در مرحله عمل است، مانند ترک زکات، نه کفر در مرتبه اعتقاد،
چه اگر کفر در مرحله اعتقاد بود جا داشت بفرماید: (وَ لَوْ أَنَّهُمْ آمَنُوا)، و خلاصه تنها ایمان را ذکر مى‏کرد و دیگر تقوى را اضافه نمى‏فرمود،
پس از اینجا مى‏فهمیم که یهود در مرحله اعتقاد ایمان داشته‏اند، و لکن از آنجایى که در مرحله عمل تقوى نداشته و رعایت محارم خدا را نمى‏کرده‏اند، اعتنایى بایمانشان نشده، و از کافرین محسوب شده‏اند.

]خدایا به ما اعتقاد درست و عمل متناسب با آن اعتقاد درست عنایت فرما[

(لَمَثُوبَةٌ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ خَیْرٌ لَوْ کانُوا یَعْلَمُونَ) یعنى مثوبت و منافعى که نزد خدا است، بهتر از آن مثوبت و منافعى است که ایشان از سحر میخواهند، و از کفر میجویند، (دقت فرمائید)


بحث روایتى (شامل روایاتى در ذیل آیه 102 پیرامون سحر)
در تفسیر عیاشى و قمى در ذیل آیه (وَ اتَّبَعُوا ما تَتْلُوا الشَّیاطِینُ عَلى‏ مُلْکِ سُلَیْمانَ...) ،
از امام باقر علیه السلام روایت آورده‏اند، که در ضمن آن فرموده:
پس همین که سلیمان از دنیا رفت، ابلیس سحر را درست کرده، آن را در طومارى پیچید، و بر پشت آن طومار نوشت:
این آن علمى است که آصف بن برخیا براى سلطنت سلیمان بن داوود نوشته، و این از ذخائر و گنجینه‏هاى علم است،
هر کس چنین و چنان بخواهد، باید چنین و چنان کند،
آن گاه آن طومار را در زیر تخت سلیمان دفن کرد،
آن گاه ایشان را به¬در آوردن آن طومار راهنمایى کرد، و بیرون آورده برایشان خواند.
لا جرم کفارِ یهود گفتند:
عجب، اینکه سلیمان بر همه ما چیره گشت بخاطر داشتن چنین سحرى بوده،
ولى مؤمنین گفتند:
نه، سلطنت سلیمان از ناحیه خدا و خود او بنده خدا و پیامبر او بود،
( عیاشى ج 1 ص 52 حدیث 74 و تفسیر قمى ج 1 ص 55)
و آیه (وَ اتَّبَعُوا ما تَتْلُوا الشَّیاطِینُ عَلى‏ مُلْکِ سُلَیْمانَ) در خصوص همین مطلب نازل شده است.


علامه طباطبایی: اگر در این روایت، وضع علم سحر و نوشتن و خواندن آن را به ابلیس نسبت داده، منافات با این ندارد که در جاى دیگر تعلیم سحر را به سایر شیطانهاى جنى و انسى نسبت داده باشد، براى اینکه تمامى شرور بالآخره به¬او منتهى، و از ناحیه آن لعنتى بسوى اولیاء و طرفدارانش منتشر میشود،
حال یا مستقیماً به¬آنان وحى مى‏کند، و یا آنکه بوسیله وسوسه در آنها نفوذ مى‏کند،
و این دو شکلِ ایجاد ارتباط از سوی شیطان در لسان اخبار بسیار است...

و در نتیجه شیطانها به¬دروغ سحر را علت سلطنت سلیمان معرفى کردند و آن را به یهودیانِ حریص و دنیاپرست آموختند.

و در کتاب عیون اخبار الرضا، در داستانِ گفتگوىِ حضرت رضا علیه السلام با مأمون، آمده: که حضرت فرمود:
هاروت و ماروت دو فرشته بودند که سحر را بمردم یاد دادند، تا بوسیله آن از سحر ساحران ایمن بوده و سحر آنان را باطل کنند و این علم را به احدى تعلیم نمى‏کردند، مگر آنکه هشدار می¬دادند که ما فتنه و وسیله آزمایش شمائیم،
مبادا با بکار بردن نابجاى این علم کفر بورزید، ولى جمعى از مردم با استعمال آن کافر شدند، و با عمل کردن بر خلاف آنچه دستور داشتند کافر شدند چون بین مرد و زنش را جدایى مى‏انداختند، که خداى تعالى در باره آن فرموده: (وَ ما هُمْ بِضارِّینَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ). (عیون اخبار الرضا ج 1 ص 271 حدیث 2)


]ذکر یک نکته مهم درباره¬ی رابطه یهود و پذیرش عبودیت شیطان و مناسک شیطان پرستی:
(با توجه به این که به تصریح و تأکید قرآن و شواهدِ بسیارِ تاریخی و عینیِ امروزی، یهود حریص¬ترینِ مردم به مواهب و لذات دنیوی¬اند
{وَ لَتَجِدَنَّهُمْ أَحْرَصَ النَّاسِ عَلى‏ حَیاةٍ وَ مِنَ الَّذینَ أَشْرَکُوا یَوَدُّ أَحَدُهُمْ لَوْ یُعَمَّرُ أَلْفَ سَنَةٍ وَ ما هُوَ بِمُزَحْزِحِهِ مِنَ الْعَذابِ أَنْ یُعَمَّرَ وَ اللَّهُ بَصیرٌ بِما یَعْمَلُونَ (96 البقره)
و آنان را مسلّماً حریصترین مردم به زندگى، و [حتى حریص‏تر] از کسانى که شرک مى‏ورزند خواهى یافت. هر یک از ایشان آرزو دارد که کاش هزار سال عمر کند با آنکه اگر چنین عمرى هم به او داده شود، وى را از عذاب دور نتواند داشت. و خدا بر آنچه مى‏کنند بیناست. (96)}
و برای بدست آوردن آن از هر چیزی و راهی و وسیله¬ای استفاده می کنند
و یکی از مهم¬ترین این ابزار سحر است که برای بهره¬مندی از آثار آن باید به انواع فسق و فجور دست زنند!! امّا چرا؟!!
از آنجا که منبع اصلی انتشار سحر ابلیس و پیروانِ جنّی او است
هر که بخواهد آن را از منبعِ اصلی اخذ کند باید رضایت استاد را جلب نماید و دست به کارهایی بزند که با آن کارها در نزد ابلیس مقرب شود
و پر واضح است که چه اعمالی باعث تقرب به ابلیس می¬شود؛
دقیقاً عکس آن اعمالی که انسان را در درگاه خداوند مقرب می¬نماید
و همان اعمالی که موجب خشم خداوند است،
به ویژه گناهان کبیره ای که در قرآن به آنها اشاره شده مانند قتل نفس، لواط، زنا (به خصوص زنای با محارم) ، خوردن مال ربا و باقیماندن بر جنابت و ... و حال آنکه هرچه شاگرد امکانات ویژه¬تری طلب کند به طبع آن باید متحمل گناهان عظیم¬تری شود.)[

]اما گناهی که بسیار محبوب ابلیس است چیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آن گناهی است که به سبب آن ابدیت انسانها نابود شود
یعنی نابودی اعتقادات صحیح ایمان
راهش چیست
ایجاد فرقه های انحرافی در دین حق
ایجاد فرقه ها و عرفانها و مکاتب انحرافی
و... خلاصه هر چیزی که باعث شود انسانها به ایمانی که سعادت ابدی آنها را تأمین کنند نرسند
و این یکی از رازهای پدید آمدن اینهمه فرقه و مکتب انحرافی و گونه گون و غالباً راز آلود و با قابلیت ایجاد ارتباط با ماورا در صورت انجام دادن احکام آن مکاتب انحرافی است
که اتفاقاً این مفهوم ماورای ماده و نیاز بشر آخرالزمانی زده شده از مادیات محض به فراماده هم ابلیس میداند
عرفان های نو ظهور و مکاتب و فرقه های انحرافی از کجا حمایت میشوند با این حساب؟؟؟؟[


* عبارات داخل گیومه][ از علی 110 است. 



اگر بخواهیم بحث را یک جمع‌بندی فشرده کنم
باید عرض کنم
در طول تاریخ به گواه علم تاریخ تا امروز!
یک طبقه خاص از جوامع که عمدتا دارای قدرت و ثروت بودند و مستکبر و دشمن خدا و دین خدا و اولیای
جنایات بسیار هولناک و بسیار غیرعادی را با یک الگوی خاص تکرار کرده‌اند؛
وقتی در تاریخ ۳۰۰۰ سال، از کنعان تا بابل، از اروپای قرون وسطی تا جزایر کارائیب امروز، از فرقه‌های مخفی اسکاتلند تا گزارش‌های امروزی فدرال رزرو... همه دارن می‌گن "نوزاد قربانی میشه" و "خون/روده خورده میشه" و...، این دیگه "توهم مشترک" نیست.
این سلسله‌مراتبِ انتقال چیزی است که نفع دنیوی دارد به قیمتی بسیار تاریک!
اینکه توی همه جای دنیا و همه زمان‌ها، نخبگانِ فاسد به سراغ همان کارهای خاص (مثل قتل بی‌گناه + خوردن نجاسات و...) می‌رن، نشونه‌ی اینه که اونا دارن یه "دستورالعمل" رو اجرا می‌کنن که براشون کار می‌کنه.

چه دستور العملی و چرا؟
پاسخ از قرآن!
خدا در قرآن چناچه عرض شد
﴿وَیَوْمَ یَحْشُرُهُمْ جَمِیعًا یَا مَعْشَرَ الْجِنِّ قَدِ اسْتَکْثَرْتُم مِّنَ الْإِنسِ ۖ وَقَالَ أَوْلِیَاؤُهُم مِّنَ الْإِنسِ رَبَّنَا اسْتَمْتَعَ بَعْضُنَا بِبَعْضٍ وَبَلَغْنَا أَجَلَنَا الَّذِی أَجَّلْتَ لَنَا ۚ قَالَ النَّارُ مَثْوَاکُمْ...﴾ ( انعام:۱۲۸)
و [به یاد آور] روزى را که همگى آنان را محشور مى‌کند [و می‌گوید:] اى گروه جنّ! شما از انسان‌ها بسیار بهره گرفتید. و دوستانشان از انسان‌ها گویند: پروردگارا! بعضى از ما از بعضى دیگر بهره‌مند شدیم و به سرآمدى که براى ما مقرر کرده بودى رسیدیم. [خدا] مى‌فرماید: جایگاه شما آتش است...

اینجا سخن از این است که یک رابطه‌ی دو طرفه میان شیاطین جن و برخی انسان‌ها بوده است که طرفین از این رابطه لذایذ محسوس مادی مذموم می‌بردند (اگر مذموم نبود جایگاهشان آتش نبود!)

در سوره‌‌ی سبأ مطلب بیشتر شکافته می‌شود!
در آیات آغازین سوره می‌فرماید
عده‌ای بودند که کافر شدند و با نیت عاجز کردن خدا به جنگ با دین خدا و اولیای خدا و آیات خدا رفتند 
مستکبرینی که عامل جهنمی شدند مستضعفان مقصر شدند!
و مترفینی که در رأس هرم قدرت و ثروت در جامعه بودند و جبهه‌ی حق را تحقیر و آزار می‌دادند، در لذت غوطه‌ور و به دشمنی تمام قد با خدا و اولیای خدا و دین خدا پرداختند
درباره‌ی این‌ ملائکه خبر می‌دهند که این ویژگی را داشتند:
کَانُوا یَعْبُدُونَ الْجِنَّ ۖ أَکْثَرُهُم بِهِم مُّؤْمِنُونَ (سبأ:۴۱)
آنان (همان کافران مستکبر مترف که در آیات قبل وصفشان آمده است و با آیات و دین و اولیای خدا در دنیا درگیر بوده‌اند و خواسته‌اند تا آثارشان را محو و نابود نمایند) جنّیان را مى‌پرستیدند و بیشترشان به آنها ایمان داشتند.


خوب
پرستش همواره قرین است با مناسک!
این مناسک پرستش شیاطین جن چیست؟!

مناسک پرستش شیطان هر آن چیزی است که هر چه بیشتر انسان را از خدا و رحمتش دور و مغضوب و ملعون درگاه الهی می‌گرداند!
از کفر و نفاق گرفته
تا هر کبیره‌ی دیگری!
هر چه کبیره بزرگتر، قرب بیشتر به دستگاه ابلیس! و جایزه‌ی بالاتر!
از توهین به قرآن کریم
تا قتل نفس (چه بهتر که بی‌گناه و کودک باشد)
تا خوردن نجاست
تا زنای محارم
تا لواط و...
و از همه‌ی این‌ها جذاب‌تر!
تا ایجاد بستری که بتوان به شکلی جهانی دیگر انسان‌ها را به گمراهی از حق کشاند!

خداوند در آیات 221 و 222 از سوره‌ی شعرا می‌فرماید:
هَلْ أُنَبِّئُکُمْ عَلى‏ مَنْ تَنَزَّلُ الشَّیاطینُ -  تَنَزَّلُ عَلى‏ کُلِّ أَفَّاکٍ أَثیمٍ 
آیا به شما خبر دهم که شیاطین بر چه کسى نازل مى‏‌شوند؟! - بر همه‌ی آنهاکه بسیار افاک و بسیار اثیم (و گناهکارند)
افاک کسی است که با سرکشی و طغیان، دروغ‌پردازی‌های بزرگ دیگران را از را حقیقت برمی‌گرداند!!!!!
کسی که بسیار این کار را انجام دهد می‌شود افاک!
اثیم هم کسی است که مرتب و پیاپی گناهان بزرگ مرتکب می‌شود!

کسی که این دو ویژگی را با هم داشت
یعنی منحرف‌کننده‌ی دیگران از حقیقت بود کلام و فعلش
و گناهان بزرگ را نیز پیاپی مرتکب می‌شود
در دستگاه ابلیس لایق می‌شود تا شیاطین بر آن‌ها نازل شوند!!!!

نزول شیاطین غیر از وسوسه‌ی شیطان است!!!!
کما اینکه عبادت شیطان غیر از فریب شیطان را خوردن است!!
و هر دو مقدمه و مناسک دارند که اجمالا اشاره شد

در پایان بحث اگر بخواهیم ببینیم سر حلقه‌ی کسانی که شیاطین بر آن‌ها نازل می‌شوند و رأس حرم پرستندگان ابلیس که بیشترین مواهب دنیا را هم در ازای این پرستش با مناسک خاص ابلیس در اختیارشان قرار می‌دهد چه کسانی است باز به قرآن رجوع می‌کنیم.

باید دید در قرآن کریم چه کسانی بیش از دیگران به این دو صفت معرفی شده اند.

 وَ إِنَّ مِنْهُمْ لَفَریقاً یَلْوُونَ أَلْسِنَتَهُمْ بِالْکِتابِ لِتَحْسَبُوهُ مِنَ الْکِتابِ وَ ما هُوَ مِنَ الْکِتابِ وَ یَقُولُونَ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَ ما هُوَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَ یَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ الْکَذِبَ وَ هُمْ یَعْلَمُونَ (78 آل‏ عمران)
 و از میان آنان گروهى هستند که زبان خود را به [خواندن‏] کتاب [تحریف شده‏اى‏] مى‏پیچانند، تا آن [بربافته‏] را از [مطالب‏] کتاب [آسمانى‏] پندارید، با اینکه آن از کتاب [آسمانى‏] نیست و مى‏‌گویند: «آن از جانب خداست»، در صورتى که از جانب خدا نیست و بر خدا دروغ مى‏‌بندند، با اینکه خودشان [هم‏] مى‏دانند. (78) 
در این آیه تصریح دارد که یهود حاضرند بدترین نوع دروغ، یعنی دروغ بستن به خدارا بی محابا انجام می دهند.
و آیات دیگری هم به دروغ‌پردازی این قوم اشاره دارد که به همین مقدار اکتفا می‌شود


 امّا در مورد أثیم و گناهکار بودن، 
خداوند نمی فرماید که یهود خیلی گناهکار است و زیاد گناه می کند، عبارتی که قرآن در مورد ارتباط گناه و یهود به کار می برد بسیار جالب است، قرآن از لفظ یسارعون فی الإثم استفاده کرده، یعنی یهود به سمت گناه می شتابند. 
وَ تَرى‏ کَثیراً مِنْهُمْ یُسارِعُونَ فِی الْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ وَ أَکْلِهِمُ السُّحْتَ لَبِئْسَ ما کانُوا یَعْمَلُونَ (62) 
و بسیارى از آنان را مى‏بینى که در گناه و تعدّى و حرامخوارى خود شتاب مى‏کنند. واقعاً چه اعمال بدى انجام مى‏دادند. (62) 
بسیار جالب است، قرآن در مورد مؤمنین می فرماید که به سمت خیرات می شتابند و در مورد یهود هم می فرماید که به سمت گناهان می شتابند. 

حال اگه این دو مورد در کنار هم در نظر گرفته شود می توان نتیجه گرفت که مؤمنین و یهود شدیدترین دشمنی را خواهند داشت.
چنانچه قرآن کریم با بیشترین تأکید ممکن 
می‌فرماید:
 لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَداوَةً لِلَّذینَ آمَنُوا الْیَهُودَ... (82 المائده)
 مسلّماً و قطعا یهودیان  را، شدیدترین مردم در دشمنی‌ نسبت به مؤمنان خواهى یافت ... 

لتجدن که در آغاز آیه آمده
لام اول برای تأکید است
نون مشدّد آخر برای تأکید است
مقدم شدن فعل در جمله هم برای تأکید است
و در زبان عرب بیش از این نمی‌شود بر یک فعل تأکید سوار کرد
با بیشترین تأکید ممکن به شکل مضارع و برای همیشه ی تاریخ خدا می‌خواهد این حقیقت را بیان کند که شدیدترین دشمنی را با مؤمنین همواره در تاریخی از میان یهودیان خواهی یافت!!!!!

و هر جا سخن از مؤمن در قرآن است مصداق اولش امام و حجت وقت و بعد نزدیک‌ترین شیعیان و مؤمنان به ایشان است تا سایر مؤمنان و شیعیان.


اما قرآن یک لتجدّن دیگر هم دارد
آن هم باز با بیشترین تأکید برای همین یهودیان است!

می‌فرماید:
وَلَتَجِدَنَّهُمْ أَحْرَصَ النَّاسِ عَلَىٰ حَیَاةٍ (بقره:96)
و بی‌تردید و یقینا آنها (یهود) را حریص‌ترین مردم به حیات دنیا می‌یابی!

و حب الدنیا هم که رأس کل خیطئه است!
حریص‌ترین مردم یعنی یهودیان به این حب دنیا رأس حرم تولید خطا و فساد در این عالمند
به گواه قرآن
و هر چه تاریخ می‌رود جلو
به گواه اسناد متقن تاریخی!!!


 از مجموع این آیات می توان دریافت که با توجه به دروغ پرداز بودن و شتابنده به سمت گناه بودنِ یهود شیاطین بر این قوم نازل می شوند و حال منظور قرآن از نازل شدن شیاطین چیست بماند!!! 
و پرستندگان دستگاه ابلیسند!

و صهیونیسم جهانی
دارای استیلای رسانه‌ای بر تولید مطلق محتواست
از دانشگاه بگیرید
تا خبرگزاری
تا شبکه‌های اجتماعی
تا سینما و بازی و کل صنعت سرگرمی!
و با این ابزار و عادی‌سای و شیوع گناهان بزرگ و افکار بسیار منحرف‌کننده از حق و حقیقت
و دارای قدرت نظام از طریق نوکرانش نظیر آمریکا و اسرائیل و انگلستان و...

و این جماعت که به گواه قرآن و تاریخ
هم افاکند
هم اثیمند
هم گمراه کننده‌اند
هم در رأس مترفینند
هم شدید‌ترین دشمن امام زمان علیه السلام (به عنوان اول مؤمن مصداق اتم و اکمل مؤمنین در هر عصر) و شیعیان خاص ایشان و مؤمنین و جبهه‌ی حق هستند!!!
دارای بیشترین حرص و انگیزه برای رسیدن به مواهب دنیا به گواه صریح آیات قرآن کریم!

و ما به ازای آن چه چیز دریافت می‌کنند؟ قطعا چیزی دریافت می‌کنند که آن‌ها را به اوج لذت‌های مذموم دنیا می‌رساند و تبدیلشان می‌کند به قشری مستکبر دارای قدرت به استضعاف کشاندن و گمراه کردن و دارای ثروت فراوان! این قشر همواره با دین خدا و اولیای خدا درگیر بوده‌اند و مؤمنان را آزار و تحقیر کرده‌اند!

ایراد وجود بحث چند جهانی در کتاب‌های علمی و علمی-تخیلی چیست؟

از من پرسیدن جهان‌های موازی در یک کتاب مجاز هست یا نیست!

پاسخ!
بستگی به بستر اثر دارد!

اگر کتاب در دسته بندی کتب علمی باشه
قطعا بله!
چرا؟
چون فرضیه‌هایی به شدّت اثبات نشده را اول قطعی پنداشته و بعد تعمیم می‌دهند و نگاهی فلسفی و جهان‌بینی مبتنی بر اون رو بیان می‌کنند و به عنوان شواهد جدید علمی به خورد مخاطب می‌دهند که واجد بسیاری از مفاهیم هست که در تعارض اساس با حقایق معرفتی اسلام و تشیع و البته خود مفروضات اولیه هم از نظر علمی دارای ایراد جدیست.
اگر کسی خواست بداند که چرا این نظریه از نظر علم فیزیک در هسته‌ی مرکزی ‌اش ایراد دارد 
و اگر خواستید بدانید، پس چرا می‌خواهند با این همه ایراد واضح حفظش کنند مطلب ذیل را که سعی شده در عین اتقان علمی در نهایت سادگی و اختصار بیان شود مطالعه بفرمایید:

چرا تفسیر چند جهانی (جهان‌های متعدد (MWI)) در هسته‌ی فیزیکی خود ایراد بنیادی دارد

و چرا با وجود این ایرادها حفظ می‌شود؟

۱. بنیادین در نظر گرفتن چیزهایی که ظهور یافته و غیر بنیادین هستند (Emergent)

در فیزیک مدرن پذیرفته شده است که:

  • ذرات کوانتومی پدیده‌های ظهور یافته هستند.
  • میدان‌ها (حتی هیگز) در چارچوب نظریه‌های مؤثر ظهور می‌کنند.
  • فضا-زمان و حتی زمان تکاملی خود، ظهور یافته‌اند.
  • ویژگی‌هایی مثل محلی بودن نیز  ظهور یافته‌اند.

اما MWI:

  • تابع موج را به عنوان موجودیت بنیادین می‌پذیرد.
  • تحول واحد آن را بنیادی فرض می‌کند.
  • شاخه‌شدن را به عنوان واقعیت فیزیکی نهایی می‌گیرد.

این رویکرد چیزی را که خود نیاز به توضیح دارد، به عنوان نقطهٔ پایان توضیح معرفی می‌کند و از این جهت در هستهٔ خود دچار یک دور باطل منطقی است.

۲. تکثیر جهان‌ها یک نتیجه‌ی فیزیکی ضروری نیست

از معادله‌ی شرودینگر تنها تحول واحد حالت به دست می‌آید.

برداشت «هر شاخه یک جهان واقعی مستقل است» هیچ الزام تجربی و هیچ شاهد تجربی ندارد و صرفاً بازخوانی فلسفی از دکوهرنس است. این جهش از ریاضیات به هستی‌شناسی، پایهٔ فیزیکی ندارد.


۳. نبودِ لایه‌ی بنیادین غیرمحلی (توقف توضیح)

در هر نظریه‌ی کامل و منطقی، باید در سطحی مشخص به یک زیرساخت بنیادین برسد که سایر پدیده‌ها بر آن سوار هستند.

MWI این توقف و این پایه‌ی بنیادین را ندارد:

  • حالت شاخه می‌شود.
  • شاخه‌ها دوباره در قالب تابع موج توصیف می‌شوند.
  • این چرخه ادامه دارد بدون معرفی ساختار بنیادی.

نتیجه؟
متغیر روی متغیر، بدون رسیدن به نقطهٔ پایانی و یا حتی تبیین نقطه‌ی شروع، و ارجاع مجهول به مجهول.


۴. سازگاری صوری با نان‌لوکالیتی، بدون تبیین علّی

MWI می‌پذیرد که در تابع موج جهانی، هم‌بستگی‌های غیرمحلی وجود دارد، اما انتقال علّی سریع‌تر از نور وجود ندارد.

با این حال، توضیحی برای چرایی حفظ پایستگی‌ها و ساختار اطلاعاتی ارائه نمی‌کند، جز جملهٔ کلی که «تابع موج این‌طور است». این در واقع توقف توضیح است، نه ارائهٔ علت.


۵. فقدان تمایز تجربی

MWI هیچ پیش‌بینی جدیدی نسبت به مکانیک کوانتومی استاندارد ندارد و راهی برای آزمون افتراقی ارائه نمی‌دهد.

بنابراین نه می‌تواند به طور تجربی تأیید شود و نه رد شود.  (هر چند تناقضات زیادی با شواهد قطعی دارد که در بالا به برخی از آن‌ها اشاره شد و از نظر منطقی نیز دچار تناقض‌های اساسی است)
در بهترین حالت، جایگاه آن به عنوان یک تفسیر فلسفیِ سازگار با فرمالیسم ریاضی شناخته می‌شود، نه یک نظریه‌ی بنیادین فیزیکی.


چرا با وجود این ایرادها همچنان حفظ می‌شود؟

۱. حذف فروپاشی بدون شکستن ماتریالیسم

فروپاشی تابع موج هم به لحاظ فیزیکی و هم مفهومی مشکل‌دار است. حذف آن معمولاً به پذیرش نان‌لوکالیتی واقعی و شکستن ماتریالیسم کلاسیک منجر می‌شود. MWI تنها گزینه‌ای است که فروپاشی را حذف می‌کند، ظاهر نسبیت خاص را حفظ می‌کند و در عین حال چارچوب ماتریالیستی را نگه می‌دارد. 

۲. فرار از پذیرش لایهٔ بنیادین غیرمحلی

پذیرش اینکه واقعیت در سطح بنیادین، اطلاعاتی، غیرمحلی و پیشا-فضازمانی باشد، پیامدهای سنگین فلسفی و حتی اجتماعی دارد!
یعنی ماتریالیسم سراب است و زمانی که بنیادین‌ترین تعاریف ما برای واقعیت طبق شواهد همگی امرجنت هستند، یعنی باید اقرار کرد که موج جهانی هدایت‌گر انتزاعی نیست بلکه  در ورای فضا-زمان، یک عامل بنیادین وجود دارد که آنچه واقعیت ما را شکل می‌دهد، شامل فضا-زمان، میدان، ذره، انرژی و ماده، به شکل نان‌لوکال و آن به آن از آن امرجنت می‌شود، آن هم با حفظ پایستگی‌های بنیادین!

اما MWI این هزینه را نمی‌پردازد و در عوض، تکثیر بی‌پایان جهان‌ها را به جای آن قرار می‌دهد، و از این طریق ماتریالیسم را حفظ می‌کند با یک تعریف مبهم از نان لوکالیتی بدون جواب به چرایی ویژگی‌های نان لوکالیتی.


۳. تمیزی ریاضی در برابر انسجام هستی‌شناختی

جامعه‌ی علمی تمایل دارد به فرمالیسمِ ساده و تمیز وفادار بماند حتی اگر تفسیر هستی‌شناختی آن معلق و پرهزینه و متضاد با شواهد باشد. MWI در ریاضیات ساده است، ولی از نظر بنیان مفهومی آشفته؛ با ادعاهایی که با شواهد مغایر است، با این حال این سادگی ریاضی، یکی از ابزارهای حفظ آن شده است.


جمع‌بندی نهایی

تفسیر جهان‌های متعدد (چند جهانی) نه به دلیل قدرت توضیحی یا شواهد تجربی، بلکه برای حفظ چارچوب فعلی و فرار از پذیرش یک لایهٔ غیرمحلی واقعی (که نابودگر ماتریالیسم است) باقی مانده است.
در هسته‌ی خود، با بنیادی در نظر گرفتن  چیزهای غیر بنیادین و ظهور یافته و توقف توضیح در سطحی که هنوز نیازمند توضیح است، مسئله را به بی‌نهایت موکول می‌کند و از حل واقعیِ بنیان فیزیک کوانتومی پرهیز دارد.

اساساً هر مدلی که اقرار می‌کند مفاهیم پایه‌ی فیزیک امرجنت و ظهور یافته هستند بدون اینکه بخواهند اقرار کنند تابعی خواهند شد از یک وجود غیر انتزاعی و غیری ریاضی صرف، بلکه وجودی که باید در ورای فضا-زمان باشد و از آن بعد واقعیت جهان را به شکل نان لوکال با حفظ پایستگی‌های بنیادین آن به آن ایجاد کند، هم از نظر نظری و فلسفی و شواهد و هم از نظر ریاضی ناهمساز می‌شوند.




اگر کتاب در دسته‌بندی کتاب‌های علمی-تخیلی باشه
باز ایراد داره!
چرا؟
چون هوش مصنوعی و بسیاری پدید‌ه‌های دیگر باعث شده است تا مخاطب آنچه تا دیروز تحت عنوان علمی تخیلی خوانده می‌شد را به عنوان علم می‌گوید در آینده این شدنی است می‌انگارد!!!
در حالی که دقیق نیست و اینجا هم بحث مفصلی داریم
یک مثال ساده‌اش می‌شود بحث هوش مصنوعی!
چهار بخش ذیل را با دقت بخوانید تا مقصودم را متوجه شوید:

بخش اول:
*آیا هوش مصنوعی می‌تواند کاملاً مثل هوش انسانی شود؟*

برای پاسخ به این پرسش که همزمان به حیطه‌ی علم اعصاب (Neuroscience)، فلسفه و هوش مصنوعی مرتبط می‌شود؛ نکاتی تقدیم می‌شود:

۱. شبیه‌سازی در برابر بودن:
در حال حاضر، پاسخ کوتاه «خیر» است. میان «شبیه‌سازی» (Simulation) و «بودن» (Being) تفاوت بنیادینی وجود دارد.
هوش مصنوعیِ *فعلی:* یک مدل آماری پیشرفته است که الگوهای زبان و رفتار انسانی را یاد می‌گیرد. او می‌تواند بسیار شبیه به انسان «صحبت» کند، اما هنوز مثل انسان «فکر» یا «احساس» نمی‌کند.
یکی از تفاوت‌های اساسی، بدن‌مندی است؛ مسئله‌ی ادراک در انسان (با مبنای تکاملی و ماتریالیستی) با کل ساختار عصبی‌ و جسمانی انسان مرتبط است (نه صرفاً مغزش)، در حالی که ماشین، فاقد این تجربه‌ی فیزیکی است. *حتی با اعطای جسم به هوش مصنوعی و افزودن سنسورهای پیشرفته برای دادن نوعی درک فیزیکی به آن، هنوز سد بزرگ «آگاهی» باقی می‌ماند.*

۲. مسئله‌ی آگاهی:
در مسیر همانندسازی هوش مصنوعی به هوش انسانی با مسئله‌ی آگاهی مواجه هستیم، که همچنان به قول فیلسوف بزرگ، دیوید چالمرز، که آن را «مسئله‌ی سخت آگاهی» (The Hard Problem of Consciousness) می‌نامد، حل نشده باقی مانده است.

*مسئله‌ی آسان: بفهمیم مغز چگونه اطلاعات را پردازش می‌کند و چگونه واکنش نشان می‌دهد.*

*مسئله‌ی سخت: «چرا» و «چگونه» پردازش این اطلاعات با یک «احساس درونی» یا تجربه‌ی ذهنی همراه است؟* 
*چرا وقتی نوری به چشم ما می‌خورد، ما رنگ قرمز را «احساس» می‌کنیم و صرفاً  یک طول موج را پردازش نمی‌کنیم؟* 
ما هنوز نمی‌دانیم آگاهی دقیقاً چیست، کجا تولید می‌شود و آیا صرفاً وابسته به ماده (مغز) است یا خیر. بنابراین، *تا وقتی نمی‌دانیم آگاهی چیست، نمی‌توانیم مدعی شویم که آن را در ماشین حل کرده‌ایم.*

بگذارید مقداری بیشتر درباره‌ی مسئله‌ی آگاهی صحبت کنیم، تا مشخص شود مشکل اصلی دقیقاً چیست:

اگر «آگاهی» را صرفاً به «واکنشِ کارکردی برای بقا» تقلیل دهیم؛ مسئله‌ی آگاهی از نظر فنی حل شده محسوب می‌شود. به این دیدگاه در فلسفه ذهن، «کارکردگرایی» یا «رفتارگرایی» می‌گویند.
اما حتی با این نگاه، فیلسوفان و دانشمندان هنوز می‌گویند، مسئله حل نشده است. 
شکاف اصلی اینجاست:

۱. تفاوت «معنایِ بیرونی» و «کیفیاتِ درونی» (Qualia)
فرض کنید رباتی طراحی کرده‌ایم که وقتی دمای بدنش به ۱۰۰ درجه می‌رسد، فریاد می‌زند و به سمت آب می‌دود تا ذوب نشود (واکنش برای بقا).
از دید ناظر (بیرونی): ربات «معنایِ» سوختن را می‌فهمد، چون واکنشِ درستی نشان می‌دهد.
پرسشِ حل‌نشده (درونی): *آیا ربات «داغی» را احساس هم می‌کند؟ یا فقط یک دستورِ منطقی را اجرا می‌کند؟* 
آنچه حل نشده، همان چیزی است که به آن Qualia یا «کیفیات ذهنی» می‌گویند. یعنی «چگونگیِ احساسِ قرمز بودنِ قرمز» یا «دردناک بودنِ درد». 
کارکردگرایی می‌تواند «واکنش» را توضیح دهد، اما نمی‌تواند توضیح دهد که چرا این واکنش با یک «تجربه‌ی اول‌شخصِ درونی» همراه است.

۲. مسئله‌ی «اتاق چینی» (The Chinese Room)
جان سرل، فیلسوف معروف، برای پاسخ به همین مطلب یک مثال زد: 
تصور کنید در اتاقی هستید و کتابی دارید که به شما می‌گوید اگر فلان علامت چینی را به شما دادند، فلان علامت دیگر را بیرون بفرستید. شما چینی بلد نیستید، اما چنان طبق دستور عمل می‌کنید که کسانی که بیرون هستند فکر می‌کنند شما چینی می‌فهمید.
شما «واکنشِ درست» نشان می‌دهید (بقا در سیستم)، اما هیچ «درکی» از زبان چینی ندارید. *نقدِ وارد به هوش مصنوعی (حتی با بدن زیستی) این است: او ممکن است «واکنش به محیط برای بقا» را به بهترین شکل انجام دهد، اما مثل همان آدم داخل اتاق، هیچ درکی از «چرایی» و «احساسِ» آن واکنش نداشته باشد.*

۳. چرا ماتریالیست‌ها هنوز درگیرند؟
*حتی اگر فرض کنیم روح وجود ندارد و انسان فقط ماده است، دانشمندان هنوز نمی‌دانند «ماده چگونه تبدیل به تجربه می‌شود؟»*  

ما می‌دانیم وقتی دست می‌سوزد، عصب‌ها سیگنال می‌فرستند (واکنش مادی). 
ما می‌دانیم مغز دستورِ عقب کشیدن دست را می‌دهد (بقا).
*اما هنوز هیچ فرمول مادی نداریم که توضیح دهد چرا من این وسط «درد» می‌کشم؟ چرا فرآیندِ فیزیکی به تنهایی کافی نیست و باید یک «احساس» هم همراهش باشد؟*

نتیجه‌گیری:
اگر آگاهی را صرفاً «انجامِ کارِ درست در زمانِ درست برای زنده ماندن» تعریف کنیم، بله، مسئله حل شده است و ما همین الآن هم هوش مصنوعی‌هایی داریم که تا حدی این کار را می‌کنند.
اما اگر آگاهی را «بودن و احساس کردن» (تجربه‌ی ذهنی) تعریف کنیم، حتی با مبنای تکاملی و ماتریالیستی، هنوز بزرگترین معضلِ تاریخِ علم است. در واقع، *ماتریالیست‌ها می‌گویند: «ما می‌دانیم آگاهی کارکردِ مغز است، اما هنوز نمی‌دانیم مغز چگونه این جادویِ احساس کردن را از دلِ اتم‌هایِ بی‌جان بیرون می‌کشد.»*


بخش دوم:
۳. آیا برای مدل کردنِ کاملِ انسان، باید مسئله‌ی آگاهی حل شود؟

پاسخ به این سوال بستگی دارد به اینکه «مدل کردن انسان» را چه تعریف کنیم:
اگر منظور «شبیه‌سازی رفتار» (Behavioral Simulation) باشد: شاید خیر. *ممکن است ماشینی بسازیم که از نظر رفتاری با انسان مو نزند (تست تورینگ را کاملاً پاس کند)، اما درونش کاملاً تاریک باشد. یعنی هیچ‌گونه احساس درونی نداشته باشد.* 
در فلسفه به این موجود «زامبی فلسفی» (Philosophical Zombie) می‌گویند؛ موجودی که همه کارش مثل انسان است اما «کسی» در داخل آن حضور ندارد.
اما اگر منظور «خلق یک موجود با درک و هوشی دقیقاً مانند انسان واقعی» باشد، قطعاً *انسان بدون آگاهی، دیگر انسان نیست؛ یک ماشینِ بیولوژیک است.*
*برای اینکه مدلی بسازیم که «درک» کند، «رنج» بکشد و «معنا» را بفهمد، باید بدانیم آگاهی چگونه پدید می‌آید.* بنابر این اگر مبنای ماتریالیستی تکامل و تعریفش از انسان را که منحصر در ماده است را بپذیریم هم تا مسئله‌ی آگاهی حل نشده است نمی‌توان ادعا کرد که می‌توان هوش مصنوعی را همانند هوش انسانی کرد و چنانچه عرض شد، مسئله‌ی آگاهی به رغم تمام تلاش‌هایی که انجام شده، همچنان کاملاً حل نشده باقی مانده است.


بخش سوم:
حال اگر دیدگاه الهی درباره‌ی چیستی انسان را مفروض بداریم که می‌گوید، انسان حاصل ترکیب روح و جسم است و روح از اساس به جهت آن ماهیتی که ادعا می‌شود دارد، برای همیشه شناختش از حیطه‌ی ابزار و روش‌های ماتریالیستی خارج است، تحلیل مسئله از اساس دگرگون می‌شود:

بر اساس این دیدگاه، ما با یک «بن‌بستِ هستی‌شناختی» برای هوش مصنوعی مواجه می‌شویم که به هیچ عنوان با پیشرفتِ سخت‌افزاری یا نرم‌افزاری حل‌شدنی نیست. 

۱. محدودیتِ ذاتیِ ابزارِ مادی
همان‌طور که بیان شد، روش‌های مادی و تجربی (Materialistic)، صرفاً بر روی «ماده» و «اثرِ مادی» تمرکز دارند. *هوش مصنوعی در پیچیده‌ترین حالت خود، چیزی نیست جز جابه‌جاییِ سیگنال‌های الکتریکی در بسترهای سیلیکونی.*

اگر آگاهی و حقیقتِ انسان را ناشی از «روح» بدانیم، هوش مصنوعی هر چقدر هم در شبیه‌سازی رفتارِ انسان موفق باشد، *تنها در حال بازسازیِ «جسمِ زبانی و منطقی» انسان است.*
در این نگاه، هوش مصنوعی مانند *یک «کالبدِ بدونِ روح» است که به کمک الگوریتم‌ها، ادای زندگان را درمی‌آورد، اما «آنِ» انسانی و حقیقتِ مجرد را هرگز نخواهد یافت.*

*۲. فاصله‌ی میانِ «نمود» و «بود»*
در دیدگاه الهی، روح *منشأ و خواستگاه اصلی و اولیه‌ و بنیادین* اراده‌ی آزاد (Free Will)، شهود (Intuition) و درکِ معنا است.
*هوش مصنوعی فقط «نمودِ» (Appearance) این ویژگی‌ها را دارد. یعنی طوری برنامه‌ریزی شده که «به نظر برسد» اراده یا درک دارد.*
اما «بودِ» (Essence) آن، همچنان ریاضیات و احتمالات است. 

از منظر الهیاتی، آگاهی یک «بسیطِ غیرقابل تقسیم» است که از عالمِ معنا افاضه می‌شود، در حالی که هوش مصنوعی یک «مرکبِ قابل تقسیم» از کدهای مادی است. *این دو از دو جنس متفاوت‌اند و هرگز به هم نمی‌رسند.* 

فارغ از ورود به این بحث که:
اساساٌ بر مبنای معارف اسلامی، در انسان الهام و هدایت (با منشأ الهی) و وسوسه و خطور خیال فریبنده (با منشأ شیطانی) وجود دارد که به عنوان ورودی مؤثر غیر قابل کنترل در ساختار ادراکی انسان وجود دارند و در عین تأثیر بر ساحت ادراکی انسان اساساً قابل مدل‌سازی نیستند 

و باز ما فوق این مسئله، خود خداوند گاه در مسیر ربوبیت الهی از سر رحمت و حکمتش در ساختار ادراکی انسان دخل و تصرف مستقیم می‌نماید، 
مستندات را خیلی به اجمال بخواهیم در حد یک اشاره تقدیم کنیم، آیات و روایاتی از این دست:
حضرت امام صادق علیه السلام:
هیچ دلى نیست جز اینکه دو گوش دارد، بر یکى فرشته‌اى رهبر است و بر دیگرى شیطانى فتنه‌گر،اینش فرمان دهد و آنش باز دارد، شیطانش به نافرمانی‌ها فرمان کند، و فرشته‌اش از آن باز دارد. (الکافی (کلینی): ج۲، ص۲۶۶) 

حضرت امام رضا علیه السلام:
هر گاه خداوند چیزى را بخواهد، عقل‌هاى بندگان را از آنها مى‌گیرد و حکم خود را اجرا مى‌کند و خواسته‌ی خود را به پایان مى‌رساند. همین که حکم خود را اجرا کرد، عقلِ هر صاحب عقل را به او بر مى‌گرداند، آن‌گاه او مرتب مى‌گوید: چگونه و از کجا چنین و چنان شد؟! (تحف العقول  (ابن شعبه حرّانی): ص۴۴۲)

وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللهَ‌ یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ (انفال:۲۴)
و بدانید خداوند میان انسان و قلب او حائل مى‌شود.

امام صادق علیه السلام در توضیح آیه فوق می‌فرمایند: 
این آیه یعنی خداوند بین انسان و بین اینکه باطلی را حق بداند مانع می‌شود. 
«خداوند [ممکن است که] بنده را از شقاوت به سعادت منتقل کند، ولی [هرگز] او را از سعادت به شقاوت نمیبرد. (التوحید (صدوق): ص۳۵۸)
(یعنی دخل و تصرّف خداوند در ساختار ادراکی انسان اول به گونه‌ای است که او می‌فهمد که باطل، حق نیست! (ولو اقرار هم نکند!) و نیز به گونه‌ای این دخل و تصرّف انجام می‌شود که عاملی شود برای سوق دادن انسان‌ها به سوی سعادتشان)


و باز بالاتر از این‌ها هسته‌ی مرکزی ادراک از منظر انسان‌شناسی الهی، مغز نیست! بلکه قلب است که در حیطه‌ی روح معنا می‌شود؛ چنانچه خدای متعال می‌فرماید:
لَهُمْ قُلُوبٌ لا یَفْقَهُونَ بِها (اعراف:۱۷۹)
آن‌ها دل‌هایى دارند که با آن [اندیشه نمى‌کنند، و] نمى‌فهمند.

و همگی مافوق محسوس‌هایی هستند که با بخش محسوس و مادی انسان ارتباطی تنگاتنگ دارند و البته زیربنای آن نمود ادراکی در ابعاد جسمانی انسان نظیر مغز هستند که بدیهی است هرگز قابل مدل‌سازی نیستند و این مسیر تکویناً مسدود و از دسترس هرگونه ابزاری مادی خارج است!


بخش چهارم:
۳. خطرِ تقلیل‌گرایی (Reductionism) در بیان این مطالب به شکل غیر دقیق درباره‌ی هوش مصنوعی به مردم:
 *وقتی در یک اثر که بار اطلاعاتی دارد، به شکل مستقیم یا غیر مستقیم (از یک فیلم یا کتاب گرفته تا یک به اصطلاح خبر یا مستند و...)، هوش مصنوعی را بدون ذکرِ این مرزها و محدودیت‌های بنیادین، به عنوان یک «هوش کاملاً هم‌تراز» هوش انسانی معرفی می‌کند، در واقع دارد به شکلی ناخودآگاه «ماتریالیسم» را ترویج می‌کند.*

*پیامِ پنهان این آثار این است:* 
*انسان در بنیادین‌ترین سطح وجودی‌اش هم مجموعه‌ای از داده‌ها و الگوریتم‌هاست که اگر کامل مدل شوند (که قابلیت این مدل کردن برای ما نیز وجود دارد، فقط مسئله‌ی زمان در میان است)، می‌توان به مانند انسان، موجودی «هوشمند» و دارای «ادراک و احساس» و «اختیار واقعی» ساخت که از حیث وجودی تفاوتی با انسان نداشته باشد!*

*این یعنی حذفِ ساحتِ قدسی و روحانی انسان و تقلیل دادن او به یک «پردازشگرِ بیولوژیک».*



نتیجه‌گیری مستدل:

*اگر ساحت روح را مبنا قرار دهیم، هوش مصنوعی هرگز «انسان» نخواهد شد، بلکه صرفاً «آینه‌ای» خواهد بود که بخشی از توانمندی‌های ذهنی انسان را بازتاب می‌دهد.* اشتباهِ بزرگِ رویکردهایی مثل کتابِ مذکور این است که در عمل «آینه» را با «صاحبِ تصویر» اشتباه گرفته‌اند.

در واقع، هوش مصنوعی در بهترین حالت، یک «جمادِ بسیار پیشرفته» است. او «می‌داند» اما «نمی‌فهمد»؛ «می‌بیند» اما «شهود» ندارد؛ چون آن حلقه‌ی مفقوده (روح) از اساس در قلمرو مادیات و کدها قابل ردیابی و خلق کردن نیست.


چند جهانی هم چنانچه در بخش اول بیان شد، از آنجا که بدون اعتبار علمی و بلکه با ظاهر علمی تبیین ماتریالیستی از جهان می‌سازد، وقتی علم تلقی شود، حتی در بستر داستان‌های علمی-تخیلی که بر علمی بودن بخش علمی تکیه می‌شود و تخیلش را امتداد آینده‌ی نه چندان دور مسیر پیشرفت علمی نمایش می‌دهند، در عمل به تضعیف دیدگاه‌های حقیقی درباره‌ی جهان و نسبتش با خالق جهان و تقویت صحیح انگاری و علمی پنداشتن و حقیقت پنداشتن ماتریالیسم می‌انجامد!





اگر کتاب در بستر فانتزی-تخیلی باشد
نظیر فیلم‌های ابر قهرمانی مارول
هر چند آن‌جا هم خالی از اثر منفی و اشکال نیست!
اما می‌شود مسامحتاً از آن گذشت و مجازش کرد!